چو بیگاه گازر بیامد ز رود
بدو جفت او گفت هست این درود
که باز آمدى جامهها نیم نم
بدین کار کرد از که یابى درم
دل گازر از درد پژمرده بود
یکى کودک زیرکش مرده بود
زن گازر از درد کودک نوان
خلیده رخان تیره گشته روان
بدو گفت گازر که باز آر هوش
ترا زشت باشد ازین پس خروش
کنون گر بماند سخن در نهفت
بگویم بپیش سزاوار جفت
بسنگى که من جامه را برزنم
چو پاکیزه گردد بآب افگنم
دران جوى صندوق دیدم یکى
نهفته بدو اندرون کودکى