داستان رستم و سهراب

رزم رستم با سهراب‏

به آوردگه رفت نیزه بکفت

همى ماند از گفت مادر شگفت‏

یکى تنگ میدان فرو ساختند

بکوتاه نیزه همى باختند

نماند ایچ بر نیزه بند و سنان

بچپ باز بردند هر دو عنان‏

بشمشیر هندى بر آویختند

همى ز آهن آتش فرو ریختند

بزخم اندرون تیغ شد ریز ریز

چه زخمى که پیدا کند رستخیز

گرفتند زان پس عمود گران

غمى گشت بازوى کند آوران‏

ز نیرو عمود اندر آورد خم

دمان بادپایان و گردان دژم‏

ز اسپان فرو ریخت بر گستوان

زره پاره شد بر میان گوان‏

فرو ماند اسپ و دلاور ز کار

یکى را نبد چنگ و بازو بکار

به آوردگه رفت نیزه بکفت

همى ماند از گفت مادر شگفت‏

یکى تنگ میدان فرو ساختند

بکوتاه نیزه همى باختند

نماند ایچ بر نیزه بند و سنان

بچپ باز بردند هر دو عنان‏

بشمشیر هندى بر آویختند

همى ز آهن آتش فرو ریختند

بزخم اندرون تیغ شد ریز ریز

چه زخمى که پیدا کند رستخیز

گرفتند زان پس عمود گران

غمى گشت بازوى کند آوران‏

ز نیرو عمود اندر آورد خم

دمان بادپایان و گردان دژم‏

ز اسپان فرو ریخت بر گستوان

زره پاره شد بر میان گوان‏

فرو ماند اسپ و دلاور ز کار

یکى را نبد چنگ و بازو بکار

تن از خوى پر آب و همه کام خاک

زبان گشته از تشنگى چاک چاک‏

یک از یکدگر ایستادند دور

پر از درد باب و پر از رنج پور

جهانا شکفتى ز کردار تست

هم از تو شکسته هم از تو درست‏

ازین دو یکى را نجنبید مهر

خرد دور بد مهر ننمود چهر

همى بچّه را باز داند ستور

چه ماهى بدریاچه در دشت گور

نداند همى مردم از رنج و آز

یکى دشمنى را ز فرزند باز

همى گفت رستم که هرگز نهنگ

ندیدم که آید بدین سان بجنگ‏

مرا خوار شد جنگ دیو سپید

ز مردى شد امروز دل ناامید

جوانى چنین ناسپرده جهان

نه گردى نه نام آورى از مهان‏

بسیرى رسانیدم از روزگار

دو لشکر نظاره بدین کارزار

چو آسوده شد باره هر دو مرد

ز آورد و ز بند و ننگ و نبرد

بزه بر نهادند هر دو کمان

جوانه همان سالخورده همان‏

زره بود و خفتان و ببر بیان

ز کلک و ز پیکانش نامد زیان‏

غمى شد دل هر دو از یکدگر

گرفتند هر دو دوال کمر

تهمتن که گر دست بردى بسنگ

بکندى ز کوه سیه روز جنگ‏

کمربند سهراب را چاره کرد

که بر زین بجنباند اندر نبرد

میان جوان را نبود آگهى

بماند از هنر دست رستم تهى‏

دو شیراوژن از جنگ سیر آمدند

همه خسته و گشته دیر آمدند

دگر باره سهراب گرز گران

ز زین بر کشید و بیفشارد ران‏

بزد گرز و آورد کتفش بدرد

بپیچید و درد از دلیرى بخورد

بخندید سهراب و گفت اى سوار

بزخم دلیران نه پایدار

برزم اندرون رخش گویى خرست

دو دست سوار از همه بتّرست

اگر چه گوى سروبالا بود

جوانى کند پیر کانا بود

بسستى رسید این ازان آن ازین

چنان تنگ شد بر دلیران زمین‏

که از یکدگر روى برگاشتند

دل و جان باندوه بگذاشتند

تهمتن بتوران سپه شد بجنگ

بدانسان که نخچیر بیند پلنگ‏

میان سپاه اندر آمد چو گرگ

پراگنده گشت آن سپاه بزرگ‏

عنان را بپیچید سهراب گرد

بایرانیان بر یکى حمله برد

بزد خویشتن را بایران سپاه

ز گرزش بسى نامور شد تباه‏

دل رستم اندیشه کرد بد

که کاؤس را بى‏گمان بد رسد

ازین پر هنر ترک نو خاسته

بخفتان بر و بازو آراسته‏

بلشکرگه خویش تازید زود

که اندیشه دل بدان گونه بود

میان سپه دید سهراب را

چو مى لعل کرده بخون آب را

سر نیزه پر خون و خفتان و دست

تو گفتى ز نخچیر گشتست مست‏

غمى گشت رستم چو او را بدید

خروشى چو شیر ژیان برکشید

بدو گفت کاى ترک خونخواره مرد

از ایران سپه جنگ با تو که کرد

چرا دست یازى بسوى همه

چو گرگ آمدى در میان رمه‏

بدو گفت سهراب توران سپاه

ازین رزم بودند بر بى‏گناه‏

تو آهنگ کردى بدیشان نخست

کسى با تو پیگار و کینه نجست‏

بدو گفت رستم که شد تیره روز

چه پیدا کند تیغ گیتى فروز

برین دشت هم دار و هم منبرست

که روشن جهان زیر تیغ اندرست‏

گرایدون که شمشیر با بوى شیر

چنین آشنا شد تو هرگز ممیر

بگردیم شبگیر با تیغ کین

برو تا چه خواهد جهان آفرین‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. باسلام.احتراما از جنابعالی دعوت مینماید در نشستهای آزاد شاهنامه خوانی /حافظ خوانی استاد شجاع پور که روزهای سه شنبه از ساعت ۱۸-۱۶ در فرهنگسرای ملل برگزار میباشد شرکت فرمایید ./پارک قیطریه .۲۲۲۱۵۰۶۲

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن