دسته‌ها
یزدگرد سوم

داد خواستن از یزدگرد

چنین داد خوانیم بر یزدگرد

و گر کینه خوانیم ازین هفت گرد

اگر خود نداند همى کین و داد

مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد

و گر گفت دینى همه بسته گفت

بماند همى پاسخ اندر نهفت‏

اگر هیچ گنجست اى نیک راى

بیاراى و دل را بفردا مپاى‏

که گیتى همى بر تو بر بگذرد

زمانه دم ما همى بشمرد

دسته‌ها
یزدگرد سوم

بر تخت نشستن ماهوى سورى

کس آمد بماهوى سورى بگفت

که شاه جهان گشت با خاک جفت‏

سکوبا و قسّیس و رهبان روم

همه سوکواران آن مرز و بوم‏

برفتند با مویه برنا و پیر

تن شاه بردند زان آبگیر

یکى دخمه کردند او را بباغ

بلند و بزرگیش برتر ز راغ‏

چنین گفت ماهوى بدبخت و شوم

که ایران نبد پیش ازین خویش روم‏

فرستاد تا هرک آن دخمه کرد

هم آن کس کزان کار تیمار خورد

دسته‌ها
یزدگرد سوم

سپاه کشیدن بیژن به جنگ ماهوى سورى

چنین تا ببیژن رسید آگهى

که ماهوى بگرفت تخت مهى‏

بهر سو فرستاد مهر و نگین

همى رام گردد بروبر زمین‏

کنون سوى جیحون نهادست روى

بپرخاش با لشکرى جنگجوى‏

بپرسید بیژن که تاجش که داد

برو کرد گوینده آن کار یاد

بدو گفت بر سام کاى شهریار

چو من بردم از چاچ چندان سوار

بیاوردم از مرو چندان بنه

بشد یزدگرد از میان یک تنه‏

دسته‌ها
یزدگرد سوم

جنگ بیژن با ماهوى و کشته شدن ماهوى

چو بیژن سپه را همه راست کرد

بایرانیان بر کمین خواست کرد

بدانست ماهوى و از قلبگاه

خروشان برفت از میان سپاه‏

نگه کرد بیژن درفشش بدید

بدانست کو جَست خواهد گزید

ببرسام فرمود کز قلبگاه

بیک سو گذار آنک دارى سپاه‏

نباید که ماهوى سورى ز جنگ

بترسد بجیحون کشد بى‏درنگ‏

بتیزى ازو چشم خود بر مدار

که با او دگرگونه سازیم کار

دسته‌ها
یزدگرد سوم

نامه رستم به سعد وقاص

فرستاده نیز چون برق و رعد

فرستاد تازان بنزدیک سعد

یکى نامه‏یى بر حریر سپید

نویسنده بنوشت تابان چو شید

بعنوان بر از پور هرمزد شاه

جهان پهلوان رستم نیک خواه‏

سوى سعد وقّاص جوینده جنگ

جهان کرده بر خویشتن تار و تنگ‏

سر نامه گفت از جهاندار پاک

بباید که باشیم با بیم و باک‏

کزویست بر پاى گردان سپهر

همه پادشاهیش دادست و مهر

ازو باد بر شهریار آفرین

که زیباى تاجست و تخت و نگین‏

دسته‌ها
یزدگرد سوم

پاسخ نامه رستم از سعد وقاص

چو بشنید سعد آن گرانمایه مرد

پذیره شدش با سپاهى چو گرد

فرود آوریدندش اندر زمان

بپرسید سعد از تن پهلوان‏

هم از شاه و دستور و ز لشکرش

ز سالار بیدار و ز کشورش‏

ردا زیر پیروز بفگند و گفت

که ما نیزه و تیغ داریم جفت‏

ز دیبا نگویند مردان مرد

ز زرّ و ز سیم و ز خواب و ز خورد

گرانمایه پیروز نامه بداد

سخنهاى رستم همى کرد یاد

دسته‌ها
یزدگرد سوم

رزم رستم با سعد وقاص و کشته شدن رستم

بفرمود تا برکشیدند ناى

سپاه اندر آمد چو دریا ز جاى‏

بر آمد یکى ابر و بر شد خروش

همى کرّ شد مردم تیز گوش‏

سنانهاى الماس در تیره گرد

چو آتش پس پرده لاژورد

همى نیزه بر مغفر آبدار

نیامد بزخم اندرون پایدار

سه روز اندر ان جایگه جنگ بود

سر آدمى سم اسپان بسود

شد از تشنگى دست گردان ز کار

هم اسپ گرانمایه از کار زار

دسته‌ها
یزدگرد سوم

سگالش یزدگرد با ایرانیان و رفتن سوى خراسان

فرخ زاد هرمزد با آب چشم

باروند رود اندر آمد بخشم‏

بکرخ اندر آمد یکى حمله برد

که از نیزه داران نماند ایچ گرد

هم آنگه ز بغداد بیرون شدند

سوى رزم جستن بهامون شدند

چو برخاست گرد نبرد از میان

شکست اندر آمد بایرانیان‏

فرخ زاد برگشت و شد نزد شاه

پر از گرد با آلت رزمگاه‏

فرود آمد از باره بردش نماز

دو دیده پر از خون و دل پر گداز

دسته‌ها
یزدگرد سوم

نامه یزدگرد به ماهوى سورى و به مرزبانان خراسان

دبیر جهان دیده را پیش خواند

دل آگنده بودش همه برفشاند

جهاندار چون کرد آهنگ مرو

بماهوى سورى کنارنگ مرو

یکى نامه بنوشت با درد و خشم

پر از آرزو دل پر از آب چشم‏

نخست آفرین کرد بر کردگار

خداوند دانا و پروردگار

خداوند گردنده بهرام و هور

خداوند پیل و خداوند مور

کند چون بخواهد ز ناچیز چیز

که آموزگارش نباید بنیز

دسته‌ها
یزدگرد سوم

نامه دیگر یزدگرد

یکى نامه بنوشت دیگر بطوس

پر از خون دل و روى چون سندروس‏

نخست آفرین کرد بر دادگر

کزو دید نیرو و بخت و هنر

خداوند پیروزى و فرهى

خداوند دیهیم شاهنشهى‏

پى پشه تا پرّ و چنگ عقاب

بخشکى چو پیل و نهنگ اندر آب‏

ز پیمان و فرمان او نگذرد

دم خویش بى‏رأى او نشمرد

ز شاه جهان یزدگرد بزرگ

پدر نامور شهریار سترگ‏

سپهدار یزدان پیروزگر

نگهبان جنبنده و بوم و بر