باب ششم در ناتوانى و پيرى

باب ششم در ناتوانى و پيرى

حکایت توانگری بخیل

توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش : مصلحت…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در ناتوانى و پيرى

حکایت پیرمرد

پیرمردی را گفتند : چرا زن نکنی ؟ گفت :…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در ناتوانى و پيرى

حکایت روزها کهن پیری

شنیده ام که درین روزها کهن پیری خیال بست به…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در ناتوانى و پيرى

حکایت دست بر هم زند طبیب ظریف

با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم که…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در ناتوانى و پيرى

حکایت تا توانم دلت به دست آرم

پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در ناتوانى و پيرى

حکایت مهمان پیری شد

مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فراوان داشت…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در ناتوانى و پيرى

حکایت غرور جوانی

روزی بغرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در ناتوانى و پيرى

حکایت جوانى چست

جوانى چست ، لطیف ، خندان ، شیرین زبان در…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در ناتوانى و پيرى

حکایت گر از خردیت یاد آمدى

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم ، دل…

بیشتر بخوانید »