رزم ايرانيان و تورانيان

رزم رستم با اشکبوس

دلیرى کجا نام او اشکبوس

همى بر خروشید بر سان کوس‏

بیامد که جوید ز ایران نبرد

سر هم نبرد اندر آرد بگرد

بشد تیز رهّام با خود و گبر

همى گرد رزم اندر آمد بابر

برآویخت رهّام با اشکبوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس‏

بران نامور تیرباران گرفت

کمانش کمین سواران گرفت‏

جهانجوى در زیر پولاد بود

بخفتانش بر تیر چون باد بود

نبد کارگر تیر بر گبر اوى

ازان تیزتر شد دل جنگجوى‏

دلیرى کجا نام او اشکبوس

همى بر خروشید بر سان کوس‏

بیامد که جوید ز ایران نبرد

سر هم نبرد اندر آرد بگرد

بشد تیز رهّام با خود و گبر

همى گرد رزم اندر آمد بابر

برآویخت رهّام با اشکبوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس‏

بران نامور تیرباران گرفت

کمانش کمین سواران گرفت‏

جهانجوى در زیر پولاد بود

بخفتانش بر تیر چون باد بود

نبد کارگر تیر بر گبر اوى

ازان تیزتر شد دل جنگجوى‏

بگرز گران دست برد اشکبوس

زمین آهنین شد سپهر آبنوس‏

بر آهیخت رهّام گرز گران

غمى شد ز پیکار دست سران‏

چو رهّام گشت از کشانى ستوه

بپیچید زو روى و شد سوى کوه‏

ز قلب سپاه اندر آشفت طوس

بزد اسپ کاید بر اشکبوس‏

تهمتن برآشفت و با طوس گفت

که رهّام را جام باده‏ست جفت‏

بمى در همى تیغ بازى کند

میان یلان سرفرازى کند

چرا شد کنون روى چون سندروس

سوارى بود کمتر از اشکبوس‏

تو قلب سپه را بآیین بدار

من اکنون پیاده کنم کارزار

کمان بزه را ببازو فگند

ببند کمر بر بزد تیر چند

خروشید کاى مرد رزم آزماى

هم آوردت آمد مشو باز جاى‏

کشانى بخندید و خیره بماند

عنان را گران کرد و او را بخواند

بدو گفت خندان که نام تو چیست

تن بى‏سرت را که خواهد گریست‏

تهمتن چنین داد پاسخ که نام

چه پرسى کزین پس نبینى تو کام‏

مرا مادرم نام مرگ تو کرد

زمانه مرا پتک ترگ تو کرد

کشانى بدو گفت بى‏بارگى

بکشتن دهى سر بیکبارگى‏

تهمتن چنین داد پاسخ بدوى

که اى بیهده مرد پرخاش جوى‏

پیاده ندیدى که جنگ آورد

سر سرکشان زیر سنگ آورد

بشهر تو شیر و نهنگ و پلنگ

سوار اندر آیند هر سه بجنگ‏

هم اکنون ترا اى نبرده سوار

پیاده بیاموزمت کارزار

پیاده مرا زان فرستاد طوس

که تا اسپ بستانم از اشکبوس‏

کشانى پیاده شود همچو من

ز دو روى خندان شوند انجمن‏

پیاده به از چون تو پانصد سوار

بدین روز و این گردش کارزار

کشانى بدو گفت با تو سلیح

نبینم همى جز فسوس و مزیح‏

بدو گفت رستم که تیر و کمان

ببین تا هم اکنون سرارى زمان‏

چو نازش باسپ گرانمایه دید

کمان را بزه کرد و اندر کشید

یکى تیر زد بر بر اسپ اوى

که اسپ اندر آمد ز بالا بروى‏

بخندید رستم بآواز گفت

که بنشین به پیش گرانمایه جفت‏

سزد گر بدارى سرش در کنار

زمانى بر آسایى از کارزار

کمان را بزه کرد زود اشکبوس

تنى لرز لرزان و رخ سندروس‏

برستم بر آنگه ببارید تیر

تهمتن بدو گفت برخیره خیر

همى رنجه دارى تن خویش را

دو بازوى و جان بداندیش را

تهمتن به بند کمر برد چنگ

گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ‏

یکى تیر الماس پیکان چو آب

نهاده برو چار پرّ عقاب‏

کمان را بمالید رستم بچنگ

بشست اندر آورد تیر خدنگ‏

برو راست خم کرد و چپ کرد راست

خروش از خم چرخ چاچى بخاست‏

چو سوفارش آمد بپهناى گوش

ز شاخ گوزنان بر آمد خروش‏

چو بوسید پیکان سرانگشت اوى

گذر کرد بر مهره پشت اوى‏

بزد بر بر و سینه اشکبوس

سپهر آن زمان دست او داد بوس‏

قضا گفت گیر و قدر گفت ده

فلک گفت احسنت و مه گفت زه‏

کشانى هم اندر زمان جان بداد

چنان شد که گفتى ز مادر نزاد

نظاره بریشان دو رویه سپاه

که دارند پیکار گردان نگاه‏

نگه کرد کاموس و خاقان چین

بران برز و بالا و آن زور و کین‏

چو برگشت رستم هم اندر زمان

سوارى فرستاد خاقان دمان‏

کزان نامور تیر بیرون کشید

همه تیر تا پَر پُر از خون کشید

همه لشکر آن تیر برداشتند

سراسر همه نیزه پنداشتند

چو خاقان بدان پرّ و پیکان تیر

نگه کرد برنا دلش گشت پیر

بپیران چنین گفت کین مرد کیست

ز گردان ایران ورا نام چیست‏

تو گفتى که لختى فرومایه‏اند

ز گردنکشان کمترین پایه‏اند

کنون نیزه با تیر ایشان یکیست

دل شیر در جنگشان اندکیست‏

همى خوار کردى سراسر سخن

جز آن بد که گفتى ز سر تا به بن‏

بدو گفت پیران کز ایران سپاه

ندانم کسى را بدین پایگاه‏

کجا تیر او بگذرد بر درخت

ندانم چه دارد بدل شوربخت‏

از ایرانیان گیو و طوس‏اند مرد

که با فرّ و برزند روز نبرد

برادرم هومان بسى پیش طوس

جهان کرد بر گونه آبنوس‏

بایران ندانم که این مرد کیست

بدین لشکر او را هم آورد کیست‏

شوم باز پرسم ز پرده سراى

بیارند ناکام نامش بجاى‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *