ز شاهان که با تخت و افسر بدند
بگنج و بلشکر توانگر بدند
نبد دادگرتر ز نوشین روان
که بادا همیشه روانش جوان
نه زو پر هنرتر بفرزانگى
بتخت و بداد و بمردانگى
ورا موبدى بود بابک بنام
هشیوار و دانا دل و شادکام
بدو داد دیوان عرض و سپاه
بفرمود تا پیش درگاه شاه
بیاراست جایى فراخ و بلند
سرش برتر از تیغ کوه پرند
بگسترد فرشى برو شاهوار
نشستند هر کس که بود او بکار