خود و شاه بهرام با راى زن
نشستند و گفتند بىانجمن
سخنشان بران راست شد کز یمن
بایران خرامند با انجمن
گزین کرد از تازیان سى هزار
همه نیزه داران خنجرگزار
بدینارشان یک سر آباد کرد
سر نامداران پر از باد کرد
چو آگاهى این بایران رسید
جوانوى نزد دلیران رسید
بزرگان ازان کار غمگین شدند
بر آذرِ پاک برزین شدند
ز یزدان همى خواستند آنک رزم
مگر باز گردد بشادى و بزم
چو منذر بنزدیک جهرم رسید
بران دشت بىآب لشکر کشید