ز لشکر بسى زینهارى شدند
بنزدیک خاقان بزارى شدند
برادر بیامد بنزدیک اوى
که اى نامور مهتر جنگ جوى
سپاه دلاور بایران کشید
بسى زینهارى بر ما رسید
ازین ننگ تا جاودان بر درت
بخندد همى لشکر و کشورت
سپهدار چین کان سخنها شنید
شد از خشم رنگ رخش ناپدید
بدو گفت بشتاب و برکش سپاه
نگه کن که لشکر کجا شد براه
بریشان رسى هیچ تندى مکن
نخستین فراز آر شیرین سخن
از یشان نداند کسى راه ما
مگر بشکنى پشت بد خواه ما