دسته‌ها
اسفندیار

شناختن خواهران اسفندیار را

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

خریدار بازار او درگذشت‏

دو خواهرش رفتند ز ایوان بکوى

غریوان و بر کفتها بر سبوى‏

بنزدیک اسفندیار آمدند

دو دیده تر و خاکسار آمدند

چو اسفندیار آن شگفتى بدید

دو رخ کرد از خواهران ناپدید

شد از کار ایشان دلش پر ز بیم

بپوشید رخ را بزیر گلیم‏

برفتند هر دو بنزدیک اوى

ز خون بر نهاده برخ بر دو جوى‏

بخواهش گرفتند بیچارگان

بران نامور مرد بازارگان‏

بدو گفت خواهر که اى ساروان

نخست از کجا راندى کاروان‏

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

پاسخ دادن گشتاسپ پسر را

بفرزند پاسخ چنین داد شاه

که از راستى بگذرى نیست راه‏

ازین بیش کردى که گفتى تو کار

که یار تو بادا جهان کردگار

نبینم همى دشمنى در جهان

نه در آشکارا نه اندر نهان‏

که نام تو یابد نه پیچان شود

چه پیچان همانا که بى‏جان شود

بگیتى ندارى کسى را همال

مگر بى‏خرد نامور پور زال‏

که او راست تا هست زاولستان

همان بست و غزنین و کاولستان‏

بمردى همى ز آسمان بگذرد

همى خویشتن کهترى نشمرد

که بر پیش کاوس کى بنده بود

ز کى‏خسرو اندر جهان زنده بود

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

بازگشتن رستم به ایوان خود

چو رستم بدر شد ز پرده سراى

زمانى همى بود بر در بپاى‏

بکریاس گفت اى سراى امید

خنک روز کاندر تو بد جمّشید

همایون بدى گاه کاوس کى

همان روز کى‏خسرو نیک پى‏

در فرّهى بر تو اکنون ببست

که بر تخت تو ناسزایى نشست‏

شنید این سخنها یل اسفندیار

پیاده بیامد بر نامدار

برستم چنین گفت کاى سرگراى

چرا تیز گشتى بپرده سراى‏

سزد گر برین بوم زابلستان

نهد دانشى نام غلغلستان‏

که مهمان چو سیر آید از میزبان

بزشتى برد نام پالیزبان‏

دسته‌ها
اسفندیار

تاختن پشوتن به رویین‏دژ

شب آمد یکى آتشى برفروخت

که تفّش همى آسمان را بسوخت‏

چو از دیده گه دیده‏بان بنگرید

بشب آتش و روز پر دود دید

ز جایى که بد شادمان باز گشت

تو گفتى که با باد همباز گشت‏

چو از راه نزد پشوتن رسید

بگفت آنچ از آتش و دود دید

پشوتن چنین گفت کز پیل و شیر

بتنبل فزونست مرد دلیر

که چشم بدان از تنش دور باد

همه روزگاران او سور باد

بزد ناى رویین و رویینه خم

بر آمد ز در ناله گاو دم‏

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

پند دادن کتایون اسفندیار را

کتایون چو بشنید شد پر ز خشم

بپیش پسر شد پر از آب چشم‏

چنین گفت با فرّخ اسفندیار

که اى از کیان جهان یادگار

ز بهمن شنیدم که از گلستان

همى رفت خواهى بزابلستان‏

ببندى همى رستم زال را

خداوند شمشیر و گوپال را

ز گیتى همى پند مادر نیوش

ببد تیز مشتاب و چندین مکوش‏

سوارى که باشد بنیروى پیل

ز خون راند اندر زمین جوى نیل‏

بدرّد جگرگاه دیو سپید

ز شمشیر او گم کند راه شید

همان ماه هاماوران را بکشت

نیارست گفتن کس او را درشت‏

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

پند دادن زال رستم را

چو بشنید دستان ز رستم سخن

پر اندیشه شد جان مرد کهن‏

بدو گفت کاى نامور پهلوان

چه گفتى کزان تیره گشتم روان‏

تو تا بر نشستى بزین نبرد

نبودى مگر نیک دل راد مرد

همیشه دل از رنج پرداخته

بفرمان شاهان سر افراخته‏

بترسم که روزت سر آید همى

گر اختر بخواب اندر آید همى‏

همى تخم دستان ز بن بر کنند

زن و کودکان را بخاک افگنند

بدست جوانى چو اسفندیار

اگر تو شوى کشته در کارزار

نماند بزاولستان آب و خاک

بلندى بر و بوم گردد مغاک‏

دسته‌ها
اسفندیار

کشتن اسفندیار ارجاسپ را

چو تاریک‏تر شد شب اسفندیار

بپوشید نو جامه کارزار

سر بند صندوقها برگشاد

یکى تا بدان بستگان جست باد

کباب و مى آورد و نوشیدنى

همان جامه رزم و پوشیدنى‏

چو نان خورده شد هر یکى را سه جام

بدادند و گشتند زان شادکام‏

چنین گفت کامشب شبى پر بلاست

اگر نام گیریم ز ایدر سزاست‏

بکوشید و پیکار مردان کنید

پناه از بلاها بیزدان کنید

ازان پس یلان را بسه بهر کرد

هرانکس که جستند ننگ و نبرد

یکى بهره زیشان میان حصار

که سازند با هر کسى کارزار

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

سپاه آوردن اسفندیار به زابل

بشبگیر هنگام بانگ خروس

ز درگاه برخاست آواى کوس‏

چو پیلى باسپ اندر آورد پاى

بیاورد چون باد لشکر ز جاى‏

همى رفت تا پیشش آمد دو راه

فرو ماند بر جاى پیل و سپاه‏

دژ گنبدان بود راهش یکى

دگر سوى زاول کشید اندکى‏

شتر انک در پیش بودش بخفت

تو گفتى که گشتست با خاک جفت‏

همى چوب زد بر سرش ساروان

ز رفتن بماند آن زمان کاروان‏

جهانجوى را آن بد آمد بفال

بفرمود کش سر ببرّند و یال‏

بدان تا بدو بازگردد بدى

نباشد بجز فرّه ایزدى‏

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

جنگ رستم با اسفندیار

چو شد روز رستم بپوشید گبر

نگهبان تن کرد بر گبر ببر

کمندى بفتراک زین بر ببست

بران باره پیل پیکر نشست‏

بفرمود تا شد زواره برش

فراوان سخن راند از لشکرش‏

بدو گفت رو لشکر آراى باش

بر کوهه ریگ بر پاى باش‏

بیامد زواره سپه گرد کرد

بمیدان کار و بدشت نبرد

تهمتن همى رفت نیزه بدست

چو بیرون شد از جایگاه نشست‏

سپاهش برو خواندند آفرین

که بى‏تو مباد اسپ و گوپال و زین‏

همى رفت رستم زواره پسش

کجا بود در پادشاهى کسش‏

دسته‌ها
اسفندیار

کشتن اسفندیار کهرم را

چو ماه از بر تخت سیمین نشست

سه پاس از شب تیره اندر گذشت‏

همى پاسبان بر خروشید سخت

که گشتاسپ شاهست و پیروز بخت‏

چو ترکان شنیدند زان سان خروش

نهادند یک سر بآواز گوش‏

دل کهرم از پاسبان خیره شد

روانش ز آواز او تیره شد

چو بشنید با اندریمان بگفت

که تیره شب آواز نتوان نهفت‏

چه گویى که امشب چه شاید بدن

بباید همى داستانها زدن‏

که یارد گشادن بدین سان دو لب

ببالین شاهى درین تیره شب‏

بباید فرستاد تا هرک هست

سرانشان بخنجر ببرّند پست‏