و زان جایگه تنگ بسته کمر
بیامد پر از کینه و جنگ سر
چو رخش اندر آمد بران هفت کوه
بران نرّه دیوان گشته گروه
بنزدیکىء غار بىبن رسید
بگرد اندرون لشکر دیو دید
باولاد گفت آنچ پرسیدمت
همه بر ره راستى دیدمت
کنون چون گه رفتن آمد فراز
مرا راه بنماى و بگشاى راز