دسته‌ها
هماى چهرزاد

گذاشتن هماى، پسر خود را- داراب- به دریاى فرات در تبنگویى

ببیمارى اندر بمرد اردشیر

همى بود بى‏کار تاج و سریر

هماى آمد و تاج بر سر نهاد

یکى راه و آیین دیگر نهاد

سپه را همه سر بسر بار داد

در گنج بگشاد و دینار داد

براى و بداد از پدر بر گذشت

همى گیتى از دادش آباد گشت‏

نخستین که دیهیم بر سر نهاد

جهان را بداد و دهش مژده داد

که این تاج و این تخت فرخنده باد

دل بدسگالان ما کنده باد

همه نیکویى باد کردار ما

مبیناد کس رنج و تیمار ما

دسته‌ها
هماى چهرزاد

شناختن هماى پسر را

و زان جایگه بازگشتند شاد

پسندیده داراب با رشنواد

بمنزل بران طاق ویران رسید

که داراب را اندرو خفته دید

زن گازر و شوى و گوهر بهم

شده هر دو از بیم خوارى دژم‏

از آن کس کشان خواند از جاى خویش

بیزدان پناهید و رفتند پیش‏

چو دید آن زن و شوى را رشنواد

ز هر گونه پرسید و کردند یاد

بگفتند با او سخن هرچ بود

ز صندوق و ز گوهر نابسود

ز رنج و ز پروردن شیرخوار

ز تیمار و ز گردش روزگار

چنین گفت با شوى و زن رشنواد

که پیروز باشید همواره شاد

دسته‌ها
هماى چهرزاد

بر تخت نشاندن هماى، داراب را

ز درگاه پرده فروهشت شاه

بیک هفته کس را ندادند راه‏

جهاندار زرّین یکى تخت کرد

دو کرسى ز پیروزه و لاژورد

یکى تاج پر گوهر شاهوار

دو یاره یکى طوق گوهرنگار

همه جامه خسروانى بزر

درو بافته چند گونه گهر

نشسته ستاره شمر پیش شاه

ز اختر همى کرد روزى نگاه‏

بشهریور بهمن از بامداد

جهاندار داراب را بار داد

یکى جام پر سرخ یاقوت کرد

یکى دیگرى پر ز یاقوت زرد

چو آمد بنزدیک ایوان فراز

هماى آمد از دور و بردش نماز

برافشاند آن گوهر شاهوار

فرو ریخت از دیده خون بر کنار

پسر را گرفت اندر آغوش تنگ

ببوسید و ببسود رویش بچنگ‏