بهرام گور

داستان بهرام با کنیزک چنگ‏زن در شکار

جز از گوى و میدان نبودیش کار

گهى زخم چوگان و گاهى شکار

چنان بد که یک روز بى‏انجمن

بنخچیرگه رفت با چنگ زن‏

کجا نام آن رومى آزاده بود

که رنگ رخانش بمى داده بود

بپشت هیون چمان برنشست

ابا سرو آزاده چنگى بدست‏

دلارام او بود و هم کام اوى

همیشه بلب داشتى نام اوى‏

بروز شکارش هیون خواستى

که پشتش بدیبا بیاراستى‏

فروهشته زو چار بودى رکیب

همى تاختى در فراز و نشیب‏

رکابش دو زرّین دو سیمین بدى

همان هر یکى گوهر آگین بدى‏

همان زیر ترکش کمان مهره داشت

دلاور ز هر دانشى بهره داشت‏

جز از گوى و میدان نبودیش کار

گهى زخم چوگان و گاهى شکار

چنان بد که یک روز بى‏انجمن

بنخچیرگه رفت با چنگ زن‏

کجا نام آن رومى آزاده بود

که رنگ رخانش بمى داده بود

بپشت هیون چمان برنشست

ابا سرو آزاده چنگى بدست‏

دلارام او بود و هم کام اوى

همیشه بلب داشتى نام اوى‏

بروز شکارش هیون خواستى

که پشتش بدیبا بیاراستى‏

فروهشته زو چار بودى رکیب

همى تاختى در فراز و نشیب‏

رکابش دو زرّین دو سیمین بدى

همان هر یکى گوهر آگین بدى‏

همان زیر ترکش کمان مهره داشت

دلاور ز هر دانشى بهره داشت‏

بپیش اندر آمدش آهو دو جفت

جوانمرد خندان بآزاده گفت‏

که اى ماه من چون کمان را بزه

برآرم بشست اندر آرم گره‏

کدام آهو افگنده خواهى بتیر

که ماده جوانست و همتاش پیر

بدو گفت آزاده کاى شیر مرد

بآهو نجویند مردان نبرد

تو آن ماده را نرّ گردان بتیر

شود ماده از تیر تو نرّ پیر

ازان پس هیون را بر انگیز تیز

چو آهو ز چنگ تو گیرد گریز

کمان مهره انداز تا گوش خویش

نهد هم چنان خوار بر دوش خویش‏

هم انگه ز مهره بخاردش گوش

بى‏آزار پایش برآرد بدوش‏

به پیکان سر و پاى و گوشش بدوز

چو خواهى که خوانمت گیتى فروز

کمان را بزه کرد بهرام گور

برانگیخت از دشت آرام شور

دو پیکان بترکش یکى تیر داشت

بدشت اندر از بهر نخچیر داشت‏

هم انگه چو آهو شد اندر گریز

سپهبد سروهاى آن نرّه تیز

بتیر دو پیکان ز سر برگرفت

کنیزک بدو ماند اندر شگفت‏

هم اندر زمان نرّ چون ماده گشت

سرش زان سروى سیه ساده گشت‏

همان در سروگاه ماده دو تیر

بزد همچنان مرد نخچیر گیر

دو پیکان بجاى سرو در سرش

بخون اندرون لعل گشته برش‏

هیون را سوى جفت دیگر بتاخت

بخمّ کمان مهره در مهره ساخت‏

بگوش یکى آهو اندر فگند

پسند آمد و بود جاى پسند

بخارید گوش آهو اندر زمان

بتیر اندر آورد جادو کمان‏

سر و گوش و پایش به پیکان بدوخت

بدان آهو آزاده را دل بسوخت‏

بزد دست بهرام و او را ز زین

نگونسار برزد بروى زمین‏

هیون از بر ماه چهره براند

برو دست و چنگش بخون درفشاند

چنین گفت کاى بى‏خرد چنگ زن

چه بایست جستن بمن بر شکن‏

اگر کند بودى گشادِ برم

ازین زخم ننگى شدى گوهرم‏

چو او زیر پاى هیون در سپرد

بنخچیر زان پس کنیزک نبرد

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *