دسته‌ها
سیاوش

رفتن زنگه پیش افراسیاب‏

بشد زنگه با نامور صد سوار

گروگان ببرد از در شهریار

چو در شهر سالار ترکان رسید

خروش آمد و دیده‏بانش بدید

پذیره شدش نامدارى بزرگ

کجا نام او بود جنگى طورگ‏

چو زنگه بیامد بنزدیک شاه

سپهدار بر خاست از پیشگاه‏

گرفتش ببر تنگ و بنواختش

گرامى بر خویش بنشاختش‏

دسته‌ها
سیاوش

سگالش سیاوش با بهرام و زنگه‏

دو تن را ز لشکر ز کندآوران

چو بهرام و چون زنگه شاوران‏

بران رازشان خواند نزدیک خویش

بپرداخت ایوان و بنشاند پیش‏

که رازش بهم بود با هر دو تن

ازان پس که رستم شد از انجمن‏

بدیشان چنین گفت کز بخت بد

فراوان همى بر تنم بد رسد

بدان مهربانى دل شهریار

بسان درختى پر از برگ و بار

چو سودابه او را فریبنده گشت

تو گفتى که زهر گزاینده گشت‏

دسته‌ها
سیاوش

پاسخ نامه سیاوش از کاوس‏

هیونى بیاراست کاوس شاه

بفرمود تا باز گردد براه‏

نویسنده نامه را پیش خواند

بکرسى زر پیکرش برنشاند

یکى نامه فرمود پر خشم و جنگ

زبان تیز و رخساره چون بادرنگ‏

نخست آفرین کرد بر کردگار

خداوند آرامش و کارزار

خداوند بهرام و کیوان و ماه

خداوند نیک و بد و فرّ و جاه‏

بفرمان اویست گردان سپهر

ازو باز گسترده هر جاى مهر

دسته‌ها
سیاوش

فرستادن کاوس رستم را به سیستان‏

چو کاوس بشنید شد پر ز خشم

بر آشفت زان کار و بگشاد چشم‏

برستم چنین گفت شاه جهان

که ایدون نماند سخن در نهان‏

که این در سر او تو افگنده

چنین بیخ کین از دلش کنده‏

تن آسانى خویش جستى برین

نه افروزش تاج و تخت و نگین‏

تو ایدر بمان تا سپهدار طوس

ببندد برین کار بر پیل کوس‏

من اکنون هیونى فرستم ببلخ

یکى نامه با سخنهاى تلخ‏

دسته‌ها
سیاوش

پیغام دادن رستم کاوس را

و زان روى چون رستم شیر مرد

بیامد بر شاه ایران چو گرد

بپیش اندر آمد بکش کرده دست

بر آمد سپهبد ز جاى نشست‏

بپرسید و بگرفتش اندر کنار

ز فرزند و از گردش روزگار

ز گردان و از رزم و کار سپاه

و زان تا چرا باز گشت او ز راه‏

نخست از سیاوش زبان برگشاد

ستودش فراوان و نامه بداد

چو نامه برو خواند فرّخ دبیر

رخ شهریار جهان شد چو قیر

دسته‌ها
سیاوش

فرستادن سیاوش رستم را به نزد کاوس‏

سیاوش نشست از بر تخت عاج

بیاویخته بر سر عاج تاج‏

همى راى زد با یکى چرب گوى

کسى کو سخن را دهد رنگ و بوى‏

ز لشکر همى جست گردى سوار

که با او بسازد دم شهریار

چنین گفت با او گو پیل تن

کزین در که یارد گشادن سخن‏

همانست کاوس کز پیش بود

ز تندى نکاهد نخواهد فزود

مگر من شوم نزد شاه جهان

کنم آشکارا برو بر نهان‏

ببرّم زمین گر تو فرمان دهى

ز رفتن نبینم همى جز بهى‏

دسته‌ها
سیاوش

پیمان کردن سیاوش به افراسیاب‏

بشبگیر گرسیوز آمد بدر

چنانچون بود با کلاه و کمر

بیامد بپیش سیاوش زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین‏

سیاوش بدو گفت کز کار تو

پر اندیشه بودم ز گفتار تو

کنون راى یک سر بران شد درست

که از کینه دل را بخواهیم شست‏

تو پاسخ فرستى بافراسیاب

که از کین اگر شد سرت پر شتاب‏

کسى کو ببیند سرانجام بد

ز کردار بد بازگشتن سزد

دسته‌ها
سیاوش

آمدن گرسیوز نزد سیاوش‏

بیاورد گرسیوز آن خواسته

که روى زمین زو شد آراسته‏

دمان تا لب رود جیحون رسید

ز گردان فرستاده برگزید

بدان تا رساند بشاه آگهى

که گرسیوز آمد بدان فرّهى

بکشتى بیک روز بگذاشت آب

بیامد سوى بلخ دل پر شتاب‏

فرستاده آمد بدرگاه شاه

بگفتند گرسیوز آمد براه‏

دسته‌ها
سیاوش

سگالش افراسیاب با مهتران‏

چو بگذشت نیمى ز گردان سپهر

درخشنده خورشید بنمود چهر

بزرگان بدرگاه شاه آمدند

پرستنده و با کلاه آمدند

یکى انجمن ساخت با بخردان

هشیوار و کار آزموده ردان‏

بدیشان چنین گفت کز روزگار

نبینم همى بهره جز کارزار

بسا نامداران که بر دست من

تبه شد بجنگ اندرین انجمن‏

بسى شارستان گشت بیمارستان

بسى بوستان نیز شد خارستان‏

دسته‌ها
سیاوش

پرسیدن افرسیاب موبدان را از خواب‏

هر آن کس کزین دانش آگه بود

پراگنده گر بر در شه بود

شدند انجمن بر در شهریار

بدان تا چرا کردشان خواستار

بخواند و سزاوار بنشاند پیش

سخن راند با هر یک از کم و بیش‏

چنین گفت با نامور موبدان

که اى پاک دل نیک پى بخردان‏

گر این خواب و گفتار من در جهان

ز کس بشنوم آشکار و نهان‏