دسته‌ها
اردشیر بابکان

نامه نوشتن اردوان به پسر خود بهمن

چو شب روز شد بامداد پگاه

بفرمود تا باز گردد سپاه‏

بیامد دو رخساره همرنگ نى

چو شب تیره گشت اندر آمد برى‏

یکى نامه بنوشت نزد پسر

که کژّى بباغ اندر آورد بر

چنان شد ز بالین ما اردشیر

کزان سان نجست از کمان ایچ تیر

سوى پارس آمد بجویش نهان

مگوى این سخن با کسى در جهان‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

گوى زدن شاپور و شناختن او را پدر

بیامد بشبگیر دستور شاه

همى کرد کودک بمیدان سپاه‏

یکى جامه و چهر و بالا یکى

که پیدا نبد این ازان اندکى‏

بمیدان تو گفتى یکى سور بود

میان اندرون شاه شاپور بود

چو کودک بزخم اندر آورد گوى

فزونى همى جست هر یک بدوى‏

بیامد بمیدان پگاه اردشیر

تنى چند از ویژگان ناگزیر

نگه کرد و چون کودکان را بدید

یکى باد سرد از جگر برکشید

بانگشت بنمود با کدخداى

که آمد یکى اردشیرى بجاى‏

بدو راهبر گفت کاى پادشاه

دلت شد بفرزند خود بر گواه‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

گرد کردن سپاه، اردشیر

وزین سو بدریا رسید اردشیر

بیزدان چنین گفت کاى دستگیر

تو کردى مرا ایمن از بدکنش

که هرگز مبیناد نیکى تنش‏

بر آسود و ملاح را پیش خواند

ز کار گذشته فراوان براند

نگه کرد فرزانه ملّاح پیر

ببالا و چهر و بر اردشیر

بدانست کو نیست جز کى نژاد

ز فرّ و ز اورنگ او گشت شاد

بیامد بدریا هم اندر شتاب

بهر سو بر افگند زورق بآب‏

ز آگاهئ نامدار اردشیر

سپاه انجمن شد بر آن آبگیر

هرانکس که بد بابکى در صطخر

بآگاهئ شاه کردند فخر

دسته‌ها
اردشیر بابکان

اختر پرسیدن اردشیر از کید هندى

چو شاپور شد همچو سرو بلند

ز چشم بدش بود بیم گزند

نبودى جدا یک زمان ز اردشیر

ورا همچو دستور بودى وزیر

نپرداختى شاه روزى ز جنگ

بشادى نبودیش جاى درنگ‏

چو جایى ز دشمن بپرداختى

دگر بدکنش سر برافراختى‏

همى گفت کز کردگار جهان

بخواهم همى آشکار و نهان‏

که بى‏دشمن آرم جهان را بدست

نباشم مگر شاد و یزدان پرست‏

بدو گفت فرخنده دستور اوى

که اى شاه روشن دل و راه جوى‏

سوى کید هندى فرستیم کس

که دانش پژوهست و فریاد رس‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

جنگ کردن اردشیر با بهمن و پیروزى یافتن

یکى نامور بود نامش سباک

ابا آلت و لشکر و راى پاک‏

که در شهر جهرم بد او پادشا

جهان دیده با داد و فرمانروا

مر او را خجسته پسر بود هفت

چو آگه شد از پیش بهمن برفت‏

ز جهرم بیامد سوى اردشیر

ابا لشکر و کوس و با دار و گیر

چو چشمش بروى سپهبد رسید

ز باره در آمد چنانچون سزید

بیامد دمان پاى او بوس داد

ز ساسانیان بیشتر کرد یاد

فراوان جهانجوى بنواختش

بزود آمدن ارج بشناختش‏

پر اندیشه شد نامجوى از سباک

دلش گشت زان پیر پر بیم و باک‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

چاره ساختن اردشیر در کار پادشاهى

کنون از خردمندى اردشیر

سخن بشنو و یک بیک یاد گیر

بکوشید و آیین نیکو نهاد

بگسترد بر هر سوى مهر و داد

بدرگاه چون خواست لشکر فزون

فرستاد بر هر سوى رهنمون‏

که تا هر کسى را که دارد پسر

نماند که بالا کند بى‏هنر

سوارى بیاموزد و رسم جنگ

بگرز و کمان و بتیر خدنگ‏

چو کودک ز کوشش بمردى شدى

بهر بخششى در بى‏آهو بدى‏

ز کشور بدرگاه شاه آمدند

بدان نامور بارگاه آمدند

دسته‌ها
اردشیر بابکان

جنگ اردشیر با اردوان و کشته شدن اردوان

چو آگاهى آمد سوى اردوان

دلش گشت پر بیم و تیره روان‏

چنین گفت کین راز چرخ بلند

همى گفت با من خداوند پند

هران بد کز اندیشه بیرون بود

ز بخشش بکوشش گذر چون بود

گمانى نبردم که از اردشیر

یکى نامجوى آید و شهر گیر

در گنج بگشاد و روزى بداد

سپه برگرفت و بنه برنهاد

ز گیل و ز دیلم بیامد سپاه

همى گرد لشکر بر آمد بماه‏

و زان روى لکشر بیاورد شاه

سپاهى که بر باد بر بست راه‏

ز بس ناله بوق با کرّ ناى

ترنگیدن زنگ و هندى دراى‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

اندرز کردن شاه اردشیر، مهتران ایران را

چو از روم و ز چین و ز ترک و هند

جهان شد مر او را چو رومى پرند

ز هر مرز پیوسته شد باژ و ساو

کسى را نبد با جهاندار تاو

همه مهتران را ز ایران بخواند

سزاوار بر تخت شاهى نشاند

از ان پس شهنشاه بر پاى خواست

بخوبى بیاراست گفتار راست‏

چنین گفت کاى نامداران شهر

ز راى و خرد هرک دارید بهر

بدانید کاین تیز گردان سپهر

ننازد بداد و نیازد بمهر

یکى را چو خواهد برآرد بلند

هم آخر سپارد بخاک نژند

نماند بجز نام زو در جهان

همه رنج با او شود در نهان‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

جنگ اردشیر با کردان

سپاهى ز اصطخر بى‏مر ببرد

بشد ساخته تا کند رزم کرد

بنیکى ز یزدان همى جست مزد

که ریزد بران بوم و بر خون دزد

چو شاه اردشیر اندر آمد بتنگ

پذیره شدش کرد بى‏مر بجنگ‏

یکى کار بد خوار دشوار گشت

ابا کرد کشور همه یار گشت‏

یکى لشکرى کُرد بد پارسى

فزونتر ز گردان او یک به سى‏

یکى روز تا شب بر آویختند

سپاه جهاندار بگریختند

ز بس کشته و خسته بر دشت جنگ

شد آوردگه را همه جاى تنگ‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

اندرز کردن اردشیر، مردمان را

بگفتار این نامدار اردشیر

همه گوش دارید برنا و پیر

هر انکس که داند که دادار هست

نباشد مگر پاک و یزدان پرست‏

دگر آنک دانش مگیرید خوار

اگر زیر دستست و گر شهریار

سدیگر بدانى که هرگز سخن

نگردد بر مرد دانا کهن‏

چهارم چنان دان که بیم گناه

فزون باشد از بند و زندان شاه‏

به پنجم سخن مردم زشت گوى

نگیرد بنزد کسان آب روى‏

بگویم یکى تازه اندرز نیز

کجا برتر از دیده و جان و چیز

خنک آنک آباد دارد جهان

بود آشکاراى او چون نهان‏

دگر آنک دارند آواز نرم

خرد دارد و شرم و گفتار گرم‏