دسته‌ها
دارای

پادشاهى داراى داراب چهارده سال بود

چو دارا بدل سوک داراب داشت

بخورشید تاج مهى بر فراشت‏

یکى مرد بد تیز و برنا و تند

شده با زبان و دلش تیغ کند

چو بنشست بر گاه گفت اى سران

سرافراز گردان و کنداوران‏

سرى را نخواهیم که افتد بچاه

نه از چاه خوانم سوى تخت و گاه‏

کسى کو ز فرمان من بگذرد

سرش را همى تن بسر نشمرد

و گر هیچ تاب اندر آرد بدل

بشمشیر باشم ورا دلگسل‏

جز از ما هر انکس که دارند گنج

نخواهم کسى شاد دل ما برنج‏

نخواهم که باشد مرا رهنماى

منم رهنماى و منم دلگشاى‏

دسته‌ها
دارای

رزم دارا با اسکندر و شکست یافتن او

چو خورشید برزد سر از کوه و راغ

زمین شد بکردار زرّین چراغ‏

جهاندار دارا سپه بر گرفت

جهان چادر قیر بر سر گرفت‏

بیاورد لشکر ز رود فرات

بهامون سپه بیش بود از نبات‏

سکندر چو بشنید کامد سپاه

بزد کوس و آورد لشکر براه‏

دو لشکر که آن را کرانه نبود

چو اسکندر اندر زمانه نبود

ز ساز و ز گردان هر دو گروه

زمین همچو دریا بد و گرد کوه‏

ز خفتان و ز خنجر هندوان

ز بالا و اسپ و ز برگستوان‏

دسته‌ها
دارای

دو دیگر رزم دارا با اسکندر

چو دارا ز پیش سکندر برفت

بهر سو سواران فرستاد تفت‏

از ایران سران و مهانرا بخواند

درم داد و روزى‏دهان را بخواند

سر ماه را لشکر آباد کرد

سر نامداران پر از باد کرد

دگر باره از آب زان سو گذشت

بیاراست لشکر بران پهن دشت‏

سکندر چو بشنید لشکر براند

پذیره شد و سازش آنجا بماند

سپه را چو روى اندر آمد بروى

زمان و زمین گشت پرخاش جوى‏

سه روز اندران رزمشان شد درنگ

چنان گشت کز کشته شد جاى تنگ‏

فراوان ز ایرانیان کشته شد

جهانگیر را روز برگشته شد

دسته‌ها
دارای

سدیگر رزم اسکندر با دارا و گریختن دارا به کرمان

سکندر چو از کارش آگاه شد

که دارا بتخت افسر ماه شد

سپه برگرفت از عراق و براند

برومى همى نام یزدان بخواند

سپه را میان و کرانه نبود

همان بخت دارا جوانه نبود

پذیره شدن را بیاراست شاه

بیاورد ز اصطخر چندان سپاه‏

که گفتى ستاره نتابد همى

فلک راه رفتن نیابد همى‏

سپاه دو کشور کشیدند صف

همه نیزه و گرز و خنجر بکف‏

بر آمد چنان از دو لشکر خروش

که چرخ فلک را بدرّید گوش‏

دسته‌ها
دارای

نامه دارا به اسکندر در کار آشتى جستن

دبیر جهان دیده را پیش خواند

بیاورد نزدیک گاهش نشاند

یکى نامه بنوشت با داغ و درد

دو دیده پر از خون و رخ لاژورد

ز داراى داراب بن اردشیر

سوى قیصر اسکندر شهر گیر

نخست آفرین کرد بر کردگار

که زو دید نیک و بد روزگار

دگر گفت کز گردش آسمان

خردمند بر نگذرد بى‏گمان‏

کزو شادمانیم و زو ناشکیب

گهى در فراز و گهى در نشیب‏

نه مردى بد این رزم ما با سپاه

مگر بخشش و گردش هور و ماه‏

کنون بودنى بود و ما دل بدرد

چه داریم ازین گنبد لاژورد

کنون گر بسازى و پیمان کنى

دل از جنگ ایران پشیمان کنى‏

دسته‌ها
دارای

کشته شدن دارا به دست دستوران خود

چو آن پاسخ نامه دارا بخواند

ز کار جهان در شگفتى بماند

سر انجام گفت این ز کشتن بتر

که من پیش رومى ببندم کمر

ستودان مرا بهتر آید ز ننگ

یکى داستان زد برین مرد سنگ‏

که گر آب دریا بخواهد رسید

در و قطره باران نیاید پدید

همى بودمى یار هر کس بجنگ

چو شد مر مرا زین نشان کار تنگ‏

نبینم همى در جهان یار کس

بجز ایزدم نیست فریاد رس‏

چو یاور نبودش ز نزدیک و دور

یکى نامه بنوشت نزدیک فور

پر از لابه و زیر دستى و درد

نخست آفرین بر جهاندار کرد

دسته‌ها
دارای

اندرز کردن دارا با اسکندر و مردن

بنزدیک اسکندر آمد وزیر

که اى شاه پیروز و دانش پذیر

بکشتیم دشمنت را ناگهان

سر آمد برو تاج و تخت مهان‏

چو بشنید گفتار جانوشیار

سکندر چنین گفت با ماهیار

که دشمن که افگندى اکنون کجاست

بباید نمودن بمن راه راست‏

برفتند هر دو به پیش اندرون

دل و جان رومى پر از خشم و خون‏

چو نزدیک شد روى دارا بدید

پر از خون بر و روى چون شنبلید

بفرمود تا راه نگذاشتند

دو دستور او را نگه داشتند

سکندر ز باره در آمد چو باد

سر مرد خسته به ران بر نهاد