دسته‌ها
اردشیر بابکان

آمدن اردشیر به اردوگاه اردوان

چو آمد بنزدیکى بارگاه

بگفتند با شاه زان بارخواه‏

جوان را بمهر اردوان پیش خواند

ز بابک سخنها فراوان براند

بنزدیکى تخت بنشاختش

ببر زن یکى جایگه ساختش‏

فرستاد هر گونه‏یى خوردنى

ز پوشیدنى هم ز گستردنى‏

ابا نامداران بیامد جوان

بجایى که فرموده بود اردوان‏

چو کرسى نهاد از بر چرخ شید

جهان گشت چون روى رومى سپید

پرستنده‏یى پیش خواند اردشیر

همان هدیه‏هایى که بد ناگزیر

فرستاد نزدیک شاه اردوان

فرستاده بابک پهلوان‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

کشتن اردشیر، هفتواد را

چو آگاه شد زان سخن هفتواد

دلش گشت پر درد و سر پر ز باد

بیامد که دژ را کند خواستار

بران باره بر شد دمان شهریار

بکوشید چندى نیامدش سود

که بر باره دژ پى شیر بود

و زان روى لشکر بیامد چو کوه

بماندند با داغ و درد آن گروه‏

چنین گفت زان باره شاه اردشیر

که نزدیک جنگ آى اى شهر گیر

اگر گم شود از میان هفتواد

نماند بچنگ تو جز رنج و باد

که من کرم را دادم ارزیز گرم

شد آن دولت و رفتن تیز نرم‏

دسته‌ها
شاپور

اندرز کردن شاپور پسر خود را- اورمزد

همى بود شاپور با داد و راى

بلند اختر و تخت شاهى بجاى‏

چو سى سال بگذشت بر سر دو ماه

پراگنده شد فرّ و اورنگ شاه‏

بفرمود تا رفت پیش اورمزد

بدو گفت کاى چون گل اندر فُرُزد

تو بیدار باش و جهاندار باش

جهان دیدگان را خریدار باش‏

نگر تا بشاهى ندارى امید

بخوان روز و شب دفتر جمشید

بجز داد و خوبى مکن در جهان

پناه کهان باش و فرّ مهان‏

بدینار کم ناز و بخشنده باش

همان داده باش و فرخنده باش‏

مزن بر کم آزار بانگ بلند

چو خواهى که بتخت بود یارمند

دسته‌ها
شاپور ذو الاكتاف

گریختن شاپور از روم و رسیدن به شهر ایران

سوى شهر ایران نهادند روى

دو خرّم نهان شاد و آرامجوى‏

شب و روز یک سر همى تاختند

بخواب و بخوردن نپرداختند

برین گونه از شهر برخورستان

همى راند تا کشور سورستان‏

چو اسپ و تن از تاختن گشت سست

فرود آمدن را همى جاى جست‏

دهى خرّم آمد بپیشش براه

پر از باغ و میدان و پر جشنگاه‏

تن از رنج خسته گریزان ز بد

بیامد در باغبانى بزد

بیامد دمان مرد پالیزبان

که هم نیک دل بود و هم میزبان‏

دسته‌ها
بهرام گور

زادن بهرام – پسر یزدگرد

ز شاهیش بگذشت چون هفت سال

همه موبدان زو برنج و وبال‏

سر سال هشتم مه فوردین

که پیدا کند در جهان هور دین‏

یکى کودک آمدش هرمزد روز

بنیک اختر و فال گیتى فروز

هم انگه پدر کرد بهرام نام

ازان کودک خرد شد شاد کام‏

بدر بر ستاره شمر هرک بود

که شایست گفتار ایشان شنود

یکى مایه‏ور بود با فرّ و هوش

سر هندوان بود نامش سروش‏

یکى پارسى بود هشیار نام

که بر چرخ کردى بدانش لگام‏

بفرمود تا پیش شاه آمدند

هشیوار و جوینده راه آمدند

بصلّاب کردند ز اختر نگاه

هم از زیچ رومى بجستند راه‏

دسته‌ها
بهرام گور

داستان بهرام گور با لنبک آبکش

چنان بد که روزى بنخچیر شیر

همى رفت با چند گرد دلیر

بشد پیر مردى عصایى بدست

بدو گفت کاى شاه یزدان پرست‏

براهام مردیست پر سیم و زر

جهودى فریبنده و بد گهر

بآزادگى لنبک آبکش

بآرایش خوان و گفتار خوش‏

بپرسید زان کهتران کاین کیند

بگفتار این پیر سر بر چیند

چنین گفت با او یکى نامدار

که اى با گهر نامور شهریار

سقا ایست این لنبک آبکش

جوانمرد و با خوان و گفتار خوش‏

دسته‌ها
بهرام گور

کشتن بهرام گور، اژدها را و داستان او با زن پالیزبان

همى بود یک چند با مهتران

مى روشن و جام و رامشگران‏

بهار آمد و شد جهان چون بهشت

بخاک سیه بر فلک لاله کشت‏

همه بومها پر ز نخچیر گشت

بجوى آبها چون مى و شیر گشت‏

گرازیدن گور و آهو بشخ

کشیدند بر سبزه هر جاى نخ‏

همه جویباران پر از مشک دُم

بسان گل نارون مى بخم‏

بگفتند با شاه بهرام گور

که شد دیر هنگام نخچیر گور

دسته‌ها
بهرام گور

کشتن بهرام گور، اژدها را

یکى اژدها بود بر خشک و آب

بدریا بدى گاه بر آفتاب‏

همى در کشیدى بدم ژنده پیل

وزو خاستى موج دریاى نیل‏

چنین گفت شنگل بیاران خویش

بدان تیز هش راز داران خویش‏

که من زین فرستاده شیر مرد

گهى شادمانم گهى پر ز درد

مرا پشت بودى گر ایدر بدى

بقنّوج بر کشورى سر بدى‏

گر از نزد ما سوى ایران شود

ز بهرام قنّوج ویران شود

دسته‌ها
پیروز

افتادن پیروز به چاه و کشته شدن

وزین روى پر بیم دل خوشنواز

چنین تا بر کنده آمد فراز

بر آمد ز هر دو سپه بوق و کوس

هوا شد ز گرد سپاه آبنوس‏

چنان تیرباران بد از هر دو روى

که چون آب خون اندر آمد بجوى‏

چو نزدیکى کنده شد خوشنواز

همى گفت با داور پاک راز

و زان روى چون باد پیروز شاه

همى تاخت با خوار مایه سپاه‏

چو آمد بنزدیکى خوشنواز

سپهدار ترکان ازو گشت باز

دسته‌ها
انوشیروان

داستان بابک- موبد کسرى- و دیوان سپاه دادنش

ز شاهان که با تخت و افسر بدند

بگنج و بلشکر توانگر بدند

نبد دادگرتر ز نوشین روان

که بادا همیشه روانش جوان‏

نه زو پر هنرتر بفرزانگى

بتخت و بداد و بمردانگى‏

ورا موبدى بود بابک بنام

هشیوار و دانا دل و شادکام‏

بدو داد دیوان عرض و سپاه

بفرمود تا پیش درگاه شاه‏

بیاراست جایى فراخ و بلند

سرش برتر از تیغ کوه پرند

بگسترد فرشى برو شاهوار

نشستند هر کس که بود او بکار