بهرام گور

آمدن بهرام با نعمان نزد پدرش- یزدگرد

پدر آرزو کرد بهرام را

چه بهرام خورشید خود کام را

بمنذر چنین گفت بهرام شیر

که هر چند مانیم نزد تو دیر

همان آرزوى پدر خیزدم

چو ایمن شوم دل برانگیزدم‏

برآراست منذر چو بایست کار

ز شهر یمن هدیه شهریار

ز اسپان تازى بزرّین ستام

ز چیزى که پر مایه بردند نام‏

ز بُرد یمانى و تیغ یمن

دگر هرچ معدنش بد در عدن‏

چو نعمان که با شاه همراه بود

بنزدیک او افسر ماه بود

چنین تا بشهر صطخر آمدند

که از شاه زاده بفخر آمدند

پدر آرزو کرد بهرام را

چه بهرام خورشید خود کام را

بمنذر چنین گفت بهرام شیر

که هر چند مانیم نزد تو دیر

همان آرزوى پدر خیزدم

چو ایمن شوم دل برانگیزدم‏

برآراست منذر چو بایست کار

ز شهر یمن هدیه شهریار

ز اسپان تازى بزرّین ستام

ز چیزى که پر مایه بردند نام‏

ز بُرد یمانى و تیغ یمن

دگر هرچ معدنش بد در عدن‏

چو نعمان که با شاه همراه بود

بنزدیک او افسر ماه بود

چنین تا بشهر صطخر آمدند

که از شاه زاده بفخر آمدند

ازان پس چو آگاهى آمد بشاه

ز فرزند و نعمان تازى براه‏

پذیره شدندش همه موبدان

ز درگاه بیدار دل بخردان‏

بیامد هم آنگاه نزد پدر

چو دیدش پدر را بر آورد سر

بپیش کیى تخت او سر فراز

بیامد شتابان و بردش نماز

چو بهرام را دید بیدار شاه

بدان فرّ و آن شاخ و آن گردگاه‏

شگفتى فرو ماند از کار اوى

ز بالا و فرهنگ و دیدار اوى‏

فراوان بپرسید و بنواختش

بنزدیک خود جایگه ساختش‏

ببر زن درون جاى نعمان گزید

یکى کاخ بهرام را چون سزید

فرستاد نزدیک او بندگان

چو اندر خور او پرستندگان‏

شب و روز بهرام پیش پدر

همى از پرستش نخارید سر

چو یک ماه نعمان ببد نزد شاه

همى خواست تا باز گردد براه‏

بشب کس فرستاد و او را بخواند

برابرش بر تخت شاهى نشاند

بدو گفت منذر بسى رنج دید

که آزاده بهرام را پرورید

بدین کار پاداش نزد منست

بهار شما اور مزد منست‏

پسندیدم این راى و فرهنگ اوى

که سوى خرد بینم آهنگ اوى‏

تو چون دیر ماندى بدین بارگاه

پدر چشم دارد همانا براه‏

ز دینار گنجیش پنجه هزار

بدادند با جامه شهریار

ز آخر بسیمین و زرّین لگام

ده اسپ گرانمایه بردند نام‏

ز گستردنیهاى زیبنده نیز

زرنگ و ز بوى و زهر گونه چیز

ز گنج جهاندار ایران ببرد

یکایک بنعمان منذر سپرد

بشادى در بخشش اندر گشاد

بر اندازه یارانش را هدیه داد

بمنذر یکى نامه بنوشت شاه

چنانچون بود درخور پیشگاه‏

بآزادى از کار فرزند اوى

که شاه یمن گشت پیوند اوى‏

بپاداش این کار یازم همى

بچونین پسر سر فرازم همى‏

یکى نامه بنوشت بهرام گور

که کار من ایدر تباهست و شور

نه این بود چشم امیدم بشاه

که زین سان کند سوى کهتر نگاه‏

نه فرزندم ایدر نه چون چاکرى

نه چون کهترى شاددل بر درى‏

بنعمان بگفت آنچ بودش نهان

ز بد راه و آیین شاه جهان‏

چو نعمان برفت از در شهریار

بیامد بر منذر نامدار

بدو نامه شاه گیتى بداد

ببوسید منذر بسر بر نهاد

و زان هدیه‏ها شادمانى نمود

بران آفرین آفرین بر فزود

و زان پس فرستاده اندر نهفت

ز بهرام چندى بمنذر بگفت‏

پس آن نامه بر خواند پیشش دبیر

رخ نامور گشت همچون زریر

هم اندر زمان زود پاسخ نوشت

سخنهاى با مغز و فرّخ نوشت‏

چنین گفت کاى مهتر نامور

نگر سر نپیچى ز راه پدر

بنیک و بد شاه خرسند باش

پرستنده باش و خردمند باش‏

بدیها بصبر از مهان بگذرد

سر مرد باید که دارد خرد

سپهر روان را چنین است راى

تو با راى او هیچ مفزاى پاى‏

دلى را پر از مهر دارد سپهر

دلى پر ز کین و پر آژنگ چهر

جهاندار گیتى چنین آفرید

چنان کو چماند بباید چمید

ازین پس ترا هرچ آید بکار

ز دینار و ز گوهر شاهوار

فرستم نگر دل ندارى برنج

نیر زد پراگنده رنج تو گنج‏

ز دینار گنجى کنون ده هزار

فرستادم اینک ز بهر نثار

پرستار کو رهنماى تو بود

بپرده درون دلگشاى تو بود

فرستادم اینک بنزدیک تو

که روشن کند جان تاریک تو

هر انگه که دینار بردى بکار

گرانى مکن هیچ بر شهریار

که دیگر فرستمت بسیار نیز

وزین پادشاهى ز هر گونه چیز

پرستنده باش و ستاینده باش

بکار پرستش فزاینده باش‏

تو آن خوى بد را ز شاه جهان

جدا کرد نتوانى اندر نهان‏

فرستاد زان تازیان ده سوار

سخن‏گوى و بینا دل و دوستدار

رسیدند نزدیک بهرامشاه

ابا بدره و برده و نیک خواه‏

خردمند بهرام زان شاد شد

همه دردها بر دلش باد شد

و زان پس بدان پند شاه عرب

پرستش بدى کار او روز و شب‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *