سر مهتران زان سخن شد گران
بخفتند با درد کنداوران
چو از کوه خورشید سر برکشید
ز چشم مهان شاه شد ناپدید
ببودند ز آن جایگه شاه جوى
بریگ بیابان نهادند روى
ز خسرو ندیدند جایى نشان
ز ره بازگشتند چون بیهشان
همه تنگ دل گشته و تافته
سپرده زمین شاه نایافته
خروشان بدان چشمه باز آمدند
پر از غم دل و با گداز آمدند
بران آب هر کس که آمد فرود
همى داد شاه جهان را درود
فریبرز گفت آنچ خسرو بگفت
که با جان پاکش خرد باد جفت