دسته‌ها
فرایین

تخت ستدن گراز

فرایین چو تاج کیان بر نهاد

همى گفت چیزى که آمدش یاد

همى گفت شاهى کنم یک زمان

نشینم برین تخت بر شادمان‏

به از بندگى توختن شست سال

برآورده رنج و فرو برده یال‏

پس از من پسر بر نشیند بگاه

نهد بر سر آن خسروانى کلاه‏

نهانى بدو گفت مهتر پسر

که اکنون بگیتى توى تاجور

دسته‌ها
فرایین

کشته شدن فرایین به دست شهران گراز

برانگیخت از جاى اسپ سیاه

همى داشت لشکر مر او را نگاه‏

کمان را ببازو همى درکشید

گهى در بر و گاه بر سر کشید

بشورشگرى تیر با زه ببست

چو شد غرقه پیکانش بگشاد شست‏

بزد تیر ناگاه بر پشت اوى

بیفتاد تازانه از مشت اوى‏

همه تیر تا پرّ در خون گذشت

سر آهن از ناف بیرون گذشت‏

ز باره در افتاد سر سرنگون

روان گشت زان زخم او جوى خون‏

بپیچید و بر زد یکى باد سرد

بزارى بران خاک دل پر ز درد

سپه تیغها برکشیدند پاک

بر آمد شب تیره از دشت خاک‏