دسته‌ها
بوزرجمهر

خشم گرفتن نوشین روان بر بزرگمهر و بند فرمودنش

چنان بد که کسرى بدان روزگار

برفت از مداین ز بهر شکار

همى تاخت با غرم و آهو بدشت

پراکنده شد غرم و او مانده گشت‏

ز هامون بر مرغزارى رسید

درخت و گیا دید و هم سایه دید

همى راند با شاه بوزرجمهر

ز بهر پرستش هم از بهر مهر

فرود آمد از بارگى شاه نرم

بدان تا کند بر گیا چشم گرم‏

ندید از پرستندگان هیچ کس

یکى خوب رخ ماند با شاه بس‏

دسته‌ها
بوزرجمهر

گفتار اندر فرمان نوشین روان

چنین بود تا گاه نوشین روان

همو بود شاه و همو پهلوان‏

همو بود جنگى و موبد همو

سپهبد همو بود و بخرد همو

بهر جاى کار آگهان داشتى

جهان را بدستور نگذاشتى‏

ز بسیار و اندک ز کار جهان

بد و نیک زو کس نکردى نهان‏

ز کار آگهان موبدى نیکخواه

چنان بد که برخاست بر پیش گاه‏

که گاهى گنه بگذرانى همى

ببد نام آن کس نخوانى همى‏