يزدگرد

آمدن یزدگرد به توس و کشتن اسب آبى او را

و زان پس غم و شادى یزدگرد

چنان گشت بر پور چون باد ارد

برین نیز چندى زمان بر گذشت

بایران پدر پور فرّخ بدشت‏

ز شاهى پر اندیشه شد یزدگرد

ز هر کشورى موبدان کرد گرد

باختر شناسان بفرمود شاه

که تا کرد هر یک باختر نگاه‏

که تا کى بود در جهان مرگ اوى

کجا تیره گردد سر و ترگ اوى‏

چه باشد کجا باشد آن روزگار

که پژمرده گردد گل شهریار

ستاره شمر گفت کاین خود مباد

که شاه جهان گیرد از مرگ یاد

چو بخت شهنشاه بدرو شود

از ایدر سوى چشمه سو شود

و زان پس غم و شادى یزدگرد

چنان گشت بر پور چون باد ارد

برین نیز چندى زمان بر گذشت

بایران پدر پور فرّخ بدشت‏

ز شاهى پر اندیشه شد یزدگرد

ز هر کشورى موبدان کرد گرد

باختر شناسان بفرمود شاه

که تا کرد هر یک باختر نگاه‏

که تا کى بود در جهان مرگ اوى

کجا تیره گردد سر و ترگ اوى‏

چه باشد کجا باشد آن روزگار

که پژمرده گردد گل شهریار

ستاره شمر گفت کاین خود مباد

که شاه جهان گیرد از مرگ یاد

چو بخت شهنشاه بدرو شود

از ایدر سوى چشمه سو شود

فراز آورد لشکر و بوق و کوس

بشادى نظاره شود سوى طوس‏

بر آن جایگه بر بود هوش اوى

چو این راز بگذشت بر گوش اوى‏

ازین دانش از یاد گیرى بدست

که این راز در پرده ایزدست‏

چو بشنید زو شاه سوگند خورد

بخرّاد برزین و خورشید زرد

که من چشمه سو نبینم بچشم

نه هنگام شادى نه هنگام خشم‏

برین نیز بر گشت گردون سه ماه

زمانه بجوش آمد از خون شاه‏

چو بیدادگر شد شبان با رمه

بدو باز گردد بدیها همه‏

ز بینش بگشاد یک روز خون

پزشک آمد از هر سوى رهنمون‏

بدارو چو یک هفته بستى پزشک

دگر هفته خون آمدى چون سرشک‏

نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *