بوزرجمهر

بزم دوم شاه نوشین روان با بزرگمهر و موبدان

دگر هفته روشن دل شهریار

همى بود داننده را خواستار

دل از کار گیتى بیک سو کشید

کجا خواست گفتار دانا شنید

کسى کو سرافراز درگاه بود

بدانندگى در خور شاه بود

برفتند گویندگان سخن

جوان و جهان دیده مرد کهن‏

سرافراز بوزرجمهر جوان

بشد با حکیمان روشن روان‏

حکیمان داننده و هوشمند

رسیدند نزدیک تخت بلند

دگر هفته روشن دل شهریار

همى بود داننده را خواستار

دل از کار گیتى بیک سو کشید

کجا خواست گفتار دانا شنید

کسى کو سرافراز درگاه بود

بدانندگى در خور شاه بود

برفتند گویندگان سخن

جوان و جهان دیده مرد کهن‏

سرافراز بوزرجمهر جوان

بشد با حکیمان روشن روان‏

حکیمان داننده و هوشمند

رسیدند نزدیک تخت بلند

نهادند رخ سوى بوزرجمهر

که کسرى همى زو برافروخت چهر

از یشان یکى بود فرزانه تر

بپرسید ازو از قضا و قدر

که انجام و فرجام چونین سخن

چه گونه است و این بر چه آید ببن‏

چنین داد پاسخ که جوینده مرد

دوان و شب و روز با کار کرد

بود راه روزى برو تار و تنگ

بجوى اندرون آب او با درنگ‏

یکى بى‏هنر خفته بر تخت بخت

همى گل فشاند برو بر درخت‏

چنینست رسم قضا و قدر

ز بخشش نیابى بکوشش گذر

جهاندار دانا و پروردگار

چنین آفرید اختر روزگار

دگر گفت کان چیز کافزون‏ترست

کدامست و بیشى که را در خورست‏

چنین گفت کان کس که داننده‏تر

بنیکى کرا دانش آید ببر

دگر گفت کز ما چه نیکوترست

ز گیتى کرا نیکویى در خورست‏

چنین داد پاسخ که آهستگى

کریمى و خوبى و شایستگى‏

فزونتر بکردن سر خویش پست

ببخشد نه از بهر پاداش دست‏

بکوشد بجوید بگرد جهان

خرامد بهنگام با همرهان‏

دگر گفت کاندر خردمند مرد

هنر چیست هنگام ننگ و نبرد

چنین گفت کان کس که آهوى خویش

ببیند بگرداند آیین و کیش‏

بپرسید دیگر که در زیستن

چه سازى که کمتر بود رنج تن‏

چنین داد پاسخ که گر با خرد

دلش بردبار ست رامش برد

بداد و ستد در کند راستى

ببندد در کژّى و کاستى‏

ببخشد گنه چون شود کامکار

نباشد سرش تیز و نابردبار

بپرسید دیگر که از انجمن

نگهبان کدامست بر خویشتن‏

چنین گفت کان کو پس آرزوى

نرفت از کریمىّ و ز نیک خوى‏

دگر کو بسستى نشد پیش کار

چو دید او فزونى بد روزگار

دگر گفت کز بخشش نیک خوى

کدامست نیکوتر از هر دو سوى‏

کجا در دو گیتیش بار آورد

بسالى دو بارش بهار آورد

چنین گفت کان کس که با خواسته

ببخشش کند جانش آراسته‏

و گر بر ستاننده آرد سپاس

ز بخشنده بازارگانى شناس‏

دگر گفت کز مرد پیرایه چیست

و زان نیکوییها گرانمایه چیست‏

چنین داد پاسخ که بخشنده مرد

کجا نیکویى با سزاوار کرد

ببالد بکردار سر و بلند

چو بالید هرگز نباشد نژند

و گر ناسزا را بسایى بمشک

نبوید نروید گل از خار خشک‏

سخن پرسى از گنگ گر مرد کر

ببار آید و راى ناید ببر

یکى گفت کاندر سراى سپنج

نباشد خردمند بى‏درد و رنج‏

چه سازیم تا نام نیک آوریم

در آغاز فرجام نیک آوریم‏

بدو گفت شو دور باش از گناه

جهان را همه چون تن خویش خواه‏

هران چیز کانت نیاید پسند

تن دوست و دشمن دران بر مبند

دگر گفت کوشش ز اندازه بیش

چه گویى کزین دو کدامست پیش‏

چنین داد پاسخ که اندر خرد

جز اندیشه چیزى نه اندر خورد

