چو دارا بدل سوک داراب داشت
بخورشید تاج مهى بر فراشت
یکى مرد بد تیز و برنا و تند
شده با زبان و دلش تیغ کند
چو بنشست بر گاه گفت اى سران
سرافراز گردان و کنداوران
سرى را نخواهیم که افتد بچاه
نه از چاه خوانم سوى تخت و گاه
کسى کو ز فرمان من بگذرد
سرش را همى تن بسر نشمرد
و گر هیچ تاب اندر آرد بدل
بشمشیر باشم ورا دلگسل
جز از ما هر انکس که دارند گنج
نخواهم کسى شاد دل ما برنج
نخواهم که باشد مرا رهنماى
منم رهنماى و منم دلگشاى