دسته‌ها
هفت خوان رستم‏

خوان هفتم کشتن رستم دیو سپید را

و زان جایگه تنگ بسته کمر

بیامد پر از کینه و جنگ سر

چو رخش اندر آمد بران هفت کوه

بران نرّه دیوان گشته گروه‏

بنزدیکى‏ء غار بى‏بن رسید

بگرد اندرون لشکر دیو دید

باولاد گفت آنچ پرسیدمت

همه بر ره راستى دیدمت‏

کنون چون گه رفتن آمد فراز

مرا راه بنماى و بگشاى راز

دسته‌ها
هفت خوان رستم‏

خوان ششم جنگ رستم و ارژنگ دیو

بخفت آن زمان رستم جنگجوى

چو خورشید تابنده بنمود روى‏

بپیچید اولاد را بر درخت

بخم کمندش در آویخت سخت‏

بزین اندر افگند گرز نیا

همى رفت یکدل پر از کیمیا

یکى مغفرى خسروى بر سرش

خوى آلوده ببر بیان در برش‏

به ارژنگ سالار بنهاد روى

چو آمد بر لشکر نامجوى‏

یکى نعره زد در میان گروه

تو گفتى بدرّید دریا و کوه‏

برون آمد از خیمه ارژنگ دیو

چو آمد بگوش اندرش آن غریو

دسته‌ها
هفت خوان رستم‏

خوان پنجم گرفتار شدن اولاد به دست رستم‏

و زان جا سوى راه بنهاد روى

چنانچون بود مردم راه جوى‏

همى رفت پویان بجایى رسید

که اندر جهان روشنایى ندید

شب تیره چون روى زنگى سیاه

ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه‏

تو خورشید گفتى ببند اندرست

ستاره بخم کمند اندرست‏

عنان رخش را داد و بنهاد روى

نه افراز دید از سیاهى نه جوى‏

و زان جا سوى روشنایى رسید

زمین پرنیان دید و یک سر خوید

جهانى ز پیرى شده نوجوان

همه سبزه و آبهاى روان‏

همه جامه بر برش چون آب بود

نیازش به آسایش و خواب بود

دسته‌ها
هفت خوان رستم‏

خوان چهارم کشتن زنى جادو را

چو از آفرین گشت پرداخته

بیاورد گلرنگ را ساخته‏

نشست از بر زین و ره بر گرفت

خم منزل جادو اندر گرفت‏

همى رفت پویان براه دراز

چو خورشید تابان بگشت از فراز

درخت و گیا دید و آب روان

چنانچون بود جاى مرد جوان‏

چو چشم تذروان یکى چشمه دید

یکى جام زرین برو پرنبید

یکى غرم بریان و نان از برش

نمکدان و ریچال گرد اندرش‏

خور جاودان بد چو رستم رسید

از آواز او دیو شد ناپدید

دسته‌ها
هفت خوان رستم‏

خوان سوم جنگ رستم با اژدها

ز دشت اندر آمد یکى اژدها

کزو پیل گفتى نیابد رها

بدان جایگه بودش آرامگاه

نکردى ز بیمش برو دیو راه‏

بیامد جهانجوى را خفته دید

بر او یکى اسپ آشفته دید

پر اندیشه شد تا چه آمد پدید

که یارد بدین جایگاه آرمید

نیارست کردن کس آنجا گذر

ز دیوان و پیلان و شیران نر

همان نیز کامد نیابد رها

ز چنگ بد اندیش نر اژدها

سوى رخش رخشنده بنهاد روى

دوان اسپ شد سوى دیهیم جوى‏

دسته‌ها
هفت خوان رستم‏

خوان دوم یافتن رستم چشمه آب‏

یکى راه پیش آمدش ناگزیر

همى رفت بایست بر خیره خیر

پى اسپ و گویا زبان سوار

ز گرما و از تشنگى شد ز کار

پیاده شد از اسپ و ژوپین بدست

همى رفت پویان بکردار مست‏

همى جست بر چاره جستن رهى

سوى آسمان کرد روى آنگهى‏

چنین گفت کاى داور دادگر

همه رنج و سختى تو آرى بسر

گرایدونک خشنودى از رنج من

بدان گیتى آگنده کن گنج من‏

دسته‌ها
هفت خوان رستم‏

خوان نخست جنگ رخش با شیرى‏

برون رفت پس پهلو نیمروز

ز پیش پدر گرد گیتى فروز

دو روزه بیک روزه بگذاشتى

شب تیره را روز پنداشتى‏

بدین سان همى رخش ببرید راه

بتابنده روز و شبان سیاه‏

تنش چون خورش جست و آمد بشور

یکى دشت پیش آمدش پر ز گور

یکى رخش را تیز بنمود ران

تگ گور شد از تگ او گران‏

کمند و پى رخش و رستم سوار

نیابد از و دام و دد زینهار