چو خورشید از چرخ گردنده سر
بر آورد برسان زرّین سپر
سپهدار پیران میان را ببست
یکى باره تیز رو بر نشست
بکاخ سیاوش بنهاد روى
بسى آفرین خواند بر فرّ اوى
بدو گفت کامروز بر ساز کار
بمهمانى دختر شهریار
چو فرمان دهى من سزاوار او
میان را ببندم پى کار او
سیاوش را دل پر آزرم بود
ز پیران رخانش پر از شرم بود