بکوشى چو در پیش کار آیدت

چو خواهى که رنجى ببار آیدت‏

سزاى ستایش دگر گفت کیست

اگر بر نکوهیده باید گریست‏

چنین گفت کان کو بیزدان پاک

فزون دارد امّید و هم بیم و باک‏

دگر گفت کاى مرد روشن خرد

ز گردون چه بر سر همى بگذرد

کدامست خوشتر مرا روزگار

ازین بر شده چرخ ناپایدار

سخن‏گوى پاسخ چنین داد باز

که هر کس که گشت ایمن و بى‏نیاز

بخوبى زمانه و را داد داد

سزد گر نگیرى جز از داد یاد

بپرسید دیگر که دانش کدام

بگیتى که باشیم زو شادکام‏

چنین گفت کان کو بود بردبار

بنزدیک او مرد بى‏شرم خوار

دگر گفت کان کو نجوید گزند

ز خوها کدامش بود سودمند

بگفت آنک مغزش نجوشد ز خشم

بخوابد بخشم از گنهکار چشم‏

دگر گفت کان چیست اى هوشمند

که آید خردمند را آن پسند

چنین گفت کان کو بود پر خرد

ندارد غم آن کزو بگذرد

و گر ارجمندى سپارد بخاک

نبندد دل اندر غم و درد پاک‏

دگر کو ز نادیدنیها امید

چنان بگسلد دل چو از باد بید

دگر گفت بد چیست بر پادشاى

کزو تیره گردد دل پارساى‏

چنین داد پاسخ که بر شهریار

خردمند گوید که آهو چهار

یکى آنک ترسد ز دشمن بجنگ

و دیگر که دارد دل از بخش تنگ‏

دگر آنک راى خردمند مرد

بیک سو نهد روز ننگ و نبرد

چهارم که باشد سرش پر شتاب

نجوید بکار اندر آرام و خواب‏

بپرسید دیگر که بى‏عیب کیست

نکوهیدن آزادگان را بچیست‏

چنین گفت کین را ببخشیم راست

که جان و خرد در سخن پادشاست‏

گرانمایگان را فسون و دروغ

بکژّى و بیداد جستن فروغ‏

میانه بود مرد کنداورى

نکوهشگر و سر پر از داورى‏

منش پستى و کام بر پادشا

ببیهوده خستن دل پارسا

زبان راندن و دیده بى‏آب شرم

گزیدن خروش اندر آواز نرم‏

خردمند مردم که دارد روا

خرد دور کردن ز بهر هوا

بپرسید دیگر یکى هوشمند

که اندر جهان چیست آن بى‏گزند

چنین داد پاسخ او کز نخست

در پاک یزدان بدانست جست‏

کزویت سپاس و بدویت پناه

خداوند روز و شب و هور و ماه‏

دل خویش را آشکار و نهان

سپردن بفرمان شاه جهان‏

تن خویشتن پروریدن بناز

برو سخت بستن در رنج و آز

نگه داشتن مردم خویش را

گسستن تن از رنج درویش را

سپردن بفرهنگ فرزند خرد

که گیتى بنادان نشاید سپرد

چو فرمان پذیرنده باشد پسر

نوازنده باید که باشد پدر

بپرسید دیگر که فرزند راست

بنزد پدر جایگاهش کجاست‏

چنین داد پاسخ که نزد پدر

گرامى چو جانست فرخ پسر

پس از مرگ نامش بماند بجاى

ازیرا پسر خواندش رهنماى‏

بپرسید دیگر که از خواسته

که دانى که دارد دل آراسته‏

چنین داد پاسخ که مردم بچیز

گرامیست و ز چیز خوارست نیز

نخست آنک یابى بدو آرزوى

ز هستیش پیدا کنى نیک خوى‏

و گر چون بباید نیارى بکار

همان سنگ و هم گوهر شاهوار

دگر گفت با تاج و نام بلند

کرا خوانى از خسروان سودمند

چنین داد پاسخ کزان شهریار

که ایمن بود مرد پرهیز کار

و ز آواز او بد هراسان بود

زمین زیر تختش تن آسان بود

دگر گفت مردم توانگر بچیست

بگیتى پر از رنج و درویش کیست‏

چنین گفت آن کس که هستش بسند

ببخش خداوند چرخ بلند

کسى را کجا بخت انباز نیست

بدى در جهان بتّر از آز نیست‏

ازو نامداران فرو ماندند

همه همزبان آفرین خواندند

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن