دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت یکی از علما

یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب ، چنانکه عرب گوید : التمر یانع والناطور غیر مانع . هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو بسلامت بماند ؟ گفت : اگر از مه رویان بسلامت بماند از بدگویان نماند .

شاید پس کار خویشتن بنشستن

لیکن نتوان زبان مردم بستن

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت پارسایى

پارسایى را دیدم به محبت شخصی گرفتار ، نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی :

کوته نکنم ز دامنت دست

ور خود بزنى به تیغ تیزم

بعد از تو ملاذ و ملجاءیى نیست

هم در تو گریزم ، ار گریزم

باری ملامتش کردم و گفتم : عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد ؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت ک

هر کجا سلطان عشق آمد، نماند

قوت بازوى تقوا را محل

پاکدامن چون زید بیچاره اى

اوفتاده تا گریبان در وحل

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت زر و خاک یکسان نماید برت

یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک . نه لقمه ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد .

چو در چشم شاهد نیاید زرت

زر و خاک یکسان نماید برت

باری بنصیحتش گفتند : ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر . بنالید و گفت :

دوستان گو نصیحتم مکنید

که مرا دیده بر ارادت او است

جنگجویان به زور و پنجه و کتف

دشمنان را کشند و خوبان دوست

شرط مودت نباشد به اندیشه جان ، دل از مهر جانان برگرفتن.

تو که در بند خویشتن باشى

عشق باز دروغ زن باشى

گر نشاید به دوست ره بردن

شرط یارى است در طلب مردن

گر دست رسد که آستینش گیرم

ورنه بروم بر آستانش میرم

متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او ، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.

دردا که طبیب ، صبر مى فرماید

وى نفس حریص را شکر مى باید

آن شنیدى که شاهدى بنهفت

با دل از دست رفته اى مى گفت

تا تو را قدر خویشتن باشد

پیش چشمت چه قدر من باشد؟

آورده اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخنهای لطیف می گوید و نکته های بدیع ازو می شنوند و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد . پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او . مرکب به جانب او راند . چون دید که نزدیک او عزم دارد . بگریست و گفت :

آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش

مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش

چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی ، در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت .

اگر خود هفت سبع از بر بخوانى

چو آشفتى الف ب ت ندانى

گفتا : سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بل که حلقه به گوش ایشانم . آنگه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم محبت سر برآورد و گفت :

عجب است با وجودت که وجود من بماند

تو به گفتن اندر آیى و مرا سخن بماند!!

این بگفت و نعره ای زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست

عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم ؟

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت متعلمان

یکی از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت و وقتی به خلوتش دریافتی گفتی :

نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى

که یاد خویشتنم در ضمیر مى آید

ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم

و گر مقابله بینم که تیر مى آید

باری پسر گفت : آنچنان که در اداب درس من نظری می فرمایی در آداب نفسم نیز تامل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آن م اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم . گفت : ای پسر ، این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تو است جز هر نمی بینم .

چشم بداندیش که بر کنده باد

عیب نماید هنرش در نظر

ور هنرى دارى و هفتاد عیب

دوست نبیند بجز آن یک هنر

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت یاری عزیز

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد . چنان بی خود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد .

سرى طیف من یجلو بطلعته الدجى

شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟

نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی ؟ گفتم : به دو معنی : یکی اینکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود .

چون گرانى به پیش شمع آید

خیزش اندر میان جمع بکش

ور شکر خنده اى است شیرین لب

آستینش بگیر و شمع بکش

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت دیر آمدى اى نگار سرمست

یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت : کجایی که مشتاق بوده ام . گفت : مشتاقی به که ملولی.

دیر آمدى اى نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

معشوقه که دیر دیر بینند

آخر کم از آنکه سیر بینند؟

به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار

بسى نماند که غیرت ، وجود من بکشد

به خنده گفت که من شمع جمعم اى سعدى

مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد؟

بى اعتنایى یار، آسانتر از محرومیت از دیدارش

دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده . جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری بلاطفتش گفتم : دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلتی نیست . با وجود چنین معنی ، لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت : ای یار ، دست عتاب از دامن روزگارم بدار ، بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهل تر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند : دل بر مجاهده نهادن آسانتر ست که چشم از مشاهده برگرفتن.

