کتایون چو بشنید شد پر ز خشم
بپیش پسر شد پر از آب چشم
چنین گفت با فرّخ اسفندیار
که اى از کیان جهان یادگار
ز بهمن شنیدم که از گلستان
همى رفت خواهى بزابلستان
ببندى همى رستم زال را
خداوند شمشیر و گوپال را
ز گیتى همى پند مادر نیوش
ببد تیز مشتاب و چندین مکوش
سوارى که باشد بنیروى پیل
ز خون راند اندر زمین جوى نیل
بدرّد جگرگاه دیو سپید
ز شمشیر او گم کند راه شید
همان ماه هاماوران را بکشت
نیارست گفتن کس او را درشت