چو بنشست بر گاه شاه اردشیر
بیاراست آن تخت شاپور پیر
کمر بست و ایرانیان را بخواند
بر پایه تخت زرّین نشاند
چنین گفت کز دور چرخ بلند
نخواهم که باشد کسى را گزند
جهان گر شود رام با کام من
به بینند تیزى و آرام من
ور ایدونک با ما نسازد جهان
بسازیم ما با جهان جهان
برادر جهان ویژه ما را سپرد
ازیرا که فرزند او بود خرد
فرستم روان ورا آفرین
که از بد سگالان بشست او زمین