دسته‌ها
نوذر

کشته شدن نوذر به دست افراسیاب‏

سوى شاه ترکان رسید آگهى

کزان نامداران جهان شد تهى‏

دلش گشت پر آتش از درد و غم

دو رخ را بخون جگر داد نم‏

بر آشفت و گفتا که نوذر کجاست

کزو ویسه خواهد همى کینه خواست‏

چه چاره است جز خون او ریختن

یکى کینه نو بر انگیختن‏

بدژخیم فرمود کو را کشان

ببر تا بیاموزد او سر فشان‏

سپهدار نوذر چو آگاه شد

بدانست کش روز کوتاه شد

دسته‌ها
نوذر

تاخته کردن شماساس و خزروان به زابلستان‏

و دیگر که از شهر ارمان شدند

بکینه سوى زابلستان شدند

شماساس کز پیش جیحون برفت

سوى سیستان روى بنهاد و تفت‏

خزروان ابا تیغ زن سى هزار

ز ترکان بزرگان خنجرگزار

برفتند بیدار تا هیرمند

ابا تیغ و با گرز و بخت بلند

ز بهر پدر زال با سوگ و درد

بگوراب اندر همى دخمه کرد

بشهر اندرون گرد مهراب بود

که روشن روان بود و بى‏خواب بود

دسته‌ها
نوذر

گرفتار شدن نوذر به دست افراسیاب‏

چو بشنید نوذر که قارن برفت

دمان از پسش روى بنهاد و تفت‏

همى تاخت کز روز بد بگذرد

سپهرش مگر زیر پى نسپرد

چو افراسیاب آگهى یافت ز وى

که سوى بیابان نهادست روى‏

سپاه انجمن کرد و پویان برفت

چو شیر از پسش روى بنهاد و تفت‏

چو تنگ اندر آمد بر شهریار

همش تاختن دید و هم کارزار

بدان سان که آمد همى جست راه

که تا بر سر آرد سرى بى‏کلاه‏

دسته‌ها
نوذر

جنگ نوذر با افراسیاب سه دیگر بار

ازان پس بیاسود لشکر دو روز

سه دیگر چو بفروخت گیتى فروز

نبد شاه را روزگار نبرد

ببیچارگى جنگ بایست کرد

ابا لشکر نوذر افراسیاب

چو دریاى جوشان بُد و رود آب‏

خروشیدن آمد ز پرده سراى

ابا ناله کوس و هندى دراى‏

دسته‌ها
نوذر

رزم افراسیاب با نوذر دیگر بار

بر آسود پس لشکر از هر دو روى

برفتند روز دوم جنگجوى‏

رده بر کشیدند ایرانیان

چنانچون بود ساز جنگ کیان‏

چو افراسیاب آن سپه را بدید

بزد کوس رویین و صف بر کشید

چنان شد ز گرد سواران جهان

که خورشید گفتى شد اندر نهان‏

دهاده بر آمد ز هر دو گروه

بیابان نبود ایچ پیدا ز کوه‏

بر انسان سپه بر هم آویختند

چو رود روان خون همى ریختند

دسته‌ها
نوذر

رزم بارمان و قباد و کشته شدن قباد

سپیده چو از کوه سر بر کشید

طلایه بپیش دهستان رسید

میان دو لشکر دو فرسنگ بود

همه ساز و آرایش جنگ بود

یکى ترک بُد نام او بارمان

همى خفته را گفت بیدار مان‏

بیامد سپه را همى بنگرید

سراپرده شاه نوذر بدید

بشد نزد سالار توران سپاه

نشان داد از ان لشکر و بارگاه‏

و زان پس بسالار بیدار گفت

که ما را هنر چند باید نهفت‏

بدستورى شاه من شیروار

بجویم از ان انجمن کارزار

ببینند پیدا ز من دستبرد

جز از من کسى را نخوانند گرد

چنین گفت اغریرث هوشمند

که گر بارمان را رسد زین گزند

دسته‌ها
نوذر

آمدن افراسیاب به ایران زمین‏

چو دشت از گیا گشت چون پرنیان

ببستند گردان توران میان‏

سپاهى بیامد ز ترکان و چین

هم از گرز داران خاور زمین‏

که آن را میان و کرانه نبود

همان بخت نوذر جوانه نبود

چو لشکر بنزدیک جیحون رسید

خبر نزد پور فریدون رسید

سپاه جهاندار بیرون شدند

ز کاخ همایون بهامون شدند

براه دهستان نهادند روى

سپهدارشان قارن رزم جوى‏

دسته‌ها
نوذر

آگاه شدن پشنگ از مرگ منوچهر

پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه

بشد آگهى تا بتوران سپاه‏

ز نارفتن کار نوذر همان

یکایک بگفتند با بدگمان‏

چو بشنید سالار ترکان پشنگ

چنان خواست کاید بایران بجنگ‏

یکى یاد کرد از نیا زادشم

هم از تور بر زد یکى تیز دم‏

ز کار منوچهر و از لشکرش

ز گردان و سالار و از کشورش‏

همه نامداران کشورش را

بخواند و بزرگان لشکرش را

دسته‌ها
نوذر

پادشاهى نوذر

چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت

ز کیوان کلاه کیى بر فراشت‏

بتخت منوچهر بر بار داد

بخواند انجمن را و دینار داد

برین بر نیامد بسى روزگار

که بیدادگر شد سر شهریار

ز گیتى بر آمد بهر جاى غو

جهان را کهن شد سر از شاه نو