دسته‌ها
کیخسرو

فرو شدن پهلوانان در میان برف

سر مهتران زان سخن شد گران

بخفتند با درد کنداوران‏

چو از کوه خورشید سر برکشید

ز چشم مهان شاه شد ناپدید

ببودند ز آن جایگه شاه جوى

بریگ بیابان نهادند روى‏

ز خسرو ندیدند جایى نشان

ز ره بازگشتند چون بیهشان‏

همه تنگ دل گشته و تافته

سپرده زمین شاه نایافته‏

خروشان بدان چشمه باز آمدند

پر از غم دل و با گداز آمدند

بران آب هر کس که آمد فرود

همى داد شاه جهان را درود

فریبرز گفت آنچ خسرو بگفت

که با جان پاکش خرد باد جفت‏

دسته‌ها
جنگ يازده رخ

رزم زنگه‏شاوران با اوخاست

بهشتم ز گردان ناماوران

بشد ساخته زنگه شاوران‏

که همرزمش از تخم او خواست بود

که از جنگ هرگز نه بر کاست بود

گرفتند هر دو عمود گران

چو او خواست با زنگه شاوران‏

بگشتند ز اندازه بیرون بجنگ

ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ‏

فرو ماند اسبان جنگى ز تگ

که گفتى بتنشان نجنبید رگ‏

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

بکردار آهن بتفسید دشت‏

چنان تشنه گشتند کز جاى خویش

نجنبید و ننهاد کس پاى پیش‏

زبان بر گشادند یک با دگر

که اکنون ز گرمى بسوزد جگر

بباید بر آسود و دم بر زدن

پس آنگه سوى جنگ باز آمدن‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

رسیدن افراسیاب به گنگ‏ دژ

چو زان روى جیحون شد افراسیاب

چو باد دمان تیز بگذاشت آب‏

بپیش سپاه قراخان رسید

همى گفت هر کس ز جنگ آنچ دید

سپهدار ترکان چه مایه گریست

بران هر کس که از تخمه او بزیست‏

ز بهر گرانمایه فرزند خویش

بزرگان و خویشان و پیوند خویش‏

خروشى بر آمد تو گفتى که ابر

همى خون چکاند ز چشم هژبر

همى بودش اندر بخارا درنگ

همى خواست کآیند شیران بجنگ‏

از آن پس چو گشت انجمن آنچ ماند

بزرگان برتر منش را بخواند

چو گشتند پر مایگان انجمن

ز لشکر هر آن کس که بد راى زن‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

پیک فرستادن خاقان چین نزد کى‏خسرو

چو آگاهى آمد بما چین و چین

ز ترکان و ز شاه ایران زمین‏

بپیچید فغفور و خاقان بدرد

ز تخت مهى هر کسى یاد کرد

و زان یاوریها پشیمان شدند

پر اندیشه دل سوى درمان شدند

همى گفت فغفور کافراسیاب

ازین پس نبیند بزرگى بخواب‏

ز لشکر فرستادن و خواسته

شود کار ما بى‏گمان کاسته‏

پشیمانى آمد همه بهر ما

کزین کار ویران شود شهر ما

ز چین و ختن هدیه‏ها ساختند

بدان کار گنجى بپرداختند