دسته‌ها
داراب

پروردن گازر داراب را

چو بیگاه گازر بیامد ز رود

بدو جفت او گفت هست این درود

که باز آمدى جامه‏ها نیم نم

بدین کار کرد از که یابى درم‏

دل گازر از درد پژمرده بود

یکى کودک زیرکش مرده بود

زن گازر از درد کودک نوان

خلیده رخان تیره گشته روان‏

بدو گفت گازر که باز آر هوش

ترا زشت باشد ازین پس خروش‏

کنون گر بماند سخن در نهفت

بگویم بپیش سزاوار جفت‏

بسنگى که من جامه را برزنم

چو پاکیزه گردد بآب افگنم‏

دران جوى صندوق دیدم یکى

نهفته بدو اندرون کودکى‏

دسته‌ها
داراب

پرسیدن داراب نژاد خود را از زن گازر و جنگ آوردن به رومیان

بگازر چنین گفت روزى که من

همى این نهان دارم از انجمن‏

نجنبد همى بر تو بر مهر من

نماند بچهر تو هم چهر من‏

شگفت آیدم چون پسر خوانیم

بدکّان بر خویش بنشانیم‏

بدو گفت گازر که اینت سخن

دریغ آن شده رنجهاى کهن‏

ترا گر منش زان من برتر است

پدر جوى را راز با مادر است‏

چنان بد که یک روز گازر برفت

ز خانه سوى رود یازید تفت‏

در خانه را تنگ داراب بست

بیامد بشمشیر یازید دست‏

بزن گفت کژّى و تارى مجوى

هرآنچت بپرسم سخن راست گوى‏

دسته‌ها
داراب

آگاه شدن رشنواد از کار داراب

چنان بد که روزى یکى تند باد

برآمد غمى گشت زان رشنواد

یکى رعد و باران با برق و جوش

زمین پر ز آب آسمان پر خروش‏

بهر سو ز باران همى تاختند

بدشت اندرون خیمه‏ها ساختند

غمى بود زان کار داراب نیز

ز باران همى جست راه گریز

نگه کرد ویران یکى جاى دید

میانش یکى طاق بر پاى دید

بلند و کهن بود و آزرده بود

یکى خسروى جاى پر پرده بود

نه خرگاه بودش نه پرده سراى

نه خیمه نه انباز و نه چارپاى‏

بران طاق آزرده بایست خفت

چو تنها تنى بود بى‏یار و جفت‏

دسته‌ها
داراب

رزم داراب با سپاه روم

بگفت این و زان جایگه بر گرفت

ازان مرز تا روم لشکر گرفت‏

سپهبد طلایه بداراب داد

طلایه سنان را بزهر آب داد

هم انگه طلایه بیامد ز روم

وزین سو نگهدار این مرز و بوم‏

ز ناگه دو لشکر بهم باز خورد

برآمد هم آنگاه گرد نبرد

همه یک بدیگر بر آمیختند

چو رود روان خون همى ریختند

چو داراب دید آن سپاه نبرد

بپیش اندر آمد بکردار گرد

ازان لشکر روم چندان بکشت

که گفتى فلک تیغ دارد بمشت‏

همى رفت زان گونه بر سان شیر

نهنگى بچنگ اژدهایى بزیر

دسته‌ها
داراب

ساختن داراب شهر دارابگرد را

کنون آفرین جهان آفرین

بخوانیم بر شهریار زمین‏

ابو القاسم آن شاه خورشید چهر

بیاراست گیتى بداد و بمهر

نجوید جز از خوبى و راستى

نیارد بداد اندرون کاستى‏

جهان روشن از تاج محمود باد

همه روزگارانش مسعود باد

همیشه جوان تا جوانى بود

همان زنده تا زندگانى بود

چه گفت آن سراینده دهقان پیر

ز گشتاسپ و ز نامدار اردشیر

و زان نامداران پاکیزه راى

ز داراب و ز رسم و راى هماى‏

چو دارا بتخت مهى بر نشست

کمر بر میان بست و بگشاد دست‏

دسته‌ها
داراب

شکستن داراب سپاه شعیب

چنان بد که از تازیان صد هزار

نبرده سواران نیزه‏گزار

برفتند و سالار ایشان شعیب

یکى نامدار از نژاد قتیب‏

جهاندار ایران سپاهى ببرد

بگفتند کان را نشاید شمرد

فراز آمدند آن دو لشکر بهم

جهان شد ز پرخاش جویان دژم‏

زمین آن سپه را همى بر نتافت

بران بوم کس جاى رفتن نیافت‏

ز باران ژوپین و باران تیر

زمین شد ز خون چون یکى آبگیر

خروشى بر آمد ز هر پهلوى

تلى کشته دیدند بر هر سوى‏

دسته‌ها
داراب

رزم کردن داراب با فیلپوس و به زنى گرفتن دخترش را

شد از جنگ نیزه وران تا بروم

همى جست رزم اندر آباد بوم‏

بروم اندرون شاه بد فیلقوس

کجا بود با راى او شاه سوس‏

نوشتند نامه که پور هماى

سپاهى بیاورد بى‏مر ز جاى‏

چو بشنید سالار روم این سخن

بیاد آمدش روزگار کهن‏

ز عمّوریه لشکرى گرد کرد

همه نامداران روز نبرد

چو دارا بیامد بزرگان روم

بپرداختند آن همه مرز و بوم‏

ز عمّوریه فیلقوس و سران

برفتند گردان و جنگاوران‏

دو رزم گران کرده شد در سه روز

چهارم چو بفروخت گیتى فروز

دسته‌ها
داراب

باز فرستادن داراب ناهید را و زادن سکندر از او

شبى خفته بد ماه با شهریار

پر از گوهر و بوى و رنگ و نگار

همانا که برزد یکى تیز دم

شهنشاه زان تیز دم شد دژم‏

بپیچید در جامه و سر بتافت

که از نکهتش بوى ناخوش بیافت‏

از آن بوى شد شاه ایران دژم

پر اندیشه جان ابروان پر زخم‏

پزشکان داننده را خواندند

بنزدیک ناهید بنشاندند

یکى مرد بینا دل و نیک راى

پژوهید تا دارو آمد بجاى‏

گیاهى که سوزنده کام بود

بروم اندر اسکندرش نام بود

بمالید بر کام او بر پزشک

ببارید چندى ز مژگان سرشک‏