رزم ايرانيان و تورانيان

رزم رستم با پولادوند

چو بشنید رستم دژم گشت سخت

بلرزید برسان برگ درخت‏

بیامد بنزدیک پولادوند

ورا دید برسان کوه بلند

سپه را همه بیشتر خسته دید

و زان روى پرخاش پیوسته دید

بدل گفت کین روز ما تیره گشت

سر نامداران ما خیره گشت‏

همانا که بر گشت پرگار ما

غنوده شد آن بخت بیدار ما

بیفشارد ران رخش را تیز کرد

برآشفت و آهنگ آویز کرد

بدو گفت کاى دیو ناسازگار

ببینى کنون گردش روزگار

چو آواز رستم بگردان رسید

تهمتن یلان را پیاده بدید

چو بشنید رستم دژم گشت سخت

بلرزید برسان برگ درخت‏

بیامد بنزدیک پولادوند

ورا دید برسان کوه بلند

سپه را همه بیشتر خسته دید

و زان روى پرخاش پیوسته دید

بدل گفت کین روز ما تیره گشت

سر نامداران ما خیره گشت‏

همانا که بر گشت پرگار ما

غنوده شد آن بخت بیدار ما

بیفشارد ران رخش را تیز کرد

برآشفت و آهنگ آویز کرد

بدو گفت کاى دیو ناسازگار

ببینى کنون گردش روزگار

چو آواز رستم بگردان رسید

تهمتن یلان را پیاده بدید

دژم گشته زو چار گرد دلیر

چو گوران و دشمن بکردار شیر

چنین گفت با کردگار جهان

که اى برتر از آشکار و نهان‏

مرا چشم اگر تیره گشتى بجنگ

بهستى ز دیدار این روز تنگ‏

کزین سان برآمد ز ایران غریو

ز پیران و هومان و ز نرّه دیو

پیاده شده گیو و رهام و طوس

چو بیژن که بر شیر کردى فسوس‏

تبه گشته اسپ بزرگان بتیر

بدین سان بر آویخته خیره خیر

بدو گفت پولادوند اى دلیر

جهان دیده و نامبردار و شیر

که بگریزد از پیش تو ژنده پیل

ببینى کنون موج دریاى نیل‏

نگه کن کنون آتش جنگ من

کمند و دل و زور و آهنگ من‏

کزین پس نیابى ز شاهت نشان

نه از نامداران و گردنکشان‏

نبینى زمین زین سپس جز بخواب

سپارم سپاهت بافراسیاب‏

چنین گفت رستم بپولادوند

که تا چند ازین بیم و نیرنگ و بند

ز جنگ آوران تیز گویا مباد

چو باشد دهد بى‏گمان سر بباد

چو بشنید پولادوند این سخن

بیاد آمدش گفته‏هاى کهن‏

که هر کو ببیداد جوید نبرد

جگر خسته باز آید و روى زرد

گر از دشمنت بد رسد گر ز دوست

بد و نیک را داد دادن نکوست‏

همان رستمست این که مازندران

شب تیره بستد بگرز گران‏

بدو گفت کاى مرد رزم آزماى

چه باشیم برخیره چندین بپاى‏

بگشتند و ز دشت برخاست گرد

دو پیل ژیان و دو شیر نبرد

برانگیخت آن باره پولادوند

بینداخت پس تاب داده کمند

بدزدید یال آن نبرده سوار

چو زین گونه پیوسته شد کارزار

بزد تیغ و بند کمندش برید

بجاى آمد آن بند بد را کلید

بپیچید زان پس سوى دست راست

بدانست کان روز روز بلاست‏

عمودى بزد بر سرش پیل تن

که بشنید آواز او انجمن‏

چنان تیره شد چشم پولادوند

که دستش عنان را نبد کار بند

تهمتن بران بد که مغز سرش

ببیند پر از رنگ تیره برش‏

چو پولادوند از بر زین بماند

تهمتن جهان آفرین را بخواند

که اى برتر از گردش روزگار

جهاندار و بینا و پروردگار

گرین گردش جنگ من داد نیست

روانم بدان گیتى آباد نیست‏

روا دارم از دست پولادوند

روان مرا بر گشاید ز بند

ور افراسیابست بیدادگر

تو مستان ز من دست و زور و هنر

که گر من شوم کشته بر دست اوى

بایران نماند یکى جنگجوى‏

نه مرد کشاورز و نه پیشه‏ور

نه خاک و نه کشور نه بوم و نه بر

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. واقعا جای تاسف داره که ما با شاهنامه اینقد نا اشنا و غریبیم و فقط چندتا داستان از شاهنامه بلدیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *