دسته‌ها
آواز آفتاب

برتر از پرواز

دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سر انگیز است.

اما ، بال از جنبش رسته است.

وسوسه چمن ها بیهوده است.

میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر است.

در چشم پرنده قطره بینایی است :

ساقه به بالا می رود . میوه فرو می افتد. دگرگونی غمناک است.

نور ، آلودگی است. نوسان ، آلودگی است. رفتن ، آلودگی.

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

چشمانش پرتوی میوه ها را می راند.

سرودش بر زیر وبم شاخه ها پیشی گرفته است.

سرشاری اش قفس را می لرزاند.

نسیم ، هوا را می شکند: دریچه قفس بی تاب است.

.

دسته‌ها
آواز آفتاب

گردش سایه ها

انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.

زمین باران را صدا می زند.

گردش ماهی آب را می شیارد.

باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.

ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.

نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست.

سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی.

نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.

کنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است .

از من تا من ، تو گسترده ای.

با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.

از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم.

و با این همه ای شفاف !

مرا راهی از تو بدر نیست.

زمین باران را صدا می زند ، من تو را.

پیکرت زنجیری دستانم می سازم،

تا زمان را زندانی کنم.

باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد .

چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :

لحظه من پر می شود.

.

دسته‌ها
آواز آفتاب

راه وارد

دریا کنار از صدف های تهی پوشیده است.

جویندگان مروارید به کرانه های دیگر رفته اند.

پوچی جست و جو بر ماسه ها نقش است.

صدا نیست . دریا – پریان مدهوشند . آب از نفس افتاده است.

لحظه من در راه است. و امشب – بشنوید از من –

امشب ، آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد.

امشب ، سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد.

امشب ، لبخندی به فراترها خواهد ریخت.

بی هیچ صدا ، زورقی تابان ، شب آبها را خواهد شکافت.

زورق رانان توانا ، که سایه اش بر رفت و آمد من افتاده است ،

که چشمانش گام مرا روشن می کند،

که دستانش تردید مرا می شکند،

پارو زنان ، از آن سوی هراس من خواهد رسید.

گریان ، به پیشوازش خواهم شتافت.

در پرتوی یک رنگی ، مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد.

.

دسته‌ها
آواز آفتاب

دروگران پگاه

پنجره را به پهنای جهان می گشایم:

جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.

ساقه نمی لرزد، آب از رفتن خسته است : تو نیستی ، نوسان نیست.

تو نیستی، و تپیدن گردابی است.

تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست، و دره ها ناخواناست.

می آیی: شب از چهره ها برمی خیزد، راز از هستی می پرد.

می روی: چمن تاریک می شود، جوشش چشمه می شکند.

چشمانت را می بندی : ابهام به علف می پیچد.

سیمای تو می وزد، و آب بیدار می شود.

می گذری ، و آیینه نفس می کشد.

جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت ، و چشمم به راه تو نیست.

پگاه ، دروگران از جاده روبرو سر می رسند : رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند.

.

دسته‌ها
آواز آفتاب

شب هم آهنگی

لب ها می لرزند. شب می تپد.جنگل نفس می کشد.

پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده.

انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دور دست را پرپر می کند.

به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند.

بی اشک ، چشمان تو نا تمام است، و نمناکی جنگل نارساست.

دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید.

لبخند می زنی ، رشته رمز می لرزد.

می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند.

بیا با جاده پیوستگی برویم.

خزندگان در خوابند. دروازه ابدیت باز است.آفتابی شویم.

چشمان را بسپاریم ، که مهتاب آشنایی فرود آمد.

لبان را گم کنیم، که صدا نا بهنگام است.

در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد.

باد می شکند ، شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد.

جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود.

.

دسته‌ها
آواز آفتاب

میوه تاریک

باغ باران خورده می نوشید نور .

لرزشی در سبزه های تر دوید:

او به باغ آمد ، درونش تابناک ،

سایه اش در زیر و بم ها ناپدید.

 

شاخه خم می شد به راهش مست بار ،

او فراتر از جهان برگ و بر.

باغ ، سرشار از تراوش های سبز،

او ، درونش سبز تر ، سرشارتر.

 

در سر راهش درختی جان گرفت

میوه اش همزاد همرنگ هراس.

پرتویی افتاد در پنهان او :

دیده بود آن را به خوابی ناشناس.

 

در جنون چیدن از خود دور شد.

دست او لرزید ، ترسید از درخت.

شور چیدن ترس را از ریشه کند:

دست آمد ، میوه را چید از درخت.

.

دسته‌ها
آواز آفتاب

آوای گیاه

از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم.

بی پروا بودم : دریچه ام را به سنگ گشودم.

مغاک جنبش را زیستم.

هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد:

من ترا زیستم، شبتاب دور دست!

رها کردم، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.

بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم.

و همیشه کسی از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.

و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت، و کنار من خوشه راز از دستش لغزید.

و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب.

و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام:

سایه تر شده ام

وسایه وار بر لب روشنی ایستاده ام.

