بهرام چوبینه

کشتن دد، دختر خاقان را

چو چندى بر آمد برین روزگار

شب و روز آسایش آموزگار

چنان بد که در کوه چین آن زمان

دد و دام بودى فزون از گمان‏

ددى بود مهتر ز اسپى بتن

فروهشته چون مشک گیسو رسن‏

بتن زرد و گوش و دهانش سیاه

ندیدى کس او را مگر گرمگاه‏

دو چنگش بکردار چنگ هژبر

خروشش همى برگذشتى ز ابر

همى سنگ را در کشیدى بدم

شده روز از و بر بزرگان دژم‏

ورا شیر کپّى همى خواندند

ز رنجش همه بوم درماندند

چو چندى بر آمد برین روزگار

شب و روز آسایش آموزگار

چنان بد که در کوه چین آن زمان

دد و دام بودى فزون از گمان‏

ددى بود مهتر ز اسپى بتن

فروهشته چون مشک گیسو رسن‏

بتن زرد و گوش و دهانش سیاه

ندیدى کس او را مگر گرمگاه‏

دو چنگش بکردار چنگ هژبر

خروشش همى برگذشتى ز ابر

همى سنگ را در کشیدى بدم

شده روز از و بر بزرگان دژم‏

ورا شیر کپّى همى خواندند

ز رنجش همه بوم درماندند

یکى دخترى داشت خاتون چو ماه

اگر ماه دارد دو زلف سیاه‏

دو لب سرخ و بینى چو تیغ قلم

دو بیجاده خندان و نرگس دژم‏

بران دخت لرزان بدى مام و باب

اگر تافتى بر سرش آفتاب‏

چنان بد که روزى پیاده بدشت

همى گرد آن مرغزاران بگشت‏

جهاندار خاقان ز بهر شکار

بدشتى دگر بود زان مرغزار

همان نیز خاتون بکاخ اندرون

همى راى زد با یکى رهنمون‏

چو آن شیر کپّى ز کوهش بدید

فرود آمد او را بدم در کشید

بیک دم شد او از جهان در نهان

سر آمد بران خوب چهره جهان‏

چو خاقان شنید آن سیه کرد روى

همان مادرش نیز برکند موى‏

ز دردش همه ساله گریان بدند

چو بر آتش تیز بریان بدند

همى چاره جستند زان اژدها

که تا چین کى آید ز چنگش رها

چو بهرام جنگ مقاتوره کرد

و زان مرد جنگى بر آورد گرد

همى رفت خاتون بدیدار اوى

بهر کس همى گفت کردار اوى‏

چنان بد که یک روز دیدش سوار

از ایران همان نیز صد نامدار

پیاده فراوان بپیش اندرون

همى راند بهرام با رهنمون‏

بپرسید خاتون که این مرد کیست

که با برز و با فره ایزدیست‏

بدو گفت کهتر که دورى ز کام

که بهرام یل را ندانى بنام‏

بایران یکى چندگه شاه بود

سر تاج او برتر از ماه بود

بزرگانش خوانند بهرام گرد

که از خسروان نام مردى ببرد

کنون تا بیامد ز ایران بچین

بلرزد همى زیر اسپش زمین‏

خداوند خواند همى مهترش

همى تاج شاهى نهد بر سرش‏

بدو گفت خاتون که با فرّ اوى

سزد گر بنازیم در پرّ اوى‏

یکى آرزو زو بخواهم درست

چو خاقان نگردد بدان کار سست‏

بخواهد مگر ز اژدها کین من

برو بشنود درد و نفرین من‏

بدو گفت کهتر گر این داستان

بخواند برو مهتر راستان‏

تو از شیر کپّى نیابى نشان

مگر کشته و کرگ پایش کشان‏

چو خاتون شنید این سخن شاد شد

ز تیمار آن دختر آزاد شد

همى تاخت تا پیش خاقان رسید

یکایک بگفت آنچ دید و شنید

بدو گفت خاقان که عارى بود

بجایى که چون من سوارى بود

همى شیر کپى خورد دخترم

بگوییم و ننگى شود گوهرم‏

ندانند کان اژدهاى دژم

همى کوه آهن رباید بدم‏

اگر دختر شاه نامى بود

همان شاه را جان گرامى بود

بدو گفت خاتون که من کین خویش

بخواهم ز بهر جهان بین خویش‏

اگر ننگ باشد و گر نام من

بگویم بر آید مگر کام من‏

برآمد برین نیز روز دراز

نهانى ز هر کس همى داشت راز

چنان بد که خاقان یکى سور کرد

جهان را بر ان سور پر نور کرد

فرستاد بهرام یل را بخواند

چو آمدش بر تخت زرین نشاند

چو خاتون پس پرده آوا شنید

بشد تیز و بهرام یل را بدید

فراوانش بستود و کرد آفرین

که آباد بادا بتو ترک و چین‏

یکى آرزو خواهم از شهریار

که باشد بران آرزو کامگار

بدو گفت بهرام فرمان تراست

برین آرزو کام و پیمان تراست‏

بدو گفت خاتون کز ایدر نه دور

یکى مرغزارست زیباى سور

جوانان چین اندران مرغزار

یکى جشن سازند گاه بهار

ازان بیشه پرتاب یک تیروار

یکى کوه بینى سیه تر ز قار

بران کوه خارا یکى اژدهاست

که این کشور چین ازو در بلاست‏

یکى شیر کپّیش خواند همى

دگر نیز نامش نداند همى‏

یکى دخترم بد ز خاقان چین

که خورشید کردى برو آفرین‏

از ایوان بشد نزد آن جشنگاه

که خاقان بنخچیر بد با سپاه‏

بیامد ز کوه اژدهاى دژم

کشید آن بهار مرا او بدم‏

کنون هر بهارى بران مرغزار

چنان هم بیاید ز بهر شکار

برین شهر ما را جوانى نماند

همان نامور پهلوانى نماند

شدند از پى شیر کپّى هلاک

برانگیخت از بوم آباد خاک‏

سواران چینى و مردان کار

بسى تاختند اندران کوهسار

چو از دور بینند چنگال اوى

بر و پشت و گوش و سر و یال اوى‏

بغرّد بدرد دل مرد جنگ

مر او را چه شیر و چه پیل و نهنگ‏

کس اندر نیارد شدن پیش اوى

چو گیرد شمار کم و بیش اوى‏

بدو گفت بهرام فردا پگاه

بیایم ببینم من این جشنگاه‏

بنیروى یزدان که او داد زور

بلند آفریننده ماه و هور

بپردازم از اژدها جشنگاه

چو شبگیر ما را نمایند راه‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن