دسته‌ها
انوشیروان

داستان بابک- موبد کسرى- و دیوان سپاه دادنش

ز شاهان که با تخت و افسر بدند

بگنج و بلشکر توانگر بدند

نبد دادگرتر ز نوشین روان

که بادا همیشه روانش جوان‏

نه زو پر هنرتر بفرزانگى

بتخت و بداد و بمردانگى‏

ورا موبدى بود بابک بنام

هشیوار و دانا دل و شادکام‏

بدو داد دیوان عرض و سپاه

بفرمود تا پیش درگاه شاه‏

بیاراست جایى فراخ و بلند

سرش برتر از تیغ کوه پرند

بگسترد فرشى برو شاهوار

نشستند هر کس که بود او بکار

دسته‌ها
انوشیروان

آشکارا شدن افسون زروان و یهودى و کشته شدن هر دو آن

چنان بد که شاه جهان کدخداى

بنخچیر گوران همى کرد راى‏

بفرمود تا اسب نخچیرگاه

بسى بگذرانند در پیش شاه‏

ز اسبان که کسرى همى بنگرید

یکى را بران داغ مهبود دید

ازان تازى اسبان دلش برفروخت

بمهبود بر جاى مهرش بسوخت‏

فرو ریخت آب از دو دیده بدرد

بسى داغ دل یاد مهبود کرد

چنین گفت کان مرد با جاه و راى

ببردش چنان دیو ریمن ز جاى‏

بدان دوستدارى و آن راستى

چرا زد روانش در کاستى‏

نداند جز از کردگار جهان

ازان آشکارا درستى نهان‏

دسته‌ها
انوشیروان

پند دادن گو، طلحند را

همه کام خاک و همه دشت خون

بگرد اندرون نیزه بد رهنمون‏

به طلخند هر چند جانش بسوخت

ز خشم او دو چشم خرد را بدوخت‏

گزین کرد مردى سخنگوى گو

کزان مهتران او بدى پیش رو

که رو پیش طلخند و او را بگوى

که بیداد جنگ برادر مجوى‏

که هر خون که باشد برین ریخته

تو باشى بدان گیتى آویخته‏

یکى گوش بگشاى بر پند گو

بگفتار بدگوى غرّه مشو

نباید که از ما بدین کارزار

نکوهش بود در جهان یادگار

دسته‌ها
بوزرجمهر

بزم سوم نوشین روان با بزرگمهر و موبدان

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه

نشست از بر تخت پیروز شاه‏

بخواند آن کسى را که دانا بدند

بگفتار و دانش توانا بدند

بگفتند هر گونه‏اى هر کسى

همانا پسندش نیامد بسى‏

چنین گفت کسرى ببوزرجمهر

که از چادر شرم بگشاى چهر

سخن سخن‏گوى دانا زبان برگشاد

ز هر گونه دانش همى کرد یاد

نخست آفرین کرد بر شهریار

که پیروز بادا سر تاج دار

دگر گفت مردم نگردد بلند

مگر سر بپیچد ز راه گزند

چو باید که دانش بیفزایدت

سخن یافتن را خرد بایدت‏

دسته‌ها
انوشیروان

در داد و فرهنگ نوشین‏روان

چو خورشید بنمود تابنده چهر

در باغ بگشاد گردان سپهر

پدید آمد آن توده شنبلید

دو زلف شب تیره شد ناپدید

نشست از بر تخت نوشین روان

خجسته دلافروز شاه جوان‏

جهانى بدرگاه بنهاد روى

هر آن کس که بد بر زمین راه جوى‏

خروشى بر آمد ز درگاه شاه

که هر کس که جوید سوى داد راه‏

بیاید بدرگاه نوشین روان

لب شاه خندان و دولت جوان‏

دسته‌ها
انوشیروان

ساختن نوشین روان، شارستان سورسان را

ازان پس که گیتى بدو گشت راست

جز از آفرین در بزرگى نخواست‏

بخفتند در دشت خرد و بزرگ

بآبشخور آمد همى میش و گرگ‏

مهان کهترى را بیاراستند

بدیهیم بر نام او خواستند

بیاسود گردن ز بند زره

ز جوشن گشادند گردان گره‏

ز کوپال و خنجر بیاسود دوش

جز آواز رامش نیامد بگوش‏

کسى را نبد با جهاندار تاو

بپیوست با هر کسى باژ و ساو

جهاندار دشوارى آسان گرفت

همه ساز نخچیر و میدان گرفت‏

دسته‌ها
انوشیروان

جنگ گو و طلحند

چو برزد سر از برج شیر آفتاب

زمین شد بکردار دریاى آب‏

یکى چادر آورد خورشید زرد

بگسترد بر کشور لاژورد

بر آمد خروشیدن کرّ ناى

هم آواز کوس از دو پرده سراى‏

درفش دو شاه نو آمد به دید

سپه میمنه میسره بر کشید

دو شاه سرافراز در قلبگاه

دو دستور فرزانه در پیش شاه‏

بفرزانه خویش فرمود گو

که گوید بآواز با پیش رو

که بر پاى دارید یک سر درفش

کشیده همه تیغهاى بنفش‏

دسته‌ها
بوزرجمهر

بزم چهارم نوشین روان با بزرگمهر و موبدان

دو هفته برین نیز بگذشت شاه

بپردخت روزى ز کارى سپاه‏

بفرمود تا موبدان و ردان

بایوان خرامند با بخردان‏

بپرسید شاه از بن و از نژاد

ز تیزى و آرام و فرهنگ و داد

ز شاهىّ و ز داد کنداوران

ز آغاز و فرجام نیک اختران‏

سخن کرد زین موبدان خواستار

بپرسش گرفت آنچ آید بکار

ببوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که رخشنده گوهر بر آر از نهفت‏

یکى آفرین کرد بوزرجمهر

که اى شاه روشن دل و خوب چهر

چنان دان که اندر جهان نیز شاه

یکى چون تو ننهاد بر سر کلاه‏

دسته‌ها
انوشیروان

برگشتن نوشین‏روان، گرد پادشاهى خویش

خردمند کسرى چنان کرد راى

کزان مرز لختى بجنبد ز جاى‏

بگردد یکى گرد خرم جهان

گشاده کند رازهاى نهان‏

بزد کوس و ز جاى لشکر براند

همى ماه و خورشید زو خیره ماند

ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر

کمرهاى زرین و زرین سپر

تو گفتى بکان اندرون زر نماند

همان در خوشاب و گوهر نماند

دسته‌ها
انوشیروان

رزم خاقان چین با هیتالیان

چنین گفت پر مایه دهقان پیر

سخن هرچ زو بشنوى یاد گیر

که از نامداران با فرّ و داد

ز مردان جنگى بفرّ و نژاد

چو خاقان چینى نبود از مهان

گذشته ز کسرى بگرد جهان‏

همان تا لب رود جیحون ز چین

برو خواندندى بداد آفرین‏

سپهدار با لشکر و گنج و تاج

بگلزرّیون بود زان روى چاج‏

سخنهاى کسرى بگرد جهان

پراگنده شد در میان مهان‏

بمردى و دانایى و فرّهى

بزرگى و آیین شاهنشهى‏