کین سیاوش

کشتن فرامرز ورزاد را

سپه را فرامرز بد پیش رو

که فرزند گو بود و سالار نو

همى رفت تا مرز توران رسید

ز دشمن کسى را بره بر ندید

دران مرز شاه سپیجاب بود

که با لشکر و گنج و با آب بود

ورازاد بد نام آن پهلوان

دلیر و سپه تاز و روشن روان‏

سپه بود شمشیر زن سى هزار

همه رزم جوى از در کارزار

ورازاد از قلب لشکر برفت

بیامد بنزد فرامرز تفت‏

بپرسید و گفتش چه مردى بگوى

چرا کرده سوى این مرز روى‏

سزد گر بگویى مرا نام خویش

بجویى ازین کار فرجام خویش‏

سپه را فرامرز بد پیش رو

که فرزند گو بود و سالار نو

همى رفت تا مرز توران رسید

ز دشمن کسى را بره بر ندید

دران مرز شاه سپیجاب بود

که با لشکر و گنج و با آب بود

ورازاد بد نام آن پهلوان

دلیر و سپه تاز و روشن روان‏

سپه بود شمشیر زن سى هزار

همه رزم جوى از در کارزار

ورازاد از قلب لشکر برفت

بیامد بنزد فرامرز تفت‏

بپرسید و گفتش چه مردى بگوى

چرا کرده سوى این مرز روى‏

سزد گر بگویى مرا نام خویش

بجویى ازین کار فرجام خویش‏

همانا بفرمان شاه آمدى

گر از پهلوان سپاه آمدى‏

چه دارى ز افراسیاب آگهى

ز اورنگ و ز تاج و تخت مهى‏

نباید که بى‏نام بر دست من

روانت بر آید ز تاریک تن‏

فرامرز گفت اى گو شور بخت

منم بار آن خسروانى درخت‏

که از نام او شیر پیچان شود

چو خشم آورد پیل بى‏جان شود

مرا با تو بد گوهر دیو زاد

چرا کرد باید همى نام یاد

گو پیل تن با سپاه از پس است

که اندر جهان کینه خواه او بس است‏

بکین سیاوش کمر بر میان

ببست و بیامد چو شیر ژیان‏

بر آرد ازین مرز بى‏ارز دود

هوا گرد او را نیارد بسود

ورازاد بشنید گفتار او

همى خوار دانست پیگار او

بلشکر بفرمود کاندر دهید

کمان‏ها سراسر بزه بر نهید

رده بر کشید از دو رویه سپاه

بسر بر نهادند ز آهن کلاه‏

ز هر سو بر آمد ز گردان خروش

همى کر شد از ناله کوس گوش‏

چو آواز کوس آمد و کرّ ناى

فرامرز را دل بر آمد ز جاى‏

بیک حمله اندر ز گردان هزار

بیفگند و بر گشت از کارزار

دگر حمله کردش هزار و دویست

ورازاد را گفت لشکر مه ایست‏

که امروز بادافره ایزدیست

مکافات بد را ز یزدان بدیست‏

چنین لشکر گشن و چندین سوار

سراسیمه شد از یکى نامدار

همى شد فرامرز نیزه بدست

ورازاد را راه یزدان ببست‏

فرامرز جنگى چو او را بدید

خروشى چو شیر ژیان برکشید

برانگیخت از جاى شبرنگ را

بیفشرد بر نیزه بر چنگ را

یکى نیزه زد بر کمربند او

که بگسست زیر زره بند او

چنان بر گرفتش ز زین خدنگ

که گفتى یکى پشّه دارد بچنگ‏

بیفگند بر خاک و آمد فرود

سیاوش را داد چندى درود

سر نامور دور کرد از تنش

پر از خون بیالود پیراهنش‏

چنین گفت کاینت سر کین نخست

پراگنده شد تخم پرخاش و رست‏

همه بوم و بر آتش اندر فگند

همى دود بر شد بچرخ بلند

یکى نامه بنوشت نزد پدر

ز کار ورازاد پرخاشخر

که چون بر گشادم در کین و جنگ

ورا برگرفتم ز زین پلنگ‏

بکین سیاوش بریدم سرش

برافروختم آتش از کشورش‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن