چو بنشست با سوگ ماهى بلاش
سرش پر ز گرد و رخش پر خراش
سپاه آمد و موبد موبدان
هر آن کس که بود از رد و بخردان
فراوان بگفتند با او ز پند
سخنها که بودى ورا سودمند
بران تخت شاهیش بنشاندند
بسى زرّ و گوهر بر افشاندند
چو بنشست بر گاه گفت اى ردان
بجویید راى و دل بخردان
شما را بزرگیست نزدیک من
چو روشن شود راى تاریک من