بد اختر چو از شهر کابل برفت
بدان دشت نخچیر شد شاه تفت
ببرد از میان لشکرى چاه کن
کجا نام بردند زان انجمن
سراسر همه دشت نخچیرگاه
همه چاه بد کنده در زیر راه
زده حربهها را بن اندر زمین
همان نیز ژوپین و شمشیر کین
بخاشاک کرده سر چاه کور
که مردم ندیدى نه چشم ستور
چو رستم دمان سر برفتن نهاد
سوارى برافگند پویان شغاد
که آمد گو پیل تن با سپاه
بیا پیش و زان کرده زنهار خواه
سپهدار کابل بیامد ز شهر
زبان پر سخن دل پر از کین و زهر