دسته‌ها
سیاوش

سخن گفتن پیران با افراسیاب

بشادى بشد تا بدرگاه شاه

فرود آمد و بر گشادند راه‏

همى بود بر پیش او یک زمان

بدو گفت سالار نیکو گمان‏

که چندین چه باشى بپیشم بپاى

چه خواهى بگیتى چه آیدت راى‏

سپاه و در گنج من پیش تست

مرا سودمندى کم و بیش تست‏

کسى کو بزندان و بند منست

گشادنش درد و گزند منست‏

ز خشم و ز بند من آزاد گشت

ز بهر تو پیگار من باد گشت‏

ز بسیار و اندک چه باید بخواه

ز تیغ و ز مهر و ز تخت و کلاه‏

دسته‌ها
سیاوش

گرفتار شدن سیاوش به دست افراسیاب

خود و سرکشان سوى ایران کشید

رخ از خون دیده شده ناپدید

چو یک نیم فرسنگ ببرید راه

رسید اندرو شاه توران سپاه‏

سپه دید با خود و تیغ و زره

سیاوش زده بر زره بر گره‏

بدل گفت گرسیوز این راست گفت

سخن زین نشانى که بود در نهفت‏

سیاوش بترسید از بیم جان

مگر گفت بدخواه گردد نهان‏

همى بنگرید این بدان آن بدین

که کینه نبدشان بدل پیش ازین‏

ز بیم سیاوش سواران جنگ

گرفتند آرام و هوش و درنگ‏

چه گفت آن خردمند بسیار هوش

که با اختر بد بمردى مکوش‏

چنین گفت زان پس بافراسیاب

که اى پر هنر شاه با جاه و آب‏

دسته‌ها
کین سیاوش

رفتن زواره به لشگرگاه سیاوش

چنان بد که روزى زواره برفت

به نخچیر گوران خرامید تفت‏

یکى ترک تا باشدش رهنماى

به پیش اندر افگند و آمد بجاى‏

یکى بیشه دید اندران پهن دشت

که گفتى برو بر نشاید گذشت‏

ز بس بوى و بس رنگ و آب روان

همى نو شد از باد گفتى روان‏

پس آن ترک خیره زبان برگشاد

به پیش زواره همى کرد یاد

که نخچیرگاه سیاوش بد این

برین بود مهرش بتوران زمین‏

بدین جایگه شاد و خرّم بدى

جز ایدر همه جاى با غم بدى‏

زواره چو بشنید زو این سخن

برو تازه شد روزگار کهن‏

چو گفتار آن ترکش آمد بگوش

ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش‏