انوشیروان

در داد و فرهنگ نوشین‏روان

چو خورشید بنمود تابنده چهر

در باغ بگشاد گردان سپهر

پدید آمد آن توده شنبلید

دو زلف شب تیره شد ناپدید

نشست از بر تخت نوشین روان

خجسته دلافروز شاه جوان‏

جهانى بدرگاه بنهاد روى

هر آن کس که بد بر زمین راه جوى‏

خروشى بر آمد ز درگاه شاه

که هر کس که جوید سوى داد راه‏

بیاید بدرگاه نوشین روان

لب شاه خندان و دولت جوان‏

چو خورشید بنمود تابنده چهر

در باغ بگشاد گردان سپهر

پدید آمد آن توده شنبلید

دو زلف شب تیره شد ناپدید

نشست از بر تخت نوشین روان

خجسته دلافروز شاه جوان‏

جهانى بدرگاه بنهاد روى

هر آن کس که بد بر زمین راه جوى‏

خروشى بر آمد ز درگاه شاه

که هر کس که جوید سوى داد راه‏

بیاید بدرگاه نوشین روان

لب شاه خندان و دولت جوان‏

بآواز گفت آن زمان شهریار

که جز پاک یزدان مجویید یار

که دارنده اویست و هم رهنماى

همو دست گیرد بهر دو سراى‏

مترسید هرگز ز تخت و کلاه

گشادست بر هر کس این بارگاه‏

هر آن کس که آید بروز و بشب

ز گفتار بسته مدارید لب‏

اگر مى‏گساریم با انجمن

گر آهسته باشیم با راى زن‏

بچوگان و بر دشت نخچیرگاه

بر ما شما را گشادست راه‏

بخواب و ببیدارى و رنج و ناز

ازین بارگه کس مگردید باز

مخسبید یک تن ز من تافته

مگر آرزوها همه یافته‏

بدان گه شود شاد و روشن دلم

که رنج ستم دیده‏گان بگسلم‏

مبادا که از کارداران من

گر از لشکر و پیش کاران من‏

نخسبد کسى با دلى دردمند

که از درد او بر من آید گزند

سخنها اگر چه بود در نهان

بپرسد ز من کردگار جهان‏

ز باژ و خراج آن کجا مانده است

که موبد بدیوان ما رانده است‏

نخواهند نیز از شما زرّ و سیم

مخسبید زین پس ز من دل ببیم‏

بر آمد ز ایوان یکى آفرین

بجوشید تابنده روى زمین‏

که نوشین روان باد با فرّهى

همه ساله با تخت شاهنشهى‏

مبادا ز تو تخت پردخت و گاه

مه این نامور خسروانى کلاه‏

برفتند با شادى و خرّمى

چو باغ ارم گشت روى زمى‏

ز گیتى ندیدى کسى را دژم

ز ابر اندر آمد بهنگام نم‏

جهان شد بکردار خرم بهشت

ز باران هوا بر زمین لاله کشت‏

در و دشت و پالیز شد چون چراغ

چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ‏

پس آگاهى آمد بروم و بهند

که شد روى ایران چو رومى پرند

زمین را بکردار تابنده ماه

بداد و بلشکر بیاراست شاه‏

کسى آن سپه را نداند شمار

بگیتى مگر نامور شهریار

همه با دل شاد و با ساز جنگ

همه گیتى افروز با نام و ننگ‏

دل شاه هر کشورى خیره گشت

ز نوشین روان رایشان تیره گشت‏

فرستاده آمد ز هند و ز چین

همه شاه را خواندند آفرین‏

ندیدند با خویشتن تاو او

سبک شد بدل باژ با ساو او

همه کهترى را بیاراستند

بسى بدره و بردها خواستند

بزرین عمود و بزرین کلاه

فرستادگان برگرفتند راه‏

بدرگاه شاه جهان آمدند

چه با ساو و باژ مهان آمدند

بهشتى بد آراسته بارگاه

ز بس برده و بدره و بار خواه‏

برین نیز بگذشت چندى سپهر

همى رفت با شاه ایران بمهر

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن