دسته‌ها
شاپور ذو الاكتاف

رهانیدن کنیزک شاپور را از چرم خر

چنین تا بر آمد برین چند گاه

بایران پراگنده گشته سپاه‏

بروم آنک شاپور را داشتى

شب و روز تنهاش نگذاشتى‏

کنیزک نبودى ز شاپور شاد

از ان کِش ز ایرانیان بد نژاد

شب و روز زان چرم گریان بدى

دل او ز شاپور بریان بدى‏

بدو گفت روزى که اى خوب روى

چه مردى مترس ایچ با من بگوى‏

که در چرم چون نازک اندام تو

همى بگسلد خواب و آرام تو

چو سروى بدى بر سرش گرد ماه

بران ماه کرسى ز مشک سیاه‏

کنون چنبرى گشت بالاى سرو

تن پیل وارت بکردار غرو

دسته‌ها
شاپور ذو الاكتاف

گریختن شاپور از روم و رسیدن به شهر ایران

سوى شهر ایران نهادند روى

دو خرّم نهان شاد و آرامجوى‏

شب و روز یک سر همى تاختند

بخواب و بخوردن نپرداختند

برین گونه از شهر برخورستان

همى راند تا کشور سورستان‏

چو اسپ و تن از تاختن گشت سست

فرود آمدن را همى جاى جست‏

دهى خرّم آمد بپیشش براه

پر از باغ و میدان و پر جشنگاه‏

تن از رنج خسته گریزان ز بد

بیامد در باغبانى بزد

بیامد دمان مرد پالیزبان

که هم نیک دل بود و هم میزبان‏

دسته‌ها
شاپور ذو الاكتاف

شناختن ایرانیان، شاپور را و گرد کردن او سپاه را

ببود آن شب و خورد و گفت و شنید

سپیده چو از کوه سر بر کشید

چو زرّین درفشى بر آورد راغ

بر میهمان شد خداوند باغ‏

بدو گفت روز تو فرخنده باد

سرت برتر از ابر بارنده باد

سزاى تومان جایگاهى نبود

بآرام شایسته گاهى نبود

چو مهمان درویش باشى خورش

نیابى نه پوشیدن و پرورش‏

بدو گفت شاپور کاى نیک بخت

من این خانه بگزیدم از تاج و تخت‏

یکى زند و است آر با بر سمت

بزمزم یکى پاسخى پر سمت‏

بیاورد هرچش بفرمود شاه

بیفزود نزدیک شه پایگاه‏

دسته‌ها
شاپور ذو الاكتاف

نامه موبدان به پهلوان ایران و به او فرمان رفتن به ایران داد

چو پالیزبان گفت و موبد شنید

بروشن روان مرد دانا بدید

که آن شیر دل مرد جز شاه نیست

همان چهر او جز در گاه نیست‏

فرستاده‏یى جست روشن روان

فرستاد موبد بر پهلوان‏

که پیدا شد آن فرّ شاپور شاه

تو از هر سوى انجمن کن سپاه‏

فرستاده موبد آمد دوان

ز جایى که بد تا در پهلوان‏

بگفت آنک در باغ شادى و بخت

شکفته شد آن خسروانى درخت‏

سپهبد ز گفتار او گشت شاد

دلش پر ز کین گشت و لب پر ز باد

بدادار گفت آن جهاندار راست

پرستش کنى جز ترا ناسزاست‏

دسته‌ها
شاپور ذو الاكتاف

شبیخون زدن شاپور و گرفتن قیصر روم

بسى بر نیامد برین روزگار

که شد مردم لشکرى شش هزار

فرستاد شاپور کار آگهان

سوى طیسفون کار دیده مهان‏

بدان تا ز قیصر دهند آگهى

از ان برز درگاه با فرّهى

برفتند کار آگهان ناگهان

نهفته بجستند کار جهان‏

بدیدند هر گونه باز آمدند

بر شاه گردن فراز آمدند

که قیصر ز مى خوردن و از شکار

همى هیچ نندیشد از کارزار

سپاهش پراگنده از هر سوى

بتاراج کردن بهر پهلوى‏

نه روزش طلایه نه شب پاسبان

