چو شد کار پیران ویسته بسر
بجنگ دگر شاه پیروز گر
بیاراست از هر سوى مهتران
برفتند با لشکرى بىکران
بر آمد خروشیدن کرّ ناى
بهامون کشیدند پرده سراى
بشهر اندرون جاى خفتن نماند
بدشت اندرون راه رفتن نماند
یکى تخت پیروزه بر پشت پیل
نهادند و شد روى گیتى چو نیل
نشست از بر تخت با تاج شاه
خروش آمد از دشت و ز بارگاه
چو بر پشت پیل آن شه نامور
زدى مهره در جام و بستى کمر
نبودى بهر پادشاهى روا
نشستن مگر بر در پادشا