سوى شاه ترکان رسید آگهى
کزان نامداران جهان شد تهى
دلش گشت پر آتش از درد و غم
دو رخ را بخون جگر داد نم
بر آشفت و گفتا که نوذر کجاست
کزو ویسه خواهد همى کینه خواست
چه چاره است جز خون او ریختن
یکى کینه نو بر انگیختن
بدژخیم فرمود کو را کشان
ببر تا بیاموزد او سر فشان
سپهدار نوذر چو آگاه شد
بدانست کش روز کوتاه شد