دسته‌ها
بوزرجمهر

بزم ششم شاه نوشین روان با بزرگمهر و موبدان

برین نیز بگذشت یک هفته ماه

نشست از بر تخت پیروز شاه‏

بیک دست موبد که بودش وزیر

بدست دگر یزدگرد دبیر

همان گرد بر گرد او موبدان

سخن گو چو بوزرجمهر جوان‏

ببوزرجمهر آن زمان گفت شاه

که اى مرد پر دانش و نیک خواه‏

سخنها که جان را بود سودمند

همى مرد بى‏ارز گردد بلند

ازو گنج گویا نگیرد کمى

شنودن بود مرد را خرمى‏

دسته‌ها
بوزرجمهر

بزم هفتم شاه نوشین روان با بزرگمهر و موبدان

دگر هفته چون هور بفراخت تاج

بیامد نشست از بر تخت عاج‏

ابا نامور موبدان و ردان

جهاندار و بیدار دل بخردان‏

همى خواست ز ایشان جهاندار شاه

همان نیز فرخ دبیر سپاه‏

هم از فیلسوفان و ز مهتران

ز هر کشورى کار دیده سران‏

همان ساوه و یزدگرد دبیر

بپیش اندرون بهمن تیز ویر

دسته‌ها
بوزرجمهر

پند دادن بزرگمهر، نوشین روان

جهاندار یک روز بنشست شاد

بزرگان داننده را بار داد

سخن گفت خندان و بگشاد چهر

بر تخت بنشست بوزرجمهر

یکى آفرین کرد بر کردگار

خداوند پیروز و پروردگار

چنین گفت کاى داور تازه روى

که بر تو نیابد سخن زشت‏گوى‏

خجسته شهنشاه پیروزگر

جهاندار با دانش و با گهر

نبشتم سخن چند بر پهلوى

ابر دفتر و کاغذ خسروى‏

سپردم بگنجور تا روزگار

برآید بخواند مگر شهریار

دسته‌ها
بوزرجمهر

خشم گرفتن نوشین روان بر بزرگمهر و بند فرمودنش

چنان بد که کسرى بدان روزگار

برفت از مداین ز بهر شکار

همى تاخت با غرم و آهو بدشت

پراکنده شد غرم و او مانده گشت‏

ز هامون بر مرغزارى رسید

درخت و گیا دید و هم سایه دید

همى راند با شاه بوزرجمهر

ز بهر پرستش هم از بهر مهر

فرود آمد از بارگى شاه نرم

بدان تا کند بر گیا چشم گرم‏

ندید از پرستندگان هیچ کس

یکى خوب رخ ماند با شاه بس‏

دسته‌ها
بوزرجمهر

گفتار اندر فرمان نوشین روان

چنین بود تا گاه نوشین روان

همو بود شاه و همو پهلوان‏

همو بود جنگى و موبد همو

سپهبد همو بود و بخرد همو

بهر جاى کار آگهان داشتى

جهان را بدستور نگذاشتى‏

ز بسیار و اندک ز کار جهان

بد و نیک زو کس نکردى نهان‏

ز کار آگهان موبدى نیکخواه

چنان بد که برخاست بر پیش گاه‏

که گاهى گنه بگذرانى همى

ببد نام آن کس نخوانى همى‏

دسته‌ها
بوزرجمهر

خواب دیدن نوشین روان و به درگاه آمدن بزرگمهر

نگر خواب را بیهده نشمرى

یکى بهره دانى ز پیغمبرى‏

بویژه که شاه جهان بیندش

روان درخشنده بگزیندش‏

ستاره زند راى با چرخ و ماه

سخنها پراگنده کرده براه‏

روانهاى روشن ببیند بخواب

همه بودنیها چو آتش بر آب‏

شبى خفته بد شاه نوشین روان

خردمند و بیدار و دولت جوان‏

چنان دید در خواب کز پیش تخت

برستى یکى خسروانى درخت‏

شهنشاه را دل بیاراستى

مى و رود و رامشگران خواستى‏

بر او بران گاه آرام و ناز

نشستى یکى تیز دندان گراز

دسته‌ها
بوزرجمهر

گزاریدن بزرگمهر خواب کسرى را

و زان بیشه پویان براه آمدند

خرامان بنزدیک شاه آمدند

فرستاده از پیش کودک برفت

بر تخت کسرى خرامید تفت‏

بدو گفت کاى شاه نوشین روان

تویى خفته بیدار و دولت جوان‏

برفتم ز درگاه شاها بمرو

بگشتم چو اندر گلستان تذرو

ز فرهنگیان کودکى یافتم

بیاوردم و تیز بشتافتم‏

بگفت آن سخن کز لب او شنید

ز مار سیاه آن شگفتى که دید

جهاندار کسرى ورا پیش خواند

و زان خواب چندى سخنها براند

دسته‌ها
بوزرجمهر

بزم نوشین روان با موبدان و پند گفتن بزرگمهر

چنان بد که بنشست روزى بخوان

بفرمود کاین موبدان را بخوان‏

که باشند دانا و دانش پذیر

سراینده و باهش و یادگیر

برفتند بیدار دل موبدان

ز هر دانشى راز جسته ردان‏

چو نان خورده شد جام مى خواستند

بمى جان روشن بیاراستند

بدانندگان شاه بیدار گفت

که دانش گشاده کنید از نهفت‏

هران کس که دارد بدل دانشى

بگوید مرا زو بود رامشى‏

از یشان هران کس که دانا بدند

بگفتن دلیر و توانا بدند

دسته‌ها
بوزرجمهر

بزم دوم شاه نوشین روان با بزرگمهر و موبدان

دگر هفته روشن دل شهریار

همى بود داننده را خواستار

دل از کار گیتى بیک سو کشید

کجا خواست گفتار دانا شنید

کسى کو سرافراز درگاه بود

بدانندگى در خور شاه بود

برفتند گویندگان سخن

جوان و جهان دیده مرد کهن‏

سرافراز بوزرجمهر جوان

بشد با حکیمان روشن روان‏

حکیمان داننده و هوشمند

رسیدند نزدیک تخت بلند

دسته‌ها
بوزرجمهر

بزم سوم نوشین روان با بزرگمهر و موبدان

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه

نشست از بر تخت پیروز شاه‏

بخواند آن کسى را که دانا بدند

بگفتار و دانش توانا بدند

بگفتند هر گونه‏اى هر کسى

همانا پسندش نیامد بسى‏

چنین گفت کسرى ببوزرجمهر

که از چادر شرم بگشاى چهر

سخن سخن‏گوى دانا زبان برگشاد

ز هر گونه دانش همى کرد یاد

نخست آفرین کرد بر شهریار

که پیروز بادا سر تاج دار

دگر گفت مردم نگردد بلند

مگر سر بپیچد ز راه گزند

چو باید که دانش بیفزایدت

سخن یافتن را خرد بایدت‏