دسته‌ها
خسرو پرویز

رسیدن خسرو پرویز با بهرام چوبینه به همدیگر

رسیدند بهرام و خسرو بهم

گشاده یکى روى و دیگر دژم‏

نشسته جهاندار بر خنگ عاج

فریدون یل بود با فرّ و تاج‏

ز دیباى زربفت چینى قباى

چو گردوى پیش اندرون رهنماى‏

چو بندوى و گستهم بر دست شاه

چو خرّاد برزین زرّین کلاه‏

همه غرقه در آهن و سیم و زر

نه یاقوت پیدا نه زرّین کلاه‏

چو بهرام روى شهنشاه دید

شد از خشم رنگ رخش ناپدید

ازان پس چنین گفت با سرکشان

که این روسپى زاده بدنشان‏

دسته‌ها
خسرو پرویز

گزارش کردن خراد بر کیش هندوان

بدو گفت قیصر که جاوید زى

که دستور شاهنشهان را سزى‏

یکى خانه دارم در ایوان شگفت

کزین برتر اندازه نتوان گرفت‏

یکى اسب و مردى بروبر سوار

کز انجا شگفتى شود هوشیار

چو بینى ندانى که این بند چیست

طلسمست گر کرده ایزدیست‏

چو خرّاد برزین شنید این سخن

بیامد بران جایگاه کهن‏

بدیدش یکى جاى کرده بلند

سوار ایستاده درو ارجمند

دسته‌ها
خسرو پرویز

سگالش گردیه با پهلوانان خویش و گریختن از مرو

و زان پس جوان و خردمند زن

بآرام بنشست با راى زن‏

چنین گفت کامد یکى نو سخن

که جاوید بر دل نگردد کهن‏

جهاندار خاقان بیاراستست

سخنها ز هر گونه پیراستست‏

ازو نیست آهو بزرگست شاه

دلیر و خداوند توران سپاه‏

و لیکن چو با تُرک ایرانیان

بکوشد که خویشى بود در میان‏

ز پیوند و ز بند آن روزگار

غم و رنج بیند بفرجام کار

نگر تا سیاوش از افراسیاب

چه بر خورد جز تابش آفتاب‏

دسته‌ها
خسرو پرویز

ساختن خسرو، ایوان مداین را

چنین گفت روشن دل پارسى

که بگذاشت با کام دل چار سى‏

که خسرو فرستاد کسها بروم

بهند و بچین و بآباد بوم‏

برفتند کاریگران سه هزار

ز هر کشورى آنک بد نامدار

از یشان هر آن کس که استاد بود

ز خشت و ز گچ بر دلش یاد بود

چو صد مرد بیرون شد از رومیان

ز ایران و اهواز و ز هر میان‏

از یشان دلاور گزیدند سى

از ان سى دو رومى و دو پارسى‏

بر خسرو آمد جهان دیده مرد

برو کار و زخم بنا یاد کرد

دسته‌ها
خسرو پرویز

سگالش خسرو پرویز با سپهداران و موبدان خود

و زان روى شد شهریار جوان

چو بگذشت شاد از پل نهروان‏

همه مهتران راز لشکر بخواند

سزاوار بر تخت شاهى نشاند

چنین گفت کاى نیکدل سروران

جهان دیده و کارکرده سران‏

بشاهى مرا این نخستین سرست

جز از آزمایش نه اندر خورست‏

بجاى کسى نیست ما را سپاس

وگر چند هستیم نیکى شناس‏

شما را ز ما هیچ نیکى نبود

که چندین غم و رنج باید فزود

دسته‌ها
خسرو پرویز

فرستادن قیصر سپاه و دختر نزد خسرو پرویز

و ز ان پس چو دانست کامد سپاه

جهان شد ز گرد سواران سیاه‏

گزین کرد زان رومیان صد هزار

همه نامدار از در کار زار

سلیح و درم خواست و اسپان جنگ

سر آمد برو روزگار درنگ‏

یکى دخترش بود مریم بنام

خردمند و با سنگ و با راى و کام‏

بخسرو فرستاد بآیین دین

همى خواست از کردگار آفرین‏

بپذرفت دخترش گستهم گرد

بآیین نیکو بخسرو سپرد

و زان پس بیاورد چندان جهیز

کزان کند شد بارگیهاى تیز

ز زرّینه و گوهر شاهوار

ز یاقوت و ز جامه زرنگار

دسته‌ها
خسرو پرویز

فرستادن خاقان، تورگ را از پس گردیه و کشتن گردیه، او را

ز لشکر بسى زینهارى شدند

بنزدیک خاقان بزارى شدند

برادر بیامد بنزدیک اوى

که اى نامور مهتر جنگ جوى‏

سپاه دلاور بایران کشید

بسى زینهارى بر ما رسید

ازین ننگ تا جاودان بر درت

بخندد همى لشکر و کشورت‏

سپهدار چین کان سخنها شنید

شد از خشم رنگ رخش ناپدید

بدو گفت بشتاب و برکش سپاه

نگه کن که لشکر کجا شد براه‏

بریشان رسى هیچ تندى مکن

نخستین فراز آر شیرین سخن‏

از یشان نداند کسى راه ما

مگر بشکنى پشت بد خواه ما

دسته‌ها
خسرو پرویز

گفتار اندر بزرگى خسرو پرویز

کنون از بزرگى خسرو سخن

بگویم کنم تازه روز کهن‏

بران سان بزرگى کس اندر جهان

ندارد بیاد از کهان و مهان‏

هر آنکس که او دفتر شاه خواند

ز گیتیش دامن بباید فشاند

سزد گر بگویم یکى داستان

که باشد خردمند همداستان‏

مبادا که گستاخ باشى بدهر

که از پاى زهرش فزونست زهر

مسا با آز و با کینه دست

ز منزل مکن جایگاه نشست‏

سراى سپنجست با راه و رو

تو گردى کهن دیگر آرند نو

دسته‌ها
خسرو پرویز

شبیخون کردن بهرام چوبینه بر سپاه خسرو و گریختن خسرو پرویز

و زین روى بنشست بهرام گرد

بزرگان برفتند با او و خرد

سپهبد بپرسید زان سرکشان

که آمد ز خویشان شما را نشان‏

فرستید هر کس که دارید خویش

که باشند یکدل بگفتار و کیش‏

گریشان بیایند و فرمان کنند

به پیمان روان را گروگان کنند

سپه ماند از بردع و اردبیل

از ارمنّیه نیز بى‏مرد و خیل‏

دسته‌ها
خسرو پرویز

سپاه کشیدن خسرو به سوى آذرآبادگان

بهشتم بیاراست خورشید چهر

سپه را بکردار گردان سپهر

ز درگاه برخاست آواى کوس

هوا شد ز گرد سپاه آبنوس‏

سپاهى گزین کرد ز آزادگان

بیامد سوى آذرابادگان‏

دو هفته بر آمد بفرمان شاه

بلشکر گه آمد دما دم سپاه‏

سرا پرده شاه بر دشت دوک

چنان لشکرى گشن و راهى سه دوک‏

نیاطوس را داد لشکر همه

بدو گفت مهتر تویى بر رمه‏

و زان جایگه با سواران گرد

عنان باره تیز تگ را سپرد