چنان بد که کسرى بدان روزگار
برفت از مداین ز بهر شکار
همى تاخت با غرم و آهو بدشت
پراکنده شد غرم و او مانده گشت
ز هامون بر مرغزارى رسید
درخت و گیا دید و هم سایه دید
همى راند با شاه بوزرجمهر
ز بهر پرستش هم از بهر مهر
فرود آمد از بارگى شاه نرم
بدان تا کند بر گیا چشم گرم
ندید از پرستندگان هیچ کس
یکى خوب رخ ماند با شاه بس