دسته‌ها
سیاوش

پیوگانى فرنگیس با سیاوش

چو خورشید از چرخ گردنده سر

بر آورد برسان زرّین سپر

سپهدار پیران میان را ببست

یکى باره تیز رو بر نشست‏

بکاخ سیاوش بنهاد روى

بسى آفرین خواند بر فرّ اوى‏

بدو گفت کامروز بر ساز کار

بمهمانى دختر شهریار

چو فرمان دهى من سزاوار او

میان را ببندم پى کار او

سیاوش را دل پر آزرم بود

ز پیران رخانش پر از شرم بود

دسته‌ها
سیاوش

زارى کردن فرنگیس پیش افراسیاب

فرنگیس بشنید رخ را بخست

میان را بزنّار خونین ببست‏

پیاده بیامد بنزدیک شاه

بخون رنگ داده دو رخساره ماه‏

بپیش پدر شد پر از درد و باک

خروشان بسر بر همى ریخت خاک‏

بدو گفت کاى پر هنر شهریار

چرا کرد خواهى مرا خاکسار

دلت را چرا بستى اندر فریب

همى از بلندى نبینى نشیب‏

سر تاج داران مبر بى‏گناه

که نپسندد این داور هور و ماه‏

سیاوش که بگذاشت ایران زمین

همى از جهان بر تو کرد آفرین‏

بیازرد از بهر تو شاه را

چنان افسر و تخت و آن گاه را

دسته‌ها
کیخسرو

گشادنامه دادن خسرو توس را

چو گودرز بنشست برخاست طوس

بشد پیش خسرو زمین داد بوس‏

بدو گفت شاها انوشه بدى

همیشه ز تو دور دست بدى‏

منم زین بزرگان فریدون نژاد

ز ناموران تا بیامد قباد

کمر بسته‏ام پیش ایرانیان

که نگشادم از بند هرگز میان‏

بکوه هماون ز جوشن تنم

بخست و همان بود پیراهنم‏

بکین سیاوش بران رزمگاه

بدم هر شبى پاسبان سپاه‏

بلاون سپه را نکردم رها

همى بودم اندر دم اژدها

بمازندران بسته کاوس بود

دگر بند بر گردن طوس بود

دسته‌ها
کین سیاوش

ویران کردن رستم توران زمین را

بر انگیخت آن پیل تن را ز جاى

تهمتن هم آن کرد کو دید راى‏

همان غارت و کشتن اندر گرفت

همه بوم و بر دست بر سر گرفت‏

ز توران زمین تا بسقلاب و روم

نماندند یک مرز آباد بوم‏

همى سر بریدند برنا و پیر

زن و کودک خرد کردند اسیر

برین گونه فرسنگ بیش از هزار

برآمد ز کشور سراسر دمار

هر آن کس که بد مهترى با گهر

همه پیش رفتند بر خاک سر

که بیزار گشتیم ز افراسیاب

نخواهیم دیدار او را بخواب‏

ازان خون که او ریخت بر بى‏گناه

کسى را نبود اندر آن روى راه‏