چو نرسى نشست از بر تخت عاج
بسر بر نهاد آن سزاوار تاج
همه مهتران با نثار آمدند
ز درد پدر سوکوار آمدند
بریشان سپهدار کرد آفرین
که اى مهربانان با داد و دین
بدانید کز کردگار جهان
چنین رفت کار آشکار و نهان
که ما را فزونى خرد داد و شرم
جوانمردى و داد و آواز نرم
همان ایمنى شادمانى بود
کرا ز اخترش مهربانى بود
خردمند مرد ار ترا دوست گشت
چنان دان که با تو ز یک پوست گشت