دسته‌ها
باب هشتم در آداب صحبت و همنشنى

حکایت دوستی با پیلبانا

دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل برنیاید : تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته .

پیش درویشان بود خونت مباح

گر نباشد در میان مالت سبیل

یا مرو با یار ازرق پیرهن

یا بکش بر خان و مان انگشت نیل

دوستی با پیلبانان یا مکن

یا طلب کن خانه ای درخورد پیل

.

دسته‌ها
باب هشتم در آداب صحبت و همنشنى

حکایت همسایه

حق جل و علا می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد .

نعوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی

کسی به حال خود از دست کس نیاسودی

.

دسته‌ها
باب هشتم در آداب صحبت و همنشنى

حکایت مرد بی مروت

مرد بی مروت زن است و عابد با طمع رهزن .

ای بناموس کرده جامه سپید

بهر پندار خلق و نامه سیاه

دست کوتاه باید از دنیا

آستین خود دراز و خود کوتاه

.

دسته‌ها
باب هشتم در آداب صحبت و همنشنى

حکایت زمین

زمین را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار ، کل اناء یترشح بما فیه .

گرت خوی من آمد ناسزاوار

تو خوی نیک خویش از دست مگذار

.

دسته‌ها
باب هشتم در آداب صحبت و همنشنى

حکایت دسترنج خویش

خلعت سلطان اگر چه عزیز است جامه خلقان خود بعزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذست خرده انبان خود بلذت تر .

سرکه از دسترنج خویش و تره

بهتر از نان دهخدا و بره

.

دسته‌ها
باب هشتم در آداب صحبت و همنشنى

حکایت ارادت

ارادت بی چون یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو دارد .

وقتیست خوش آن را که بود ذکر تو مونس

ور خود بود اندر شکم حوت چو یویس

.

دسته‌ها
باب هشتم در آداب صحبت و همنشنى

حکایت اندر نعمت

در انجیل آمده است که ای فرزند آدم گر توانگری دهمت مشتغل شوی به مال از من وگر درویش کنمت تنگدل نشینی ، پس حلاوت ذکر من کجا دریابی و به عبادت من کی شتابی ؟

گه اندر نعمتی ، مغرور و غافل

گه اندر تنگدستی ، خسته و ریش

چو در سرا و ضرا حالت این است

ندانم کی به حق پردازی از خویش

.

دسته‌ها
باب هشتم در آداب صحبت و همنشنى

حکایت یکی پند

هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن ، منسوب شود به خمر خوردن.

رقم بر خود به نادانی کشیدی

که نادان را به صحبت برگزیدی

طلب کردم ز دانایی یکی پند

مرا فرمود با نادان مپیوند

که گر دانای دهری خر بباشی

وگر نادانی ابله تر بباشی

.

دسته‌ها
باب هشتم در آداب صحبت و همنشنى

حکایت آهن به معجز موم

هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد. به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت سلطنت را زیان دارد .

چو لقمان دید کاندر دست داوود

همی آهن به معجز موم گردد

نپرسیدش چه می سازی که دانست

که بی پرسیدنش معلوم گردد

.

دسته‌ها
باب هشتم در آداب صحبت و همنشنى

حکایت اولوالالباب

خلاف راه صواب است و عکس رای اولوالالباب ، دارو بگمان خوردن و راه نادیده بی کاروان رفتن . امام مرشد محمد غزالی را رحمه الله علیه پرسیدند : چگونه رسیدی بدین منزلت در علوم ؟ گفت : بدانکه هرچه ندانستم از پرسیدن آن ننگ نداشتم .

امید عافیت آنگه بود موافق عقل

که نبض را به طبیعت شناس بنمایی

بپرس از هر چه ندانی که ذل پرسیدن

دلیل راه تو باشد به عز دانایی

.