دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل برنیاید : تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته .
پیش درویشان بود خونت مباح
گر نباشد در میان مالت سبیل
یا مرو با یار ازرق پیرهن
یا بکش بر خان و مان انگشت نیل
یا طلب کن خانه ای درخورد پیل
.
دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل برنیاید : تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته .
پیش درویشان بود خونت مباح
گر نباشد در میان مالت سبیل
یا مرو با یار ازرق پیرهن
یا بکش بر خان و مان انگشت نیل
یا طلب کن خانه ای درخورد پیل
.
حق جل و علا می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد .
نعوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی
کسی به حال خود از دست کس نیاسودی
.
مرد بی مروت زن است و عابد با طمع رهزن .
ای بناموس کرده جامه سپید
بهر پندار خلق و نامه سیاه
دست کوتاه باید از دنیا
آستین خود دراز و خود کوتاه
.
زمین را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار ، کل اناء یترشح بما فیه .
گرت خوی من آمد ناسزاوار
تو خوی نیک خویش از دست مگذار
.
خلعت سلطان اگر چه عزیز است جامه خلقان خود بعزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذست خرده انبان خود بلذت تر .
سرکه از دسترنج خویش و تره
بهتر از نان دهخدا و بره
.
ارادت بی چون یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو دارد .
وقتیست خوش آن را که بود ذکر تو مونس
ور خود بود اندر شکم حوت چو یویس
.
در انجیل آمده است که ای فرزند آدم گر توانگری دهمت مشتغل شوی به مال از من وگر درویش کنمت تنگدل نشینی ، پس حلاوت ذکر من کجا دریابی و به عبادت من کی شتابی ؟
گه اندر نعمتی ، مغرور و غافل
گه اندر تنگدستی ، خسته و ریش
چو در سرا و ضرا حالت این است
ندانم کی به حق پردازی از خویش
.
هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن ، منسوب شود به خمر خوردن.
رقم بر خود به نادانی کشیدی
که نادان را به صحبت برگزیدی
طلب کردم ز دانایی یکی پند
مرا فرمود با نادان مپیوند
که گر دانای دهری خر بباشی
وگر نادانی ابله تر بباشی
.
هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد. به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت سلطنت را زیان دارد .
چو لقمان دید کاندر دست داوود
همی آهن به معجز موم گردد
نپرسیدش چه می سازی که دانست
که بی پرسیدنش معلوم گردد
.
خلاف راه صواب است و عکس رای اولوالالباب ، دارو بگمان خوردن و راه نادیده بی کاروان رفتن . امام مرشد محمد غزالی را رحمه الله علیه پرسیدند : چگونه رسیدی بدین منزلت در علوم ؟ گفت : بدانکه هرچه ندانستم از پرسیدن آن ننگ نداشتم .
امید عافیت آنگه بود موافق عقل
که نبض را به طبیعت شناس بنمایی
بپرس از هر چه ندانی که ذل پرسیدن
دلیل راه تو باشد به عز دانایی
.