آواز آفتاب

خوابی در هیاهو

آبی بلند را می اندیشم ، و هیاهوی سبز پایین را.

ترسان از سایه خویش ، به نی زار آمده ام.

تهی بالا می ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو می رود.

دشمنی کو ، تا مرا از من برکند ؟

نفرین به زیست : تپش کور !

دچار بودن گشتم ، و شبیخونی بود. نفرین !

هستی مرا برچین ، ای ندانم چه خدایی موهوم!

نیزه من ، مرمر بس تن را شکافت

و چه سود ، که این غم را نتواند سینه درید.

نفرین به زیست : دلهره شیرین !

نیزه ام – یار بیراهه های خطر – را تن می شکنم.

صدای شکست ، در تهی حادثه می پیچد . نی ها بهم می ساید.

ترنم سبز می شکافد:

نگاه زنی ، چون خوابی گوارا، به چشمانم می نشیند.

ترس بی سلاح مرا از پا می فکند.

من – نیزه دار کهن – آتش می شوم.

او – دشمن زیبا- شبنم نوازش می افشاند.

دستم را می گیرد

و ما – دو مردم روزگاران کهن- می گذریم.

به نی ها تن می ساییم، و به لالایی سبزشان ، گهواره روان را نوسان می دهیم.

آبی بلند ، خلوت ما را می آراید.

.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *