دسته‌ها
بلاش

اندرز کردن بلاش ایرانیان را

چو بنشست با سوگ ماهى بلاش

سرش پر ز گرد و رخش پر خراش‏

سپاه آمد و موبد موبدان

هر آن کس که بود از رد و بخردان‏

فراوان بگفتند با او ز پند

سخنها که بودى ورا سودمند

بران تخت شاهیش بنشاندند

بسى زرّ و گوهر بر افشاندند

چو بنشست بر گاه گفت اى ردان

بجویید راى و دل بخردان‏

شما را بزرگیست نزدیک من

چو روشن شود راى تاریک من‏

دسته‌ها
بلاش

نامه نوشتن سوفراى به خوشنواز

بد آنگه که پیروز شد سوى جنگ

یکى پهلوان جست با راى و سنگ‏

که باشد نگهبان تخت و کلاه

بلاش جوان را بود نیکخواه‏

بدان کار شایسته بد سوفزاى

یکى نامور بود پاکیزه راى‏

جهان دیده از شهر شیراز بود

سپهبد دل و گردن افراز بود

هم او مرزبان بد بزابلستان

ببست و بغزنین و کابلستان‏

چو آگاهى آمد سوى سوفزاى

ز پیروز بى‏رأى و بى‏رهنماى‏

دسته‌ها
بلاش

رزم سوفراى با خوشنواز

چو آگاهى آمد سوى خوشنواز

بدشت آمد و جنگ را کرد ساز

بپیکند شد رزمگاهى گزید

که چرخ روان روى هامون ندید

وزین روى پر کینه دل سوفزاى

بکردار باد اندر آمد ز جاى‏

چو شب تیره شد پهلوان سپاه

بپیلان آسوده بر بست راه‏

طلایه همى گشت بر هر دو سوى

جهان شد پر آواز پر خاشجوى‏

غو پاسبانان و بانگ جرس

همى آمد از دور بر پیش و پس‏

چنین تا پدید آمد از میغ شید

در و دشت شد چون بلور سپید