رسیدند بهرام و خسرو بهم
گشاده یکى روى و دیگر دژم
نشسته جهاندار بر خنگ عاج
فریدون یل بود با فرّ و تاج
ز دیباى زربفت چینى قباى
چو گردوى پیش اندرون رهنماى
چو بندوى و گستهم بر دست شاه
چو خرّاد برزین زرّین کلاه
همه غرقه در آهن و سیم و زر
نه یاقوت پیدا نه زرّین کلاه
چو بهرام روى شهنشاه دید
شد از خشم رنگ رخش ناپدید
ازان پس چنین گفت با سرکشان
که این روسپى زاده بدنشان