بیامد بتخت کیى بر نشست
چنانچون بود شاه یزدان پرست
نخستین چنین گفت با مهتران
که اى پر هنر پاک دل سروران
همى خواهم از داور بىنیاز
که باشد مرا زندگانى دراز
که که را بکه دارم و مه بمه
فراوان خرد باشدم روز به
سر مردمى بردبارى بود
سبکسر همیشه بخوارى بود
ستون خرد داد و بخشایشست
در بخشش او را چو آرایشست
زبان چرب و گویندگى فرّ اوست
دلیرى و مردانگى پرّ اوست