چنین تا بر آمد برین چند گاه
بایران پراگنده گشته سپاه
بروم آنک شاپور را داشتى
شب و روز تنهاش نگذاشتى
کنیزک نبودى ز شاپور شاد
از ان کِش ز ایرانیان بد نژاد
شب و روز زان چرم گریان بدى
دل او ز شاپور بریان بدى
بدو گفت روزى که اى خوب روى
چه مردى مترس ایچ با من بگوى
که در چرم چون نازک اندام تو
همى بگسلد خواب و آرام تو
چو سروى بدى بر سرش گرد ماه
بران ماه کرسى ز مشک سیاه
کنون چنبرى گشت بالاى سرو
تن پیل وارت بکردار غرو