رستم

افگندن اکوان دیو، رستم را به دریا

چو اکوانش از دور خفته بدید

یکى باد شد تا بر او رسید

زمین گرد ببرید و برداشتش

ز هامون بگردون بر افراشتش‏

غمى شد تهمتن چو بیدار شد

سر پر خرد پر ز پیکار شد

چو رستم بجنبید بر خویشتن

بدو گفت اکوان که اى پیل تن‏

یکى آرزو کن که تا از هوا

کجات آید افگندن اکنون هوا

سوى آبت اندازم ار سوى کوه

کجا خواهى افتاد دور از گروه‏

چو رستم بگفتار او بنگرید

هوا در کف دیو واژونه دید

چو اکوانش از دور خفته بدید

یکى باد شد تا بر او رسید

زمین گرد ببرید و برداشتش

ز هامون بگردون بر افراشتش‏

غمى شد تهمتن چو بیدار شد

سر پر خرد پر ز پیکار شد

چو رستم بجنبید بر خویشتن

بدو گفت اکوان که اى پیل تن‏

یکى آرزو کن که تا از هوا

کجات آید افگندن اکنون هوا

سوى آبت اندازم ار سوى کوه

کجا خواهى افتاد دور از گروه‏

چو رستم بگفتار او بنگرید

هوا در کف دیو واژونه دید

چنین گفت با خویشتن پیل تن

که بُد نامبردار هر انجمن‏

گر اندازدم گفت بر کوهسار

تن و استخوانم نیاید بکار

بدریا به آید که اندازدم

کفن سینه ماهیان سازدم‏

و گر گویم او را بدریا فگن

بکوه افگند بد گهر اهرمن‏

همه واژگونه بود کار دیو

که فریادرس باد گیهان خدیو

چنین داد پاسخ که داناى چین

یکى داستانى ز دست اندرین‏

که در آب هر کو بر آیدش هوش

به مینو روانش نبیند سروش‏

بزارى هم ایدر بماند بجاى

خرامش نیاید بدیگر سراى‏

بکوهم بینداز تا ببر و شیر

ببینند چنگال مرد دلیر

ز رستم چو بشنید اکوان دیو

برآورد بر سوى دریا غریو

بجایى بخواهم فگندنت گفت

که اندر دو گیتى بمانى نهفت‏

بدریاى ژرف اندر انداختش

ز کینه خور ماهیان ساختش‏

همان کز هوا سوى دریا رسید

سبک تیغ تیز از میان بر کشید

نهنگان که کردند آهنگ اوى

ببودند سرگشته از چنگ اوى‏

بدست چپ و پاى کرد آشناه

بدیگر ز دشمن همى جست راه‏

بکارش نیامد زمانى درنگ

چنین باشد آن کو بود مرد جنگ‏

اگر ماندى کس بمردى بپاى

پى او زمانه نبردى ز جاى‏

و لیکن چنینست گردنده دهر

گهى نوش یابند ازو گاه زهر

ز دریا بمردى به یک سو کشید

برآمد بهامون و خشکى بدید

ستایش گرفت آفریننده را

رهانیده از بد تن بنده را

برآسود و بگشاد بند میان

بر چشمه بنهاد ببر بیان‏

کمند و سلیحش چو بفگند نم

زره را بپوشید شیر دژم‏

بدان چشمه آمد کجا خفته بود

بران دیو بد گوهر آشفته بود

نبد رخش رخشان بران مرغزار

جهانجوى شد تند با روزگار

برآشفت و برداشت زین و لگام

بشد بر پى رخش تا گاه شام‏

پیاده همى رفت جویان شکار

به پیش اندر آمد یکى مرغزار

همه بیشه و آبهاى روان

بهر جاى درّاج و قمرى نوان‏

گله دار اسپان افراسیاب

به بیشه درون سر نهاده بخواب‏

دمان رخش بر مادیانان چو دیو

میان گله بر کشیده غریو

چو رستم بدیدش کیانى کمند

بیفگند و سرش اندر آمد به بند

بمالیدش از گرد و زین بر نهاد

ز یزدان نیکى دهش کرد یاد

لگامش بسر بر زد و بر نشست

بران تیز شمشیر بنهاد دست‏

گله هر کجا دید یک سر براند

بشمشیر بر نام یزدان بخواند

گله دار چون بانگ اسپان شنید

سرآسیمه از خواب سر بر کشید

سواران که بودند با او بخواند

بر اسپ سرافرازشان برنشاند

گرفتند هر کس کمند و کمان

بدان تا که باشد چنین بدگمان‏

که یارد بدین مرغزار آمدن

بنزدیک چندین سوار آمدن‏

پس اندر سواران برفتند گرم

که بر پشت رستم بدرّند چرم‏

چو رستم شتابندگان را بدید

سبک تیغ تیز از میان بر کشید

بغرّید چون شیر و برگفت نام

که من رستمم پور دستان سام‏

بشمشیر از یشان دو بهره بکشت

چو چوپان چنان دید بنمود پشت‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *