چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
خریدار بازار او درگذشت
دو خواهرش رفتند ز ایوان بکوى
غریوان و بر کفتها بر سبوى
بنزدیک اسفندیار آمدند
دو دیده تر و خاکسار آمدند
چو اسفندیار آن شگفتى بدید
دو رخ کرد از خواهران ناپدید
شد از کار ایشان دلش پر ز بیم
بپوشید رخ را بزیر گلیم
برفتند هر دو بنزدیک اوى
ز خون بر نهاده برخ بر دو جوى
بخواهش گرفتند بیچارگان
بران نامور مرد بازارگان
بدو گفت خواهر که اى ساروان
نخست از کجا راندى کاروان