دسته‌ها
يزدگرد

بر تخت نشستن یزدگرد

چو شد پادشا بر جهان یزدگرد

سپه را ز دشت اندر آورد گرد

کلاه برادر بسر بر نهاد

همى بود ازان مرگ ناشاد شاد

چنین گفت با نامداران شهر

که هر کس که از داد یابند بهر

نخست از نیایش بیزدان کنید

دل از داد ما شاد و خندان کنید

بدان را نمانم که دارند هوش

و گر دست یازند بد را بکوش‏

کسى کو بجوید ز ما راستى

بیارامد از کژّى و کاستى‏

بهر جاى جاه وى افزون کنیم

ز دل کینه و آز بیرون کنیم‏

سگالش نگوییم جز با ردان

خردمند و بیدار دل موبدان‏

دسته‌ها
يزدگرد

آمدن یزدگرد به توس و کشتن اسب آبى او را

و زان پس غم و شادى یزدگرد

چنان گشت بر پور چون باد ارد

برین نیز چندى زمان بر گذشت

بایران پدر پور فرّخ بدشت‏

ز شاهى پر اندیشه شد یزدگرد

ز هر کشورى موبدان کرد گرد

باختر شناسان بفرمود شاه

که تا کرد هر یک باختر نگاه‏

که تا کى بود در جهان مرگ اوى

کجا تیره گردد سر و ترگ اوى‏

چه باشد کجا باشد آن روزگار

که پژمرده گردد گل شهریار

ستاره شمر گفت کاین خود مباد

که شاه جهان گیرد از مرگ یاد

چو بخت شهنشاه بدرو شود

از ایدر سوى چشمه سو شود

دسته‌ها
يزدگرد

پاسخ موبد به شاه

بدو گفت موبد که اى شهریار

بگشتى تو از راه پروردگار

تو گفتى که بگریزم از چنگ مرگ

چو باد خزان آمد از شاخ برگ‏

ترا چاره اینست کز راه شهد

سوى چشمه سو گرایى بمهد

نیایش کنى پیش یزدان پاک

بگردى بزارى بران گرم خاک‏

بگویى که من بنده ناتوان

زده دام سوگند پیش روان‏

کنون آمدم تا زمانم کجاست

بپیش تو اى داور داد و راست‏

چو بشنید شاه آن پسند آمدش

همان درد را سودمند آمدش‏

بیاورد سیصد عمارى و مهد

گذر کرد بر سوى دریاى شهد