جنگ يازده رخ

سخن کردن پیران با نامداران خویش

پس از جنگ پیشین که آمد شکست

که توران بران درد بودند پست‏

خروشان پدر بر پسر روى زرد

برادر ز خون برادر بدرد

همه سر بسر سوگوار و نژند

دژم گشته از گشت چرخ بلند

چو پیران چنان دید لشکر همه

چو از گرگ درنده خسته رمه‏

سران را ز لشکر سراسر بخواند

فراوان سخن پیش ایشان براند

چنین گفت کاى کار دیده گوان

همه سوده رزم پیر و جوان‏

شما را بنزدیک افراسیاب

چه مایه بزرگى و جاهست و آب‏

بپیروزى و فرهى کامتان

بگیتى پراگنده شد نامتان‏

بیک رزم کآمد شما را شکست

کشیدید یک سر ز پیکار دست‏

پس از جنگ پیشین که آمد شکست

که توران بران درد بودند پست‏

خروشان پدر بر پسر روى زرد

برادر ز خون برادر بدرد

همه سر بسر سوگوار و نژند

دژم گشته از گشت چرخ بلند

چو پیران چنان دید لشکر همه

چو از گرگ درنده خسته رمه‏

سران را ز لشکر سراسر بخواند

فراوان سخن پیش ایشان براند

چنین گفت کاى کار دیده گوان

همه سوده رزم پیر و جوان‏

شما را بنزدیک افراسیاب

چه مایه بزرگى و جاهست و آب‏

بپیروزى و فرهى کامتان

بگیتى پراگنده شد نامتان‏

بیک رزم کآمد شما را شکست

کشیدید یک سر ز پیکار دست‏

بدانید یک سر کزین رزمگاه

اگر باز گردد بسستى سپاه‏

پس اندر ز ایران دلاور سران

بیایند با گرزهاى گران‏

یکى را ز ما زنده اندر جهان

نبیند کس از مهتران و کهان‏

برون کرد باید ز دلها نهیب

گزیدن مرین غمگنان را شکیب‏

چنین داستان زد شه موبدان

که پیروز یزدان بود جاودان‏

جهان سر بسر با فراز و نشیب

چنینست تا رفتن اندر نهیب‏

کنون از بر و بوم و فرزند خویش

که اندیشد از جان و پیوند خویش‏

همان لشکرست این که از جنگ ما

بپیچید و بس کرد آهنگ ما

بدین رزمگه بست باید میان

بکینه شدن پیش ایرانیان‏

چنین کرد گودرز پیمان که من

سران برگزینم ازین انجمن‏

یکایک بروى اندر آریم روى

دو لشکر بر آساید از گفت و گوى‏

گر ایدونک پیمان بجاى آورید

سران را ز لشکر بپاى آورید

و گر همگروه اندر آید بجنگ

نباید کشیدن ز پیکار چنگ‏

اگر سر همه سوى خنجر بریم

بروزى بزادیم و روزى مریم‏

و گرنه سرانشان برآرم بدار

دو رویه بود گردش روزگار

اگر سر بپیچد کس از گفت من

بفرمایمش سر بریدن ز تن‏

گرفتند گردان بپاسخ شتاب

که اى پهلوان رد افراسیاب‏

تو از دیرگه باز با گنج خویش

گزیدستى از بهر ما رنج خویش‏

میان بسته بر پیش ما چون رهى

پسر با برادر بکشتن دهى‏

چرا سر بپیچیم ما خود کییم

چنین بنده شه ز بهر چییم‏

بگفتند و ز پیش برخاستند

بپیکار یک سر بیاراستند

همه شب همى ساختند این سخن

که افگند سالار بیدار بن‏

بشبگیر آواى شیپور و ناى

ز پرده برآمد بهر دو سراى‏

نشستند بر زین سپیده دمان

همه نامداران ببازو کمان‏

که از نعل اسبان تو گفتى زمین

بپوشد همى چادر آهنین‏

سپهبد بلهاک و فرشیدورد

چنین گفت کاى نامداران مرد

شما را نگهبان توران سپاه

همى بود باید بدین رزمگاه‏

یکى دیده‏بان بر سر کوهسار

نگهبان روز و ستاره شمار

گر ایدونک ما را ز گردان سپهر

بد آید ببرّد ز ما پاک مهر

شما جنگ را کس متازید زود

بتوران شتابید بر سان دود

کزین تخمه ویسگان کس نماند

همه کشته شد جز شما بس نماند

گرفتند مر یکدگر را کنار

بدرد جگر برگرستند زار

برفتند و بس روى برگاشتند

غریویدن و بانگ برداشتند

پر از کینه سالار توران سپاه

خروشان بیامد بآوردگاه‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *