دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

سپاه آراستن کى‏خسرو با افراسیاب

چو شد کار پیران ویسته بسر

بجنگ دگر شاه پیروز گر

بیاراست از هر سوى مهتران

برفتند با لشکرى بى‏کران‏

بر آمد خروشیدن کرّ ناى

بهامون کشیدند پرده سراى‏

بشهر اندرون جاى خفتن نماند

بدشت اندرون راه رفتن نماند

یکى تخت پیروزه بر پشت پیل

نهادند و شد روى گیتى چو نیل‏

نشست از بر تخت با تاج شاه

خروش آمد از دشت و ز بارگاه‏

چو بر پشت پیل آن شه نامور

زدى مهره در جام و بستى کمر

نبودى بهر پادشاهى روا

نشستن مگر بر در پادشا

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

نامه افراسیاب نزدیک فغفور چین

یکى نامه نزدیک فغفور چین

نبشتند با صد هزار آفرین‏

چنین گفت کز گردش روزگار

نیامد مرا بهره جز کارزار

بپروردم آن را که بایست کشت

کنون شد ازو روزگارم درشت‏

چو فغفور چین گر بیاید رواست

که بر مهر او بر روانم گواست‏

و گر خود نیاید فرستد سپاه

کزین سو خرامد همى کینه خواه‏

فرستاده از نزد افراسیاب

بچین اندر آمد بهنگام خواب‏

سرافراز فغفور بنواختش

یکى خرّم ایوان بپرداختش‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

پیام فرستادن کى‏خسرو نزدیک فغفور چین و شاه مکران

ز لشکر فرستادگان برگزید

که گویند و دانند گفت و شنید

فرستاد کس نزد خاقان چین

بفغفور و سالار مکران زمین‏

که گر داد گیرید و فرمان کنید

ز کردار بد دل پشیمان کنید

خورشها فرستید نزد سپاه

ببینید ناچار ما را براه‏

کسى کو بتابد ز فرمان من

و گر دور باشد ز پیمان من‏

بیاراست باید سپه را برزم

هر آن کس که بگریزد از راه بزم‏

فرستاد آمد بهر کشورى

بهر جا که بد نامور مهترى‏

غمى گشت فغفور و خاقان چین

بزرگان هر کشورى همچنین‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

آگاه شدن افراسیاب از کشته شدن پیران و سپاه آراستن کى‏خسرو

سپهدار توران از ان سوى جاج

نشسته بآرام بر تخت عاج‏

دو باره ز لشکر هزاران هزار

سپه بود با آلت کارزار

نشسته همه خلّخ و سرکشان

همه سر فراز ان و گردنکشان‏

بمرز کروشان زمین هرچ بود

ز برگ درخت و ز کشت و درود

بخوردند یک سر همه بار و برگ

جهان را همى آرزو کرد مرگ‏

سپهدار ترکان به بیکند بود

بسى گرد او خویش و پیوند بود

همه نامداران ما چین و چین

نشسته بمرز کروشان زمین‏

جهان پر ز خرگاه و پرده سراى

ز خیمه نبد نیز بر دشت جاى‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

آمدن کى‏خسرو به پیش گنگ‏دژ

سیم هفته کى‏خسرو آمد بگنگ

شنید آن غوغاى و آواى چنگ‏

بخندید و برگشت گرد حصار

بماند اندر آن گردش روزگار

چنین گفت کان کو چنین باره کرد

نه از بهر پیکار پتیاره کرد

چو خون سر شاه ایران بریخت

بما بر چنین آتش کین ببیخت‏

شگفت آمدش کان چنان جاى دید

سپهرى دلارام بر پاى دید

برستم چنین گفت کاى پهلوان

سزد گر ببینى بروشن روان‏

که با ما جهاندار یزدان چه کرد

ز خوبى و پیروزى اندر نبرد

بدى را کجا نام بد بر بدى

