بشادى بشد تا بدرگاه شاه
فرود آمد و بر گشادند راه
همى بود بر پیش او یک زمان
بدو گفت سالار نیکو گمان
که چندین چه باشى بپیشم بپاى
چه خواهى بگیتى چه آیدت راى
سپاه و در گنج من پیش تست
مرا سودمندى کم و بیش تست
کسى کو بزندان و بند منست
گشادنش درد و گزند منست
ز خشم و ز بند من آزاد گشت
ز بهر تو پیگار من باد گشت
ز بسیار و اندک چه باید بخواه
ز تیغ و ز مهر و ز تخت و کلاه