پسر بود زو را یکى خویش کام
پدر کرده بودیش گرشاسپ نام
بیامد نشست از بر تخت و گاه
بسر بر نهاد آن کیانى کلاه
چو بنشست بر تخت و گاه پدر
جهان را همى داشت با زیب و فر
چنین تا بر آمد برین روزگار
درخت بلا کینه آورد بار
بترکان خبر شد که زو در گذشت
بران سان که بد تخت بىکار گشت
بیامد بخوار رى افراسیاب
ببخشید گیتى و بگذاشت آب
نیاورد یک تن درود پشنگ
سرش پر ز کین بود و دل پر ز جنگ