بتندى و کژّى و نابخردى‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

رزم کى‏خسرو با شاه مکران و کشته شدن شاه مکران

بیامد چو نزدیک مکران رسید

ز لشکر جهان دیده‏اى برگزید

بر شاه مکران فرستاد و گفت

که با شهریاران خرد باد جفت‏

خورش ساز راه سپاه مرا

بخوبى بیاراى گاه مرا

نگه کن که ما از کجا رفته‏ایم

نه مستیم و بى راه و نه خفته‏ایم‏

جهان روشن از تاج و بخت منست

سر مهتران زیر تخت منست‏

برند آنگهى دست چیز کسان

مگر من نباشم بهر کس رسان‏

علف چون نیابند جنگ آورند

جهان بر بد اندیش تنگ آورند

ور ایدونک گفتار من نشنوى

بخون فراوان کس اندر شوى‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

آگاهى یافتن کى‏خسرو از آمدن افراسیاب به جنگ او

چو آگاه شد شهریار جهان

ز گفتار بیدار کار آگهان‏

ز ترکان و ز کار افراسیاب

که لشکرگه آورد زین روى آب‏

سپاهى ز جیحون بدین سو کشید

که شد ریگ و سنگ از جهان ناپدید

چو بشنید خسرو یلان را بخواند

همه گفتنى پیش ایشان براند

سپاهى ز جنگ آوران برگزید

بزرگان ایران چنانچون سزید

چشیده بسى از جهان شور و تلخ

بیارى‏ء گستهم نوذر ببلخ‏

باشکش بفرمود تا سوى زم

برد لشکر و پیل و گنج درم‏

بدان تا پس اندر نیاید سپاه

کند راى شیران ایران تباه‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

آمدن جهن به پیام افراسیاب

دگر روز چون خور بر آمد ز راغ

نهاد از بر چرخ زرّین چراغ‏

خروشى بر آمد بلند از حصار

پر اندیشه شد زان سخن شهریار

همانگه در دژ گشادند باز

برهنه شد از روى پوشیده راز

بیامد ز دژ جهن با ده سوار

خردمند و با دانش و مایه دار

بشد پیش دهلیز پرده سراى

همى بود با نامداران بپاى‏

ازان پس بیامد منوشان گرد

خرد یافته جهن را پیش برد

خردمند چون پیش خسرو رسید

شد از آب دیده رخش ناپدید

بماند اندرو جهن جنگى شگفت

کلاه بزرگى ز سر بر گرفت‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

در گذشتن کى‏خسرو از آب زره

چو آمد بنزدیک آب زره

گشادند گردان میان از گره‏

همه چاره سازان دریا براه

ز چین و ز مکران همى برد شاه‏

بخشکى بکرد آنچ بایست کرد

چو کشتى بآب اندر افگند مرد

بفرمود تا توشه برداشتند

بیک ساله ره راه بگذاشتند

جهاندار نیک اختر و راه جوى

برفت از لب آب با آب روى‏

بران بندگى بر نیایش گرفت

جهان آفرین را ستایش گرفت‏

همى خواست از کردگار بلند

کز آبش بخشکى برد بى‏گزند

همان ساز جنگ و سپاه و را

بزرگان ایران و گاه ورا

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

آمدن پشنگ نزدیک پدر، افراسیاب

بروز چهارم چو شد کار تنگ

بپیش پدر شد دلاور پشنگ‏

بدو گفت کاى کدخداى جهان

سر افراز بر کهتران و مهان‏

بفرّ تو زیر فلک شاه نیست

ترا ماه و خورشید بد خواه نیست‏

شود کوه آهن چو دریاى آب

اگر بشنود نام افراسیاب‏

زمین بر نتابد سپاه ترا

نه خورشید تابان کلاه ترا

نیاید ز شاهان کسى پیش تو

جزین بى‏پدر بد گهر خویش تو

سیاوش را چون پسر داشتى

برو رنج و مهر پدر داشتى‏

یکى باد ناخوش ز روى هوا

برو بر گذشتى نبودى روا