داستان کوتاه

زیبا

پسرک و خدا

پسرکی بود که میخواست خدا را ملاقات کند، او میدانست…

بیشتر بخوانید »
پند آموز

چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی…

بیشتر بخوانید »
پند آموز

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.  فرشتگان سراغش…

بیشتر بخوانید »
زیبا

من آدم تاثیرگذارى هستم

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى…

بیشتر بخوانید »
زیبا

پرتقال

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال…

بیشتر بخوانید »
زیبا

قاچاقچی خلاق

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو…

بیشتر بخوانید »
زیبا

بستنى

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود…

بیشتر بخوانید »
زیبا

شاخه و برگ

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت…

بیشتر بخوانید »
زیبا

زندگی از دیدگاه سهراب سپهری

شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از…

بیشتر بخوانید »
زیبا

من

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی…

بیشتر بخوانید »