دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت بیطار

مردکی را چشم درد خاست . پیش بیطار رفت که دوا کن . بیطار از آنچه در چشم چارپایان کند در دیده او کشید و کور شد . حکومت به داورد بردند، گفت : بر او هیچ تاوان نیست ، اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی . مقصود ازین سخن آنست تا بدانی که هر آنکه ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.

ندهد هوشمند روشن راءى

به فرومایه کارهاى خطیر

بوریا باف اگر چه بافنده است

نبرندش به کارگاه حریر

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت جامه کعبه را که مى بوسند

اعرابیی را دیدم که پسر را همی گفت : یا بنی انک مسئوول یوم القیامت ماذا اکتسبت و لایقال بمن انتسبت ، یعنی تو را خواهند پرسید که عملت چیست ، نگویند پدرت کیست.

جامه کعبه را که مى بوسند

او نه از کرم پیله نامى شد

با عزیزى نشست روزى چند

لاجرم همچو او گرامى شد

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت هر که با اهل خود وفا نکند

در تصانیف حکما آورده اند که کژدم را ولادت معهود نیست چنانکه دیگر حیوانات را ، بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گریرند و آن پوستها که در خانه کژدم بینند اثر آن است . باری این نکته پیش بزرگی همی گفتم . گفت : دل من بر صدق این سخن گواهی همی دهد و جز چنین نتوان بودن ، در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده اند لاجرم در بزرگی چنین مقبلند و محبوب .

پسرى را پدر وصیت کرد

کاى جوان بخت ، یادگیر این پند

هر که با اهل خود وفا نکند

نشود دوست روى و دولتمند

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت درویشی

فقیره درویشی حامله بود ، مدت حمل بسر آورده و مرین درویش را همه عمر فرزند نیامده بود ، گفت : اگر خدای عزوجل مرا پسری دهد جزین خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک من است ایثار درویشان کنم . اتفاقا پسر آورد و سفره درویشان بموجب شرط بنهاد . پس از چند سالی که از سفر شام بازآمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم ، گفتند ، به زندان شحنه درست . سبب پرسیدم ، کسی گفت : پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته . پدر را بعلت او سلسله در نای است و بند گران بر پای . گفتم : این بلا را بحاجت از خدای عزوجل خواسته است .

زنان باردار، اى مرد هشیار

اگر وقت ولادت مار زایند

از آن بهتر به نزدیک خردمند

که فرزندان ناهموار زایند

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت پیادگان حجیچ

سالی نزاعی در پیادگان حجیچ افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده . انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم . کجاوه نشینی را شنیدم که باعدیل خود می گفت : یا للعجب ! پیاده عاج چو عرصه شطرنج بسر می برد فرزین می شود یعنی به از آن می گردد که بود و پیادگان حاج بادیه بسر بردند و بتر شدند .

از من بگوى حاجى مردم گزاى را

کو پوستین خلق به آزار مى درد.

حاجى تو نیستى ، شتر است از براى آنک

بیچاره خار مى خورد و راه مى برد

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت بیار آنچه دارى ز مردى و زور

سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر . جوانی بدرقه همراه من شد سپر باز ، چرخ انداز ، سلحشور ، بیش زور که به ده مرد توانا کمان او زه کردندی و زورآوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنانکه دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهان دیده وسفر کرده ، رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده .

نیفتاده بر دست دشمن اسیر

به گردش نباریده باران تیر

اتفاقا من و این جوان هر دو در پی هم دوان . هران دیار قدیمش که پیش آمدی به قوت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه برکندی و تفاخر کنان گفتی :

پیل کو؟ تا کتف و بازوى گردان بیند

شیر کو؟ تا کف و سر پنجه مردان بیند

ما درین حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی . جوان را گفتم : چه پایی ؟

بیار آنچه دارى ز مردى و زور

که دشمن به پاى خود آمد به گور

ولى دیدم تیر و کمان از دست جوان افتاده و لرزه بر اندام شده و خود را باخته است .

نه هر که موى شکافد به تیر جوشن خاى

بروز حمله جنگ آوران بدارد پاى

چاره جز آن ندیدم که رخت و سلاح و جامه ها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم .

به کارهاى گران مرد کاردیده فرست

که شیر شرزه در آرد به زیر خم کمند

جوان اگر چه قوى یال و پیلتن باشد

بجنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند

نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است

چنانکه مساءله شرع پیش دانشمند

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت مراد هرکه برآرى مرید امر تو گشت

بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک . گفت : بحکم آنکه هر آن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندانکه مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند .

فرشته خوى شود آدمى به کم خوردن

وگر خورد چو بهائم بیوفتد چو جماد

مراد هرکه برآرى مرید امر تو گشت

خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت چون بود اصل گوهرى قابل

یکی را از وزرا پسری کودن بود ، پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی می کن ، مگر که عاقل شود . روزگاری تعلیم کردش و موثر نبود . پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد.

چون بود اصل گوهرى قابل

تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نداند کرد

آهنى را که بدگهر باشد

سگ به دریاى هفتگانه بشوى

که چو تر شد پلیدتر باشد

خر عیسى گرش به مکه برند

چو بیاید هنوز خر باشد

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت یکی را از بزرگان

یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت . پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم ؟ گفت : آیات کتاب قرآن مجید را عزت و شرف از آن است که روا باشد بر چنین جایها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق بر او گذرند و سگان بر او شاشند ، اگر بضرورت چیزی همی نویسند این بیت کفایت است :

وه ! که هر گه که سبزه در بستان

بدمیدى چو خوش شدى دل من

بگذار اى دوست تا به وقت بهار

سبزه بینى دمیده از گل من

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت جانان پدر هنر آموزید

حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست ، یا دزد بیکار ببرد یا خواجه به تفریق بخورد . اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده . وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است ، هر جا که رود قدر بیند و درصدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.

سخت است پس از جاه تحکم بردن

خو کرده به ناز، جور مردم بردن

وقتى افتاد فتنه اى در شام

هر کس از گوشه اى فرا رفتند

روستا زادگان دانشمند

به وزیرى پادشاه رفتند

پسران وزیر ناقص عقل

به گدایى به روستا رفتند

.