هر که بى او به سر نشاید برد

گر جفایى کند بباید برد

روزى ، از دست گفتمش زنهار

چند از آن روز گفتم استغفار

نکند دوست زینهار از دوست

دل نهادم بر آنچه خاطر اوست

گر بلطفم به نزد خود خواند

ور به قهرم براند او داند

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت گل به تاراج رفت

یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت بعلت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او بجان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش .

یکی گفتا : چگونه ای در مفارقت یار عزیز ؟ گفت : نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن .

گل به تاراج رفت و خار بماند

گنج برداشتند و مار بماند

دیده بر تارک سنان دیدن

خوشتر از روى دشمنان دیدن

واجب است از هزار دوست برید

تا یکى دشمنت نباید دید

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت نگار من

رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق صحبت ثابت شده . آخر بسبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دوبیت از سخنان من در مجمعی همی گفت :

نگار من چو در آید به خنده نمکین

نمک زیاده کند بر جراحت ریشان

چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى

چو آستین کریمان به دست درویشان

طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم درین جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت تاسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده . معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست . این بیتها فرستادم و صلح کردیم.

نه ما را در میان عهد و وفا بود

جفا کردى و بد عهدى نمودى ؟

به یک بار از جهان دل در تو بستم

ندانستم که برگردى به زودى

هنوز گر سر صلح است بازآى

کز آن مقبولتر باشى که بودى

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت محمد خوارزمشاه

در سالى محمد خوارزمشاه ، رحمه الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد . به جامع کاشغر درآمدم ، پسری دیدم نحوی بغایت اعتدال و نهایت جمال چنانکه در امثال او گویند.

معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت

جفا و عتاب و ستمگرى آموخت

من آدمى به چنین شکل و خوى و قد و روش

ندیده ام مگر این شیوه از پرى آموخت

مقدمه نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند : ضرب زید عمروا و کان المتعدی عمروا . گفتم : ای پسر ، خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست ؟ بخندید و مولدم پرسید. گفتم : خاک شیراز . گفت : از سخنان سعدی چه داری ؟ گفتم :

بلیت بنحوی یصول مغاضبا

علی کزید فی مقابله العمرو

علی جر ذیل یرفع راسه

و هل یستقیم الرفع من عامل الجر

لختی به اندیشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او درین زمین به زبان پارسیست ، اگر بگویی بفهم نزدیکتر باشد . کلم االناس علی قدر عقولهم. گفتم :

طبع تو را تا هوس نحو کرد

صورت صبر از دل ما محو کرد

اى دل عشاق به دام تو صید

ما به تو مشغول تو با عمرو و زید

بامدادان که عزم سفر مصمم شد ، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی که منم تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت ببستمی .گفتم : با وجودت زمن آواز نیاید که منم. گفتا : چه شود گر درین خطه چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم؟ گفتم : نتوانم بحکم این حکایت :

بزرگى دیدم اندر کوهسارى

قناعت کرده از دنیا به غارى

چرا گفتم : به شهر اندر نیایى

که بارى ، بندى از دل برگشایى

بگفت : آنجا پریرویان نغزند

چو گل بسیار شد پیلان بلغزند

این را بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم.

بوسه دادن به روى دوست چه سود؟

هم در این لحظه کردنش به درود

سیب گویى وداع بستان کرد

روى از این نیمه سرخ ، و زان سو زرد

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت طوطیی با زاغ در قفس

طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می برد و می گفت : این چه طلعت مکروه است و هیات ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون ؟ یا غراب البین ، یا لیت بینی ، و بینک بعد المشرقین .

على الصباح به روى تو هر که برخیزد

صباح روز سلامت بر او مسا باشد

به اخترى چو تو در صحبت بایستى

ولى چنین که تویى در جهان کجا باشد؟

عجب آنکه غراب از مجاورت طوی هم بجان آمده بود و ملول شده ، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون ، لایق قدر من آنستی که بازاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی .

پارسا را بس این قدر زندان

که بود هم طویله رندان

بلی تا چه کردم که روزگارم بعقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خودرای ، ناجنس ، خیره درای ، به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است ؟

کس نیاید به پاى دیوارى

که بر آن صورتت نگار کنند

گر تو را در بهشت باشد جاى

دیگران دوزخ اختیار کنند

این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.

زاهدى در سماع رندان بود

زان میان گفت شاهدى بلخى

گر ملولى ز ما ترش منشین

که تو هم در میان ما تلخى

جمعى چو گل و لاله به هم پیوسته

تو هیزم خشک در میانى رسته

چون باد مخالف و چو سرما ناخوش

چون برف نشسته اى و چون یخ بسته

.