سپاهش همه چون رمه بى‏شبان‏

نبیند همى دشمن از هیچ روى

پسند آمدش زیستن بآرزوى‏

دسته‌ها
شاپور ذو الاكتاف

نامه‏هاى شاپور به پادشاهان دور و نزدیک و گزارش دادن گرفتارى قیصر به دست شاپور

چو شب دامن روز اندر کشید

درفش خور آمد ز بالا پدید

بفرمود شاپور تا شد دبیر

قلم خواست و انقاس و مشک و حریر

نوشتند نامه بهر مهترى

بهر پادشاهى و هر کشورى‏

سر نامه کرد آفرین مهان

ز ما بنده بر کردگار جهان‏

که او راست بر نیکویى دست رس

بنیرو نیازش نیاید بکس‏

همو آفریننده روزگار

بنیکى همو باشد آموزگار

چو قیصر که فرمان یزدان بهشت

بایران بجز تخم زشتى نکشت‏

دسته‌ها
شاپور ذو الاكتاف

سپاه کشیدن شاپور به روم و رزم او با برادر قیصر

عرض گاه و دیوان بیاراستند

کلید در گنجها خواستند

سپاه انجمن شد چو روزى بداد

سرش پر ز کین و دلش پر ز باد

از ایران همى راند تا مرز روم

هرانکس که بود اندران مرز و بوم‏

بکشتند و خانش همى سوختند

جهانى بآتش بر افروختند

چو آگاهى آمد ز ایران بروم

که ویران شد آن مرز آباد بوم‏

گرفتار شد قیصر نامدار

شب تیره اندر صف کارزار

دسته‌ها
شاپور ذو الاكتاف

بر تخت نشانیدن رومیان برانوش را و نامه نوشتن او به شاپور

یکى مرد بود از نژاد سران

هم از تخمه نامور قیصران‏

برانوش نام و خردمند بود

زبان و روانش پر از پند بود

بدو گفت لشکر که قیصر تو باش

برین لشکر و بوم مهتر تو باش‏

بگفتار تو گوش دارد سپاه

بیفروز تاج و بیاراى گاه‏

بیاراستند از برش تخت عاج

برانوش بنشست بر سرش تاج‏

بجاى بزرگیش بنشاندند

همه رومیان آفرین خواندند

برانوش بنشست و اندیشه کرد

ز روم و ز آوردگاه نبرد

بدانست کو را ز شاه بلند

ز رزم و ز آویزش آید گزند

فرستاده‏یى جست باراى و شرم

که دانش سراید بآواز نرم‏

دسته‌ها
شاپور ذو الاكتاف

رفتن برانوش پیش شاپور و پیمان بستن با او

برانوش چون پاسخ نامه دید

ز شادى دل پاک تن بردمید

بفرمود تا نامداران روم

برفتند صد مرد زان مرز و بوم‏

درم باز کردند خروار شست

هم از گوهر و جامه بر نشست‏

ز دینار گنجى ز بهر نثار

فراز آمد از هر سوى سى هزار

همه مهتران نزد شاه آمدند

برهنه سر و بى‏کلاه آمدند

چو دینار پیشش فرو ریختند

بگسترده زرِّ کهن بیختند

ببخشود شاپور و بنواختشان

بخوبى بر اَندازه بنشاختشان‏

دسته‌ها
شاپور ذو الاكتاف

آمدن مانى و پیغمبر نامیدن خود

ز شاهیش بگذشت پنجاه سال

که اندر زمانه نبودش همال‏

بیامد یکى مرد گویا ز چین

که چون او مصوّر نبیند زمین‏

بدان چرب دستى رسیده بکام

یکى بر منش مرد مانى بنام‏

بصورتگرى گفت پیغمبرم

ز دین آورانِ جهان برترم‏

ز چین نزد شاپور شد بار خواست

به پیغمبرى شاه را یار خواست‏

سخن گفت مرد گشاده زبان

جهاندار شد زان سخن بد گمان‏

سرش تیز شد موبدان را بخواند

زمانى فراوان سخنها براند

کزین مرد چینى و چیره زبان

فتادستم از دین او در گمان‏