چو بهمن بتخت نیا بر نشست
کمر بر میان بست و بگشاد دست
سپه را درم داد و دینار داد
همان کشور و مرز بسیار داد
یکى انجمن ساخت از بخردان
بزرگان و کار آزموده ردان
چنین گفت کز کار اسفندیار
ز نیک و بد گردش روزگار
همه یاد دارید پیر و جوان
هرانکس که هستید روشن روان
که رستم گه زندگانى چه کرد
همان زال افسونگر آن پیر مرد
فرامرز جز کین ما در جهان
نجوید همى آشکار و نهان