شب می شکافد ، لبخند می شکفد، زمین بیدار می شود.

صبح از سفال آسمان می تراود.

و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود.

.

دسته‌ها
آواز آفتاب

پرچین راز

بیراهه ها رفتی، برده گام، رهگذر راهی از من تا بی انجام، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر!

در باغ نا تمام تو ، ای کودک ! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمینه هولی می درخشید.

در دامنه لالایی ، به چشمه وحشت می رفتی ، بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود.

فریب را خندیده ای ، نه لبخند را، نا شناسی را زیسته ای ، نه زیست را.

و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گریختی ، سر به بیابان یک درخت نهادی ، به بالش یک وهم.

در پی چه بودی ، آن هنگام ، در راهی از من تا گوشه گیر ساکت آیینه ، در گذری از میوه تا اضطراب رسیدن ؟

ورطه عطر را بر گل گستردی ، گل را شب کردی ، در شب گل تنها ماندی ، گریستی .

همیشه – بهار غم را آب دادی ،

فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی ، بر بت شکوفه شبیخون زدی ، باغبان هول انگیز!

و چه از این گویاتر، خوشه شک پروردی.

و آن شب ، آن تیره شب ، در زمین بستر بذر گریز افشاندی .

و بالین آغاز سفر بود ، پایان سفر بود،دری به فرود،روزنه ای به اوج.

گریستی، من بیخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت.

وایمن، کودک تو،در شب صخره ها،از نیلی بالا چه می خواست؟

چشم انداز حیرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز گرفته نور.

و تو تنهاترین من بودی.

وتونزدیکترینمن بودی.

وتورساترین من بودی، ایمن سحرگاهی، پنجره ای برخیرگی دنیاها سرانگیز!

.

دسته‌ها
آواز آفتاب

سایبان آرامش ما ، ماییم

در هوای دو گانگی ، تازگی چهره ها پژمرد.

بیایید از سایه – روشن برویم.

بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم.

و اگر جا پایی دیدیم ، مسافر کهن را از پی برویم.

برگردیم، و نهراسیم، در ایوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر کشیم.

شب بوی ترانه ببوییم، چهره خود گم کنیم.

از روزن آن سوها بنگریم، در به نوازش خطر بگشاییم.

خود روی دلهره پرپر کنیم.

نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه.

نشتابیم ، نه به سوی روشن نزدیک ، نه به سمت مبهم دور.

عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم.

دم صبح ، دشمن را بشناسیم ، و به خورشید اشاره کنیم.

ماندیم در برابر هیچ ، خم شدیم در برابر هیچ ، پس نماز مادر را نشکنیم.

برخیزیم ، و دعا کنیم:

لب ما شیار عطر خاموشی باد!

نزدیک ما شب بی دردی است ، دوری کنیم.

کنار ما ریشه بی شوری است، بر کنیم.

و نلرزیم ، پا در لجن نهیم ، مرداب را به تپش در آییم.

آتش را بشویم، نی زار همهمه را خاکستر کنیم.

قطره را بشویم، دریا را در نوسان آییم.

و این نسیم ، بوزیم ، و جاودان بوزیم.

و این خزنده ، خم شویم ، و بینا خم شویم.

و این گودال ، فرود آییم ، و بی پروا فرود آییم.

برخورد خیمه زنیم ، سایبان آرامش ما ، ماییم.

ما وزش صخره ایم ، ما صخره وزنده ایم.

ما شب گامیم، ما گام شبانه ایم.

پروازیم ، و چشم براه پرنده ایم.

تراوش آبیم، و در انتظار سبوییم.

در میوه چینی بی گاه، رویا را نارس چیدند، و تردید از رسیدگی پوسید.

بیایید از شوره زار خوب و بد برویم.

چون جویبار، آیینه روان باشیم : به درخت ، درخت را پاسخ دهیم.

و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم.

برویم ، برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم.

.

دسته‌ها
آواز آفتاب

کو قطره وهم

سر برداشتم:

زنبوری در خیالم پر زد

یا جنبش ابری خوابم را شکافت ؟

در بیداری سهمناک

آهنگی دریا-نوسان شنیدم، به شکوه لب بستگی یک ریگ

و از کنار زمان برخاستم.

هنگام بزرگ

بر لبانم خاموشی نشانده بود.

در خورشید چمن ها خزنده ای دیده گشود:

چشمانش بیکرانی برکه را نوشید.

بازی ، سایه پروازش را به زمین کشید

و کبوتری در بارش آفتاب به رویا بود.

پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ!

در این جوش شگفت انگیز، کو قطره وهم؟

بال ها ، سایه پرواز را گم کرده اند.

گلبرگ ، سنگینی زنبور را انتظار می کشد.

به طراوت خاک دست می کشم،

نمناکی چندشی بر انگشتانم نمی نشیند.

به آب روان نزدیک می شوم،

نا پیدایی دو کرانه را زمزمه می کند.

رمزها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند.

جوانه شور مرا دریاب، نورسته زود آشنا!

درود ، ای لحظه شفاف! در بیکران تو زنبوری پر می